غزل شمارهٔ ۸۴۷
هوش مصنوعی: این شعر داستان ملاقات عطار با دختری به نام ترسا را روایت میکند. عطار در دیشب ترسناک، دختری زیبا را میبیند که به در کلیسا آمده و با زنی جذاب و دلربا درگیر است. ترسا با اعتماد به نفس به عطار نزدیک میشود و از او میخواهد که امشب در کنارشان بماند. او وعده میدهد که خدماتی بیمنت و بیدلیل برای او ارائه دهند. عطار که تحت تأثیر عشق او قرار گرفته، به او وابسته میشود و در آنجا میماند و به نوعی دین خود را به عشق و زیبایی تقدیم میکند. این شعر نشاندهنده جذبه عشق و جاذبههای دنیوی است.
ترسا بچهای دیشب در غایت ترساییدیدم به در دیری چون بت که بیارایی
هوش مصنوعی: دیروز شب، کودک ترسویی را دیدم که در کنار یک معبد به زیبایی ایستاده بود، مانند مجسمهای که به زینت آراسته شده است.
زنار کمر کرده وز دیر برون جستهطرف کله اشکسته از شوخی و رعنایی
هوش مصنوعی: زنی کمربند بسته و از میخانه بیرون آمده، با ظاهری جذاب و بازیگوش که چهرهاش را به شکل جالبی درآورده است.
چون چشم و لبش دیدم صد گونه بگردیدمترسا بچه چون دیدم بی توش و توانایی
هوش مصنوعی: وقتی چشمان و لبان او را دیدم، به شدت تغییر حال دادم. گویی که یک ترسای جوان را دیدم که بدون تو و قدرتی برای انجام کاری است.
آمد بر من سرمست زنار و می اندر دستاندر بر من بنشست گفتا اگر از مایی
هوش مصنوعی: دختر زیبا و سرمستی در حالی که کاسهای پر از شراب در دست داشت، نزد من آمد و بر من نشست. او گفت: اگر تو از ما هستی، چه کاری میتوانی انجام دهی؟
امشب بر ما باشی تاج سر ما باشیما از تو بیاساییم وز ما تو بیاسایی
هوش مصنوعی: امشب کنار ما باش و برای ما مهم و عزیز باش. ما از حضور تو آرامش میگیریم و تو هم از ما احساس آرامش کن.
از جان کنمت خدمت بی منت و بی علتدارم ز تو صد منت کامشب بر ما آیی
هوش مصنوعی: برای تو بدون هیچ انتظار و دلیلی خدمت میکنم و امشب از تو خواستهام که به دیدن ما بیایی.
رفتم به در دیرش خوردم ز می عشقشدر حال دلم دریافت راهی ز هویدایی
هوش مصنوعی: به میخانه رفتم و از شراب عشق او نوشیدم، در حالی که در دل خود راهی را برای رسیدن به اویی و آشکار شدنش دریافتم.
عطار ز عشق او سرگشته و حیران شددر دیر مقیمی شد دین داد به ترسایی
هوش مصنوعی: عطار به خاطر عشق او به شدت گیج و ناآرام شد و در مکان عبادت اقامت گزید و دینش را به مذهب ترسایان سپرد.