حکایت شیخ نوقانی
هوش مصنوعی: در این شعر، شیخی به نام نوقانی به نیشابور میرود و در راه دچار رنج و گرسنگی میشود. او در گوشهای نشسته و به خدا دعا میکند تا نانش را فراهم کند. او به یک هاتف (صوت غیبی) میرسد که به او میگوید برای به دست آوردن نان، باید خاک میدان نیشابور را جارو کند. شیخ با تلاش و زاری جاروب و غربالی به دست میآورد و در نهایت مقداری طلا پیدا میکند. پس از خرید نان، در میانه راه ناراحت و ناامید میشود و احساس میکند بدون خورش، نانش بیمزه است. هاتف دوباره به او میگوید که نان بدون خورش خوشایند نیست و باید به همراه خوراک مصرف شود تا طعم خوبی داشته باشد. در نهایت، شیخ با درک این نکته که هر چیز باید به همراه مکملهایش مصرف شود، به آرامش میرسد.
شیخ نوقانی به نیشابور شدرنج راه آمد برو رنجور شد
هوش مصنوعی: شیخ نوقانی به نیشابور رفت و در مسیر به خاطر سختیها و مشکلات راه، حالش بد شد و خسته و رنجور گردید.
هفتهای باژنده در گوشهگرسنه افتاده بد بیتوشهای
هوش مصنوعی: هفتهای گرسنه و بیپناه در گوشهای افتاده، بدون اینکه چیزی برای خوردن داشته باشد.
چون برآمد هفتهای گفت ای الهگردهٔ نان مرا کن سر به راه
هوش مصنوعی: هفتهای به پایان میرسد و شخصی از خداوند درخواست میکند تا نانش را به عنوان روزی از راه صحیح و درست قرار دهد.
هاتفی گفتش بروب این لحظه پاکجملهٔ میدان نیشابور خاک
هوش مصنوعی: صدایی به او گفت که در این لحظه، باید به نیشابور بروی، جایی که خاک آن به طور کامل از هر آلودگی پاک است.
چون بروبی خاک میدان سر بهسرنیم جو زر یابی، نان خر تو بخور
هوش مصنوعی: وقتی که در میدان جنگ بر اثر ناپایداری و بیثباتی، به پایان راه برسی و چیزی برای بدست آوردن نداشته باشی، بهتر است به سراغ حداقلهای زندگی بروی و فقط نیازهای خود را تأمین کنی.
گفت اگر جاروب و غربالم بُدیوجه نانی را چه اشکالم بدی
هوش مصنوعی: اگر بتوانی زحمت بکشیدی و در کارها تلاش کنی، چه اشکالی دارد که من هم از سختی انجام کارها نصیبی ببرم؟
چون ندارم هیچ آبی بر جگربیجگر نانیم ده، خونم مخور
هوش مصنوعی: من بیپناه و بیچشمانداز هستم و هیچ چیز برای خوردن ندارم. نان من خون من است، پس آن را نخور.
هاتفی گفتا که آسان بایدتخاکروبی کن اگر نان بایدت
هوش مصنوعی: پیامی از یک ندا شنیده میشود که میگوید اگر به دنبال نان و زندگانی هستی، باید زحمت بکشی و تلاش کنی تا به هدفهای خود برسی. کار آسانی نیست و برای رسیدن به خواستهها باید اقدام کنیم.
پیر رفت و کرد زاریها بسیتا ستد جاروب و غربال از کسی
هوش مصنوعی: پیر رفت و نالهها و شکایتهای زیادی کرد تا اینکه از کسی جاروب و غربال گرفت.
خاک میرفت و پیاپی میشتافتآخرین غربال، آن زر باز یافت
هوش مصنوعی: خاک به آرامی از بین میرفت و با سرعت زیادی جابجا میشد، ولی در نهایت، آخرین غربال تنها طلا را شناسایی کرد و حفظ نمود.
شادمان شد نفس او کان زر بدیدرفت سوی نانوا و نان خرید
هوش مصنوعی: نفس او به خاطر دیدن طلا شاد و خوشحال شد و به سمت نانوا رفت و نان خرید.
تا که مرد نانوا نانش بدادشد همی جاروب و غربالش بهیاد
هوش مصنوعی: مرد نانوا نان خودش را به مردی داد و در همین حین یادش آمد که جارو و غربالش را فراموش کرده است.
آتشی افتاد اندر جان پیردر تگ استاد و برآمد زو نفیر
هوش مصنوعی: آتشی در دل پیرمردی شعلهور شد و از او صدایی بلند برخاست.
گفت: چون من نیست سرگردان کنونزر ندارم چون دهم تاوان کنون؟
هوش مصنوعی: گفت: حالا که من نیستم، تو بیهدف و سرگردانی. من که الآن پولی ندارم، چطور بگویم که جبران خسارت کنم؟
عاقبت میرفت چون دیوانهایخویش را افکند در ویرانهای
هوش مصنوعی: در نهایت، او به مانند یک دیوانه به مکان خرابهای رفت و خود را در آنجا رها کرد.
چون در آن ویرانه شد خوار و دژمدید با جاروب خود غربال هم
هوش مصنوعی: وقتی در آن خرابه احساس خوار و ناامیدی کرد، با جاروبش مانند غربالی به آنجا پرداخت.
شادمان شد پیر و پس گفت ای الهاین چرا کردی جهان بر من سیاه
هوش مصنوعی: پیر شاداب و خوشحال شد و سپس گفت: "ای خدا، چرا اینگونه بر من ظلمات و غم آوردهای؟"
زهر کردی نان خوش بر جان منگو برو جان بازگیر این نان من
هوش مصنوعی: تو نانی که به من دادی را مثل زهر به جانم کردی، برو و جان مرا بگیر، اما این نان من را پس بگیر.
هاتفش گفتا که ای ناخوشمنشخوش نهآید هیچنان بینان خورش
هوش مصنوعی: گوش وا کن که صدایی به تو میگوید: ای نامهربان، خوشی نمیرسد به تو مگر با وجود نان و خوراک.
چون نهادی نان تنها در کناردرفزودم نان خورش، منّت بدار
هوش مصنوعی: وقتی که نان ساده را کنار گذاشتی و به آن نان خورشت اضافه کردی، باید قدردان و شکرگزار باشی.