حکایت مردی گران جان که در بیابان به درویشی رسید
هوش مصنوعی: در این شعر، یک مرد ثروتمند در بیابانی به درویشی برمیخورد و از او میپرسد که چه کار میکند. درویش در پاسخ میگوید که در تنگنای زندگی گیر کرده است. مرد ثروتمند به او میگوید که اینگونه که میگوید درست نیست زیرا در بیابان وسیع، تنگنا وجود ندارد. درویش میافزاید که اگر در این موقعیت نبود، نه به تنگنا میافتاد و پرسش میکند که وعدههای خوش زندگی چه سودی دارند وقتی عاقبت به آتش میانجامند. او بر این باور است که دنیا موقتی است و مثل شیران باید از آتش دنیا دوری کند. در نهایت، درویش اشاره میکند که اگر از دنیای مادی رها شود، به آرامش و سرای خوشی خواهد رسید و این دنیای فانی نه نام و نشانی از خود باقی میگذارد.
بس سبک مردی گران جان میدویددر بیابانی به درویشی رسید
هوش مصنوعی: مردی بسیار شجاع و نیرومند با سرعت در بیابان میدوید و به درویشی برخورد کرد.
گفت چون داری تو ای درویش کارگفت آخر میبپرسی شرم دار
هوش مصنوعی: گفت وقتی که تو ای درویش مشغول به کار هستی، در پایان پرسیدن دربارهی می شرمکن.
ماندهام در تنگنای این جهانتنگ تنگ است این جهانم در زمان
هوش مصنوعی: در این دنیا احساس خفگی میکنم، چون این جهان برایم بسیار تنگ و محدود است.
مرد گفتش اینچ گفتی نیست راستدر بیابان فراخت تنگناست
هوش مصنوعی: مرد گفت که آنچه تو میگویی درست نیست، زیرا در بیابان وسیع، فضا تنگ و محدود است.
گفت اگر اینجا نبودی تنگناتو کجا افتادیی هرگز به ما
هوش مصنوعی: اگر تو اینجا نبودي، در چه موقعیتی قرار میگرفتی که هرگز با ما ارتباط نداشتی؟
گر ترا صد وعدهٔ خوش میدهندآن نشان زان سوی آتش میدهند
هوش مصنوعی: اگر برای تو وعدههای شیرین و خوشایند زیادی میدهند، بدان که این فقط نشانهای است از آن سوی آتش و خطر.
آتش تو چیست دنیا درگذرهم چو شیران کن ازین آتش حذر
هوش مصنوعی: آتش تو چه چیزی است که دنیا به سرعت میگذرد؟ مانند شیری باید از این آتش دوری کنی.
چون گذر کردی دل خویش آیدتپس سرای خوش شدن پیش آیدت
هوش مصنوعی: زمانی که از مرحلهای عبور کنی، دوباره دل خود را به دست میآوری و آنگاه خوشی و آرامش به تو نزدیک میشود.
آتشی در پیش و راهی سخت دورتن ضعیف و دل اسیر و جان نفور
هوش مصنوعی: در جایی نزدیک، آتش و خطر وجود دارد و راهی دشوار در پیش است. بدن ضعیف و قلبی که در قید و بند است و روحی که از این شرایط رنج میبرد.
تو ز جمله فارغ و پرداختهدر میان کاری چنین برساخته
هوش مصنوعی: تو از همه چیز بیخبر و مستقل هستی، در حالیکه در وسط این کار بزرگ قرار گرفتهای.
گر بسی دیدی جهان، جان برفشانکز جهان نه نام داری نه نشان
هوش مصنوعی: اگر در زندگی چیزهای زیادی را دیدهای، باید در دل خود بیندیشی که از این جهان خارجی هیچ نشانی نداری و حقیقت تو فراتر از این ظواهر است.
گر بسی بینی نه بینی هیچ توچند گویم بیش ازین کم پیچ تو
هوش مصنوعی: هر چقدر هم که چیزهای زیادی را ببینی، باز هم چیزی نمیبینی. چه نیازی به توضیحات بیشتر دارم؟ کمتر پیچیدگی به وجود بیاور.