حکایت خواجهای که از غلامش خواست او را برای نماز بیدار کند
هوش مصنوعی: در این شعر، خواجه زنگی غلامی داشت که بسیار با اخلاق و دیندار بود و شبها تا صبح نماز میخواند. خواجه از او خواست که او را بیدار کند تا وضو بگیرد و نماز بخواند. غلام در جواب گفت که اگر کسی دردی داشته باشد، باید خود بیدار شود و از خواب برخیزد، و اگر نیاز به بیدار شدن دارد، باید مقصر خود او باشد که برای کارهایش به دیگری وابسته است. او تأکید میکند که انسانی که این درد و حسرت را ندارد، در واقع مرد نیست و این درد و چالشهای زندگی، هم در دوزخ و هم در بهشت او را محو میکند.
خواجه زنگی را غلامی چست بوددست پاک از کار دنیا شست بود
هوش مصنوعی: یک خدمتکار چابک و زبده در خدمت خواجه زنگی بود که از آلودگیهای دنیوی دوری کرده و پاکدامن بود.
جملهٔ شب آن غلام پاک بازتا به وقت صبح میکردی نماز
هوش مصنوعی: تمام شب آن جوان پاکدامن عبادت میکرد تا به صبح رسید.
خواجه گفتش ای غلام کارکنشب چو برخیزی مرا بیدار کن
هوش مصنوعی: خواجه به غلامش گفت: ای خدمتگزار، وقتی شب به پایان رسید و بیدار شدی، مرا نیز بیدار کن.
تا وضو سازم کنم با تو نمازآن غلام او را جوابی داد باز
هوش مصنوعی: غلام از عشق تو میخواهد که وضو بگیرد و به نماز بایستد، اما کسی به او جواب میدهد.
گفت آن زن را که درد زه بخاستگر کسش بیدارگر نبود رواست
هوش مصنوعی: آن زن گفت: اگر کسی برای کمک و تسکین درد من حضور ندارد، پس طبیعی است که من به دنبال راه چارهای باشم.
گر ترا دردیستی بیدارییروز و شب در کار نه بیکاریی
هوش مصنوعی: اگر درد و دغدغهای داری، روز و شب مشغول به کار هستی و بیکار نیستی.
چون کسی باید که بیدارت کنددیگری باید که او کارت کند
هوش مصنوعی: گاهی اوقات باید کسی باشد که تو را به حرکت وادار کند و دیگری نیز باید به تو کمک کند تا بتوانی کارهایت را پیش ببری.
هر که را این حسرت و این درد نیستخاک بر فرقش که این کس مرد نیست
هوش مصنوعی: هر کسی که این حسرت و درد در دلش وجود ندارد، انگار که او زنده نیست و باید او را خاک بدانیم.
هر که را این درد دل در هم سرشتمحو شد هم دوزخ او را هم بهشت
هوش مصنوعی: هر کسی که این درد در دلش ریشه داشته باشد، نه تنها به جهنم نمیرسد بلکه به بهشت نیز نمیرسد.