حکایت شیخی خرقهپوش که عاشق دختر سگبان شد
هوش مصنوعی: در این شعر، داستان شیخی روایت میشود که عاشق دختر سگبان میشود. او به شدت تحت تأثیر عشق قرار میگیرد و حتی شب را با سگان در کوی آن دختر میگذراند. مادر دختر از عشق او آگاه میشود و به شیخ میگوید که این عشق بیهوده است و بهتر است به شغل خود بپردازد. اما شیخ به عشق ادامه میدهد و در پی آن، لباسهای خود را میفکند و به بازار میرود، جایی که به سگی نیاز پیدا میکند. دوست او که به مدت سی سال او را میشناخته، فکر میکند که این اقدامات عجیب و بیخود است. اما شیخ به او میگوید که او از درد عشق رنج میبرد و این موضوع را نمیتوان به سادگی تعبیر کرد و تنها خدا از اسرار دلش آگاه است. در نهایت، او به شنوندگانش هشدار میدهد که اگر بخواهند اسرار را بفهمند، باید بیدار شوند و به دنبال راهنمایی بروند.
بود شیخی خرقه پوش و نامداربرد از وی دختر سگبان قرار
هوش مصنوعی: در یک زمان، شیخی مشهور و با وقار که لباس خاصی بر تن داشت، دختر یک نگهبان یا پاسبان را به همسری گرفت و با او پیمان بست.
شد چنان در عشق آن دلبر زبونکز دلش میزد چو دریا موج خون
هوش مصنوعی: عاشق آن دلبر به قدری غرق در عشق شده است که از دلش به مانند امواج دریا خون میریزد.
بر امید آنک بیند روی اوشب بخفتی با سگان در کوی او
هوش مصنوعی: به امید دیدن چهره او، شب را در کوی او با سگها گذراندم.
مادر دختر از آن آگاه شدگفت شیخا چون دلت گمراه شد
هوش مصنوعی: مادر دختر متوجه شد و گفت: ای شیخ، وقتی دلت بیهدف و گم شده، باید بیشتر مراقب باشی.
پیر اگر بر دست دارد این هوسپیشهٔ ما هست سگبانی و بس
هوش مصنوعی: اگر فردی سالخورده این آرزو را در دل دارد، باید بداند که ما تنها به پاسبانی و نگهداری از آن مشغولیم و بس.
رنگ ماگیری و سگبانی کنیبعد سالی عقد و مهمانی کنی
هوش مصنوعی: اگر رنگ و لعاب خود را به نمایش بگذاری و به دیگران خدمت کنی، بعد از یک سال میتوانی مراسم عقد و مهمانی برگزار کنی.
چون نبود آن شیخ اندر عشق سستخرقه را بفکند و شد در کار چست
هوش مصنوعی: چون آن شیخ در عشق ضعیف و سست بود، لباس خود را رها کرد و به کارهای مهم و فعال پرداخت.
با سگی در دست در بازار شدقرب سالی از پی این کار شد
هوش مصنوعی: شخصی با سگی در دست به بازار رفت و بعد از مدت زیادی، این کار برایش عذاب آور شد.
صوفی دیگر که بودش هم نفسچون چنانش دید گفت ای هیچ کس
هوش مصنوعی: صوفی دیگری که هم نفس او بود، وقتی او را چنین دید، گفت: ای هیچ کس!
مدت سی سال بودی مرد مرداین چرا کردی و هرگز این که کرد
هوش مصنوعی: مدت سی سال بود که تو مردی از مردان، چرا این کار را انجام دادی و هرگز فکر نکردی که این کار چه عواقبی دارد؟
گفت ای غافل مکن قصه دراززانک اگر پرده کنی زین قصه باز
هوش مصنوعی: ای کسی که غافلی، قصهها را طولانی نکن، زیرا اگر این داستان را بیپرده کنی، نتیجهاش میتواند ناخوشایند باشد.
حق تعالی داند این اسرار رابا تو گرداند همی این کار را
هوش مصنوعی: خداوند به همه این رازها آگاه است و اوست که همه چیز را به پیش میبرد و مدیریت میکند.
چون ببیند طعنهٔ پیوست توسگ نهد از دست من بر دست تو
هوش مصنوعی: وقتی او طعنههای مداوم تو را ببیند، از دست من خواهد برید و به تو خواهد پیوست.
چند گویم این دلم از درد راهخون شد و یک دم نیامد مرد راه
هوش مصنوعی: این دل من از درد بسیار به حدی رنجیده که گویا تبدیل به راهی برای خونریزی شده است و هیچ کس در این مدت در کنارم نبود تا کمک کند.
من ببیهوده شدم بسیار گویوز شما یک تن نشد اسرارجوی
هوش مصنوعی: من بیفایده و بیهدف شدم، اما نتوانستم از شما کنجکاوی و رازی به دست آورم.
گر شما اسرار دان ره شویدآنگهی از حرف من آگه شوید
هوش مصنوعی: اگر به اسرار و حقایق آگاهی پیدا کنید، آنگاه میتوانید از سخنان من مطلع شوید.
گر بگویم بیش ازین در ره بسیجمله در خوابید، کو رهبر کسی
هوش مصنوعی: اگر بگویم بیشتر از این در مورد راه صحبت کنم، باید بگویم که بسیاری از مردم در خوابند و رهبری وجود ندارد.