حکایت ابوسعید مهنه با مستی که به در خانقاه او آمد
روزی شیخ ابوسعید با جمعی از درویشان و اهل طریقت در خانقاه نشسته بود. در همان حال، مردی مست، گریان و آشفتهحال وارد شد. ظاهرش پریشان بود و دلش پر از درد.شیخ با دیدن او، دلش به حالش سوخت. جلو رفت و با مهربانی گفت:— ای مرد، اینجا جایی برای آشفتگی نیست. بیا، دستت را بده. بلند شو. بگو چه شده؟ کمک میخواهی؟اما آن مرد مست، بدون تعارف و بهصراحت پاسخ داد:— ای شیخ! اگر واقعاً با خدا هستی، بدان که دستگیری از آدمها کار تو نیست. تو راه خودت را رفتهای، حالا من را با خدا رها کن.اگر قرار بود هرکسی بتواند دیگری را نجات بدهد، حتی مورچه هم به پادشاهی میرسید!من اهل تو و خانقاه تو نیستم. برو دنبال کار خودت.این حرفها مانند خنجری در دل شیخ نشست. از شدت تأثر، شیخ بر زمین افتاد و به گریه افتاد. اشکهایش صورتش را خیس کرد.با دلی شکسته، رو به آسمان گفت:— ای خدا، همه چیز تویی. من ناتوانم، تو مرا یاری کن.من هم مثل این مرد، در چاه گرفتاریام. اگر قرار است دستی از کسی بلند شود، فقط تویی که میتوانی نجاتم دهی.تن و جانم خسته و آلوده است. ولی با این حال، به سوی تو آمدهام. مرا ببخش و از این بند رها کن.
بوسعید مهنه با مردان راهبود روزی در میان خانقاه
هوش مصنوعی: بوسعید مهنه روزی در میان خانقاه، در حال گفتگو و همراهی با مردان دیگر بود.
مستی آمد اشک ریزان بیقرارتا دران خانقاه آشفتهوار
هوش مصنوعی: مستی به سراغم آمد و در حالی که اشک میریختم، بیقرار و آشفته به آن خانقاه رفتم.
پرده از ناسازگاری بازکردگریه و بدمستیی آغازکرد
هوش مصنوعی: پرده از عدم تفاهم و ناهماهنگی کنار رفت و در نتیجه، گریه و حالتی سرخوشی آغاز شد.
شیخ کو را دید آمد در برشایستاد از روی شفقت بر سرش
هوش مصنوعی: شیخی که در حال رفتن بود، به جوانی برخورد و از روی محبت و دلسوزی به او نزدیک شد و در برابرش ایستاد.
گفت هان ای مست اینجا کم ستیزاز چه میباشی، به من ده دست و خیز
هوش مصنوعی: گفت ای نابغه، چرا اینجا درگیری و جدل میکنی؟ دستت را به من بده و همراه من حرکت کن.
مست گفت ای حق تعالی یار تونیست شیخا دستگیری کار تو
هوش مصنوعی: مستم و گویندهام این است که ای خدا، یاری برای تو وجود ندارد. ای پیر، کمک تو در این کار نیست.
تو سر خود گیر و رفتی مردوارسر فرورفته مرا با او گذار
هوش مصنوعی: خودت را برپا نگهدار و مانند یک مرد زندگی کن، من را با مشکلات و مسائل به حال خود بگذار.
گر ز هر کس دستگیری آمدیمور در صدر امیری آمدی
هوش مصنوعی: اگر از هر کس یاری میگرفتی، مانند این است که در اوج قدرت و مقام قرار گرفتهای.
دستگیری نیست کار تو، برونیستم من در شمار تو برو
هوش مصنوعی: کارت به گونهای نیست که بخواهی به من کمک کنی، پس برو؛ من دیگر در شمار تو نیستم.
شیخ در خاک اوفتاد از درد اوسرخ گشت از اشک روی زرد او
هوش مصنوعی: شیخ به خاطر درد او بر زمین افتاد و از شدت ناراحتی، صورتش سرخ شد و به خاطر گریه، رنگ صورتش نیز زرد شد.
ای همه تو ناگزیر من تو باشاوفتادم دست گیر من تو باش
هوش مصنوعی: در این ابیات، شاعر از کسی میخواهد که در کنار او بماند و به او کمک کند. او احساس میکند که نیاز دارد و در وضعیت دشواری است، بنابراین از آن شخص درخواست میکند که حمایت و پشتیبانیاش کند.
ماندهام در چاه زندان پای بستدر چنین چاهم که گیرد جز تو دست
هوش مصنوعی: در دام و سختی زندگی گرفتار شدهام و در این وضعیت، تنها تو میتوانی به کمکم بیایی.
هم تن زندانیم آلوده شدهم دل محنت کشم فرسوده شد
هوش مصنوعی: ما در زندان رنج و درد زندگی محبوس شدهایم و دلمان هم از این همه سختی خسته و فرسوده شده است.
گرچه بس آلوده در راه آمدمعفو کن کز حبس وز چاه آمدم
هوش مصنوعی: اگرچه در مسیر زندگی دچار لغزشها و آلودگیهایی شدهام، لطفا مرا ببخش؛ چرا که از بند و محنتهایی که در آن گرفتار بودم، رهایی یافتم.