(۱) حکایت زن صالحه که شوهرش به سفر رفته بود
هوش مصنوعی: در قصیدهای زیبا، داستان زنی با جمال و ویژگیهای بینظیر روایت میشود که همسر یک مرد خوب و دیندار است. این زن در زیبایی و علم معروف بوده و همه را مجذوب خود میکند. همسرش در سفر حج به دلایل مختلف او را به دست برادرش میسپارد و در این میان، برادر نااهل به عشق ورزی به آن زن گرفتار میشود و او را تحت فشار قرار میدهد.
این زن با پذیرش دشواریها و ارائه نصیحت به برادر شوهرش، از خود عزت نفس و دیانت نشان میدهد. سرانجام برادر پایهای بر گناه میگذارد و زنی که بیگناه است به سنگسار محکوم میشود. اما پس از شرایط سخت و بروز معجزات، زن بار دیگر به زندگی برمیگردد و دعوت به عبادت و دیانت میکند.
در نهایت، همسر و برادرش از او پشیمان میشوند و زن در پی سرنوشت و عاقبت خود به یک مقام والایی دست مییابد. داستان نشاندهنده قدرت ایمان، فضل و دیانت در برابر سختیهای زندگی است.
زنی بودست با حسن و جمالیشب و روز از رخ و زلفش مثالی
هوش مصنوعی: زنی بود با زیبایی و جذابیتی فراوان که شب و روز زیباییهای چهره و مویش مثالزدنی است.
خوشی و خوبی بسیار بودشصلاح و زهد با آن یار بودش
هوش مصنوعی: او در کنار معشوق خود از خوشی و خوبی زیادی بهرهمند بود و به دنبال صلاح و زهد بود.
بخوبی در همه عالم عَلَم بودملاحت داشت شیرینیش هم بود
ملاحت = دلفریبی، شیرین رفتاری
بهر موئی که در زلف آن صنم داشتخم از پنجه فزون و شست هم داشت
هوش مصنوعی: برای هر مویی که در زلف آن معشوق است، خمیدگیاش بیشتر از انگشتان و کف دستش است.
چو چشم و ابروی او صاد و نون بوددلیلش نصِّ قاطع نِه کِه نون بود
که نون بود = که چاه زنخدان بود
چو بگشادی عقیق دُر فِشان رابه آب خضر کُشتی سرکشان را
هوش مصنوعی: وقتی عقیق را باز کردی و جوهر زیبای آن را در آب خضر ریختی، با این کار از دست سرکشان و بدخواهان رهایی یافتی.
صدف گوئی لب خندان او بودکه مرواریدش از دندان او بود
هوش مصنوعی: صدف مانند لبهای خندان اوست و مروارید، که همان دندان اوست، از درون آن پیدا است.
چو مروارید زیر لعل خندانشگهر داری نمودی دُرّ دندانش
لعل دُرفشان = کنایه است از لب معشوق و سخن گفتن وی
زنخدانش چو سیمین سیب بودیز سیبش قسم خلق آسیب بودی
زنخدان = چانه. سیمین = سپید، نقره ای، ظریف
فلک از نقش روی او چنان بودکه سرگردان چو عشاقش بجان بود
هوش مصنوعی: آسمان به زیبایی چهره او آنچنان بود که عاشقانش به شدت دچار حیرت و سرگشتگی شده بودند.
کسانی کز سخن دری فشاندندبنام او را همی «مرحومه» خواندند
هوش مصنوعی: افرادی که از دریا سخن گفتند، نام او را با عنوان "مرحومه" ذکر کردند.
زنی بودی که دور چرخ گردانشمردیش از شمار شیرمردان
هوش مصنوعی: زنی بود که در بین مردان دلیر، او را از شمار آنها میدانستند.
مگر شوئی که آن زن داشت ناگاهبرای حج روانه گشت در راه
هوش مصنوعی: آیا ممکن است که آن زن ناگهان تصمیم بگیرد به سفر حج برود و در مسیر حرکت کند؟
یکی کهتر برادر داشت آن مردولیکن بود مردی ناجوانمرد
هوش مصنوعی: مردی برادری داشت که از او کوچکتر بود، اما آن مرد، مردی بیرحم و ناجوانمرد بود.
وصیت کرد از بهر عیالشکه تا تیمار میدارد بمالش
تیمار = سرپرستی، پرستاری
بحج شد عاقبت چون این سخن گفتبرادر آنچه فرمودش پذیرفت
هوش مصنوعی: سرانجام، برادر با گفتن این جمله، به آنچه که بر او گفته شده بود، گوش داد و آن را پذیرفت.
برای حکم او بنهاد تن رابسی تیمارداری کرد زن را
هوش مصنوعی: به خاطر فرمان او، تن را قربانی کرد و به خوبی از زن حمایت و مراقبت نمود.
شبانروزی بکار او در استادبنوهر ساعتش چیزی فرستاد
هوش مصنوعی: شبانروز در پی کار او بود و در هر ساعتی، چیزی برای استاد خود فرستاد.
نگاهی سوی آن زن کرد یک روزبدید از پرده روی آن دلفروز
هوش مصنوعی: روزی مردی به سمت زنی نگریست و چهره زیبای او را که پشت پرده پنهان بود، مشاهده کرد.
دلش از دست رفت و سرنگون شدغلط کردم چه گویم من که چون شد
هوش مصنوعی: دلش شکست و سقوط کرد، حالا نمیدانم چه بگویم که چطور این اتفاق افتاد.
چنان در دام آن دلدار افتادکه صد عمرش بیک دم کار افتاد
هوش مصنوعی: او به قدری در عشق و محبت معشوق گرفتار شده است که حتی یک لحظه غفلت نمیتواند از او جدا شود و تمام عمرش به یک لحظه تلاش برای رسیدن به معشوق میگذرد.
بسی با عقل خود زیر و زبر شدولی هر لحظه عشقش گرمتر شد
هوش مصنوعی: شخص با عقل خود بارها به تحلیل و بررسی پرداخت، اما هر لحظه احساس عشقش شدت بیشتری پیدا کرد.
چو کار او ز زن می بر نیامددمی با خویشتن می بر نیامد
هوش مصنوعی: وقتی نتوانست از زن کارش را پیش ببرد، حتی برای یک لحظه هم نتوانست با خودش کنار بیاید.
چوغالب گشت عشق و شد خرد زودگشاده کرد با زن کار خود زود
هوش مصنوعی: عشق غالب شد و عقل به سرعت باز شد، او نیز به سرعت با زن خود کارهایش را انجام داد.
بخود خواندش بزور و زر و زاریبرون راند آن زن از پیشش بخواری
هوش مصنوعی: او به زور و مال و التماس، آن زن را از نزد خود بیرون کرد و او را در وضعی ناخوشایند و ذلیل راند.
بدو گفتا نداری ازخدا شرمبرادر را چنین میداری آزرم
هوش مصنوعی: تو را به خداوند شرم و حیا نیست که با برادر خود اینگونه رفتار میکنی.
ترا دین و دیانت داری اینستبرادر را امانت داری اینست
هوش مصنوعی: تو به دیانت و مذهب پایبند هستی، برادر! این به معنی حفظ امانت و مسئولیت نسبت به دیگران است.
برو توبه گزین و با خدا گردوزین اندیشهٔ فاسد جدا گرد
هوش مصنوعی: به سوی توبه برو و با خداوند همراه شو و از افکار نادرست خود فاصله بگیر.
بزن آن مرد گفت این نیست سودتمرا خشنود باید کرد زودت
این نیست سودت = این نتیجه ای برایت ندارد
وگرنه، روی تابم از غم توترا رسواکنم گیرم کم تو
هوش مصنوعی: اگر نباشی، از درد فراق تو آنچنان ناراحت و غمگین میشوم که از شدت ناراحتی، ممکن است رسوایی برای تو به بار بیاورم، حتی اگر آسیب کمتری ببینم.
هم اکنون در هلاک اندازمت منبکاری سهمناک اندازمت من
هوش مصنوعی: شما را در همین لحظه در شرایطی شدید و خطرناک قرار میدهم.
زنش گفت از هلاکت نیست باکمهلاک این جهان به زان هلاکم
هوش مصنوعی: زنش گفت: نگران نباش، هلاکت و پایان این زندگی به اندازهی هلاکت من اهمیت ندارد.
مگر ترسید آن مرد بد افعالکه بر گوید برادر را زن آن حال
هوش مصنوعی: آیا آن مرد بدکار از این ترسید که درباره برادرش حرف بزند و حالتی به او بدهد که مناسب نباشد؟
برفت آن شوم و دفع خویشتن رابزر بگرفت حالی چارتن را
هوش مصنوعی: آن شخص خبیث و بدرفتار رفته است و حالا من خودم را در دست کسی میسپارم که میتواند مرا از این حالت نجات دهد و مسیر بهتری برایم فراهم کند.
که تا دادند آن شومان گواهیکه کردست از زنا این زن تباهی
هوش مصنوعی: این زن به خاطر عمل زشت خود، شایستهی سرزنش و مجازات است، و حالا که شواهد و گواهی بر این موضوع وجود دارد، باید پاسخگو باشد.
چو قاضی را قبول افتاد کارشمعیّن کرد حالی سنگسارش
هوش مصنوعی: وقتی قاضی به انجام کار خود راضی و مطمئن شد، زمان مجازات سخت او فرا رسید.
ببردندش به صحرا بر سر راهروان کردند سنگ از چارسوگاه
هوش مصنوعی: او را به بیابان بردند و در وسط راه، سنگی از چهار سوی آنجا بر او قرار دادند.
چو سنگ بی عدد بر زن روان شدگمان افتادشان کز زن روان شد
هوش مصنوعی: وقتی زن به سوی آنها حرکت کرد، مانند سنگی بی شمار به سمت او هجوم آوردند و تصور کردند که این حمله از سوی او ناشی شده است.
برای عبرت خلق جهانش رها کردند آنجا هم چنانش
هوش مصنوعی: برای درس گرفتن مردم جهان، او را در آنجا رها کردند و هنوز هم همانگونه باقی مانده است.
زن بی چاره بر هامون بماندهمیان خاک غرق خون بمانده
هوش مصنوعی: زنی بیپناه در بیابان تنها مانده و در میان خاک، غرق در خون شده است.
چو شب بگذشت و روز افتاد آغاززن آمد وقت صبح اندک بخود باز
هوش مصنوعی: وقتی شب تمام شد و صبح آغاز شد، زن برای شروع روز به خود آمد و آماده شد.
بزاری و نزاری ناله میکردز نرگس ارغوان پر لاله میکرد
هوش مصنوعی: درختان و گلها با غم و اندوهی همصدا به ناله و شیون مشغول بودند؛ گویی به خاطر زیبایی و سرخی گلهای خود، از یار و عشقشان مینالیدند.
یک اعرابی بر اُشتر صبح گاهیمگر آن روز میآمد ز راهی
هوش مصنوعی: یک بدوی در صبح زود بر روی شترش بود و در آن روز به نظر میرسید که از راهی میآید.
شنود آن ناله و بیخویشتن شدفرود آمد ز اُشتر سوی زن شد
هوش مصنوعی: او آن ناله را شنید و به حالت بیتابی افتاد، سپس از شتر پایین آمد و به سمت زن رفت.
بپرسیدش که ای زن کیستی توکه همچون مردهٔ میزیستی تو
هوش مصنوعی: از او پرسیدند که ای زن تو کیستی که مانند کسی که مرده زندگی میکنی؟
زنش گفتا که من بیمار و زارمعرابی گفت من تیمار دارم
هوش مصنوعی: زن گفت: من بیمار و ضعیف هستم. مرد عرب پاسخ داد: من مداوا و پرستاری دارم.
نشاندش بر شتر بردش بتعجیلبسوی خانهٔ خود کرد تحویل
هوش مصنوعی: او را بر شتر نشاند و به سرعت به سوی خانهاش برد.
تعهد کرد بسیاری شب و روزکه تا با حال خود شد آن دلفروز
هوش مصنوعی: او بارها و بارها در روز و شب قول داده است که تا زمانی که به حال دلشادکنندهاش برسد، این وعده را فراموش نکند.
دگر ره دلبریش آغاز افتادز سر در همدم و همراز افتاد
هوش مصنوعی: دیگر راه دلبری او آغاز شد و از آن زمان دوستان و رازداران نیز به هم ریخته و شلوغ شدند.
دگر ره تازه شد گلنار رویشز سر در حلقه زد زنار مویش
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که گلنار (نوعی گل) با ظاهری تازه و زیبا به دنیا آمده است و در میان حلقهی مویش، توجه همه را به خود جلب کرده است.
ز زیر سنگسار او آشکاراچنان آمد که لعل از سنگ خارا
لعل = سرخرنگ
عرابی چون جمال او چنان دیدبخون خویش حکم او روان دید
هوش مصنوعی: عربی که زیبایی او را دید، به خاطر عشقش به او، جان خود را هم فدای او کرد.
ز عشق روی او بیخویشتن شدز دردش پیرهن بر تن کفن شد
هوش مصنوعی: به خاطر عشق او، خودم را فراموش کردهام و از درد او، پیراهنم به مانند کفن شده است.
بزن گفتا که شو جفت حلالمکه مُردم، زنده گردان از وصالم
هوش مصنوعی: برو و بگو که برای من همسر حلالی باش، زیرا من در عشق تو جان دادهام، پس مرا از طریق وصالت زنده کن.
زنش گفتا مرا چون شوی باشدچگونه شوی دیگر روی باشد
هوش مصنوعی: زنش به او گفت: اگر تو با من همسر شوی، آیا میتوانی با کس دیگری هم باشی؟
چو از حد درگذشت آن مهربانیبخود خواند آخر آن زن را نهانی
هوش مصنوعی: وقتی مهربانی از حد خود فراتر رفت، آن زن را به طور پنهانی به خود دعوت کرد.
زنش گفت ای ز دین پیچیده سر تونمیترسی ز خشم دادگر تو
هوش مصنوعی: زنش به او میگوید: آیا از عواقب کارهایت و خشم خداوند نمیترسی؟
مرا از بهر حق تیمار بردیکنون فرمان دیو خوار بُردی
هوش مصنوعی: تو به خاطر حق به من محبت کردی، اما اکنون مرا به دست دیوانهوار سپردی.
چو خیری کردهٔ بزیان میاورخلل در کعبهٔ ایمان میاور
هوش مصنوعی: هر وقت خیری انجام میدهی، نگذار که آسیبی به باورها و ایمان تو برسد.
که چون این را اجابت مینکردمبسی دیدم بلا و سنگ خوردم
هوش مصنوعی: زمانی که به این درخواست پاسخ مثبت نمیدادم، بارها با مشکلات و سختیهای زیادی مواجه شدم و آسیبهای زیادی دیدم.
کنون تو نیز میخوانی بدینمنمیدانی که من چون پاک دینم
بدینم = به این کارم
اگر پاره کنی صد باره شخصمنیاید در تن پاکیزه نقصم
شخص = جسم و هیکل
برو از بهر یک شهوة که رانیمخر جان را عذاب جاودانی
هوش مصنوعی: برای اندکی لذت و خواستهی نفسانی، برو، چرا که روح من را در عذاب دائمی قرار نده.
ز صدق آن زن پاکیزه گوهرگرفت آن مرد اعرابیش خواهر
خواهر خوانده
پشیمان گشت ازان اندیشه کردنکه کار دیو بود آن پیشه کردن
هوش مصنوعی: او از فکر کردن به آن موضوع پشیمان شد، زیرا دریافت که انجام آن کار، حرکت و عملی شیطانی است.
غلامی داشت اعرابی سیاهیدرآمد آن سیه ناگه ز راهی
هوش مصنوعی: یک غلامی داشت، یک عربی سیاهپوست به ناگاه از راهی وارد شد.
چو دید او روی زن دل را بدو داددل وجانش بسوخت و تن فرو داد
هوش مصنوعی: وقتی او صورت زن را دید، دلش را به او بخشید و جانش را آتش زد و تنش را تسلیم کرد.
دلش را وصل آن زن آرزو خاستولیکن مینشد آن آرزو راست
هوش مصنوعی: دل او به وصال آن زن آرزو داشت، اما این آرزو محقق نمیشد.
بزن گفتا شبم من، تو چو ماهیچرا با من بهم بودن نخواهی
هوش مصنوعی: بزن میگوید: من مثل یک شب تاریک هستم، پس چرا تو که مانند یک ماه روشن هستی، نمیخواهی با من در کنار هم باشی؟
زنش گفت این نگردد هرگزت راستکه از من خواجهٔ تو این بسی خواست
هوش مصنوعی: همسرش به او گفت که این موضوع به خوبی حل نخواهد شد، چون او بارها از من درخواست کرده است.
چو او وصلم نیافت آنگاه مِه رویکجا یابی تو آخر ای سیه روی
هوش مصنوعی: وقتی که او به من نرسید، تو دیگر چگونه میخواهی چهرهاش را پیدا کنی، ای چهرهی تاریک؟
غلامش گفت میگردانیم بازز من نرهی تو تا نرهانیم باز
هوش مصنوعی: غلامش گفت: ما تو را به سمت دیگر میبریم، اما تو ما را رها نکن تا بتوانیم دوباره برگردیم.
وگر نه حیلتی سازم به مردیکه حالی زین وثاق آواره گردی
وثاق = خانه
زنش گفت آنچه خواهی کن چه باکستکه نندیشم اگر قسمم هلاکست
هوش مصنوعی: همسرش به او گفت: هر کاری که میخواهی بکن، نگران نباش، چون اگر این کار به ضررم باشد، من به آن فکر نمیکنم.
غلام از وی بغایت خشمگین شدز مهر او چنان بوده چنین شد
هوش مصنوعی: غلام به شدت از او عصبانی شد، زیرا محبت او به گونهای بود که چنین رفتاری را به همراه داشت.
شبی برخاست از کینی که اوداشتزن خواجه یکی طفل نکو داشت
هوش مصنوعی: یک شب، به خاطر کینهای که در دل داشت، زنی از خانواده یک خواجه، بچهای نیکو را به دنیا آورد.
بکُشت آن طفل را در گاهوارهپس آنگه برد آن خونین کتاره
کَتاره = غدّاره، قَمه
بزیر بالش آن زن نهان کردکه یعنی خون زن نامهربان کرد
هوش مصنوعی: زیر بالِش آن زن چیزی را پنهان کرده که نشاندهندهی زخم یا رنجی است که از طرف آن زن بیرحم متحمل شده است.
سحرگه مادر آن کُشتهٔ زارز بهر شیردادن گشت بیدار
هوش مصنوعی: صبح زود، مادر آن جوانی که در سختی و اندوه است، برای شیر دادن بیدار شد.
بدید آن طفل را بُرّیده سر بازبرآورد از دل پر درد آواز
هوش مصنوعی: دید آن کودک را که سرش بریده است، فریاد دردناکی از دل پر از رنجش بلند شد.
فغانی و خروشی در جهان بستدو گیسو را بریده بر میان بست
هوش مصنوعی: در این دنیا فغان و سر و صدایی به راه افتاده است، مانند دو گیسوی بریده که بر روی زمین قرار گرفتهاند.
طلب کردند تاخود آن که کردستچنین بیچاره را بیجان که کردست
هوش مصنوعی: خواستند بدانند که چه کسی این بیچاره را اینگونه بیجان کرده است.
ز زیر بالش زن آشکارهبرون آمد یکی خونین کتاره
هوش مصنوعی: زیر بالش زن، چاقویی خونین نمایان شد.
همه گفتند زن کردست این کاربکُشت این نابکار او را چنین زار
هوش مصنوعی: همه میگویند که این زن باعث شده که او این کار را انجام دهد و حالا او به خاطر آن در وضعیتی اسفناک قرار دارد.
غلام و مادر طفل آن جوان رانه چندان زد که بتوان گفت آن را
هوش مصنوعی: غلام و مادر کودک آن جوان به او ضربهای نزدند که بتوان گفت که ضربهای جدی بود.
عرابی آمد و گفت ای زن آخرچه بد کردم بجای تو من آخر
هوش مصنوعی: یک مرد عرب جلو آمد و گفت: ای زن، آخر من چه بدی در حق تو انجام دادهام؟
که کشتی کودکی مانند ماهینترسیدی ز خون بیگناهی
هوش مصنوعی: در اینجا به معنای این است که کشتی، که نمادی از دوران کودکی و بیگناهی است، به مانند یک ماهی بیخطر و بیدغدغه است و از خون افرادی که بیگناه هستند، هیچ ترسی ندارد. طبیعتش آرام و بیخبر از تلخیها و مشکلات دنیای بزرگسالان است.
زنش گفت این که در عالم نشان دادخدایت ای برادر عقل ازان داد
هوش مصنوعی: زنش گفت: "خدایت که در عالم نشانههایی از خود به جا گذاشته، ای برادر، عقل را از این موضوع به تو داده است."
که تا عقل و خرد را کار بندیکه تا از عقل یابی بهرهمندی
هوش مصنوعی: این شعر به این معناست که باید از عقل و خرد خود به نحو صحیح استفاده کنی تا بتوانی از دانش و آگاهی آن بهرهمند شوی. به عبارت دیگر، درک صحیح و استفاده درست از عقل میتواند به انسان کمک کند که به خوبی از تواناییهای خود بهرهبرداری کند.
ببین از چشم عقل ای پاک دامنتو چندینی نکوئی کرده با من
هوش مصنوعی: به دقت نگاه کن و ببین که چقدر خوبی و زیبایی تو با من ارتباط دارد، در حالی که من از نظر عقل و درایت به تو توجه میکنم.
گرفته خواهر از بهر خدایمبسی انعامها کرده بجایم
هوش مصنوعی: خواهر در راه خدا برای من کارهای زیادی کرده و به من پاداش و نعمتهایی عطا کرده است.
مکافات تو این باشد بیندیشازین کُشتن چه گردد حرمتم بیش
هوش مصنوعی: نتیجه اعمال تو این است که به این فکر کن که با کشتن چه چیزی به احترام و ارزش خود اضافه خواهی کرد.
عرابی چون خردمند جهان بودبدان گفتار زن هم داستان بود
هوش مصنوعی: عرب زبانی که دانا و فرزانه بود، با گفتار خود اثری از یک زن را به نمایش گذاشت و داستان او را به تصویر کشید.
یقینش شد که آن زن بی گناهستولی آنجا مقامش نه ز راهست
هوش مصنوعی: او به یقین رسید که آن زن بیگناه است، اما در آن مکان و موقعیت، جایگاه او مناسب نیست.
بزن گفتا چو افتاد این چنین کارترا دیدن بدل کرهست ازین بار
هوش مصنوعی: اگر چنین حالتی برایت پیش آمده است، نیکوست که این موضوع را بررسی کنی و به دنبال یک تغییر در افکارت باشی، چرا که نادیدهگرفتن مشکل فایدهای ندارد.
زنم چون تهمت این بر تو افگندز تو یاد آیدش هر دم ز فرزند
هوش مصنوعی: اگر همسرم به تو نسبت نادرستی بدهد، هر لحظه یاد فرزندت برایش زنده خواهد شد.
بهر ساعت غم او تازه گرددمصیبت نیز بیاندازه گردد
هوش مصنوعی: هر دقیقهای که میگذرد، غم او دوباره تازه میشود و به دنبال آن، مصیبتش نیز بیشتر و بیشتر میشود.
ترا بد گوید و نیکو نداردوگر من دارمت نیک او ندارد
هوش مصنوعی: او درباره تو بد میگوید و چیز خوبی نمیبیند، اما اگر من تو را داشته باشم، او دیگر روی خوبی نخواهد دید.
ترا زینجا بباید رفت آزادنهان سیصد درم حالی بوی داد
هوش مصنوعی: باید از اینجا بروی و آزاد باشی، در حالیکه از بوی آزادی سیصد درم حسرت میخوری.
که این را نفقه کن در راه برخویشدرم بستد زن و آورد ره پیش
هوش مصنوعی: این بیت به معنای این است که فردی به فکر هزینه کردن و فراهم کردن مخارج برای هدفهای خود است و به همین خاطر، به دست آوردن پول و حمایت مالی از یک زن را مد نظر دارد تا بتواند به مقاصد خود نزدیکتر شود.
چو لختی رفت آن غم دیده در راهپدید آمد دهی از دور ناگاه
هوش مصنوعی: دقایقی بعد از آن که غم و اندوه رفت، ناگهان منازی دلانگیز از دور نمایان شد.
کنار راه داری دید بر پایبرو گرد آمده مردم زهر جای
هوش مصنوعی: در کنار جاده، تماشا کن که مردم از هر سو جمع شدهاند و در حال گفتگو هستند.
جوانی را دلی پر خون جگرسوزمگر بر دار میکردند آن روز
هوش مصنوعی: در دوران جوانی، احساسات و دردهای عمیق وجود دارد، اما در آن زمان، شرایط و فشارها باعث میشود که کسی نتواند به راحتی با این مسائل کنار بیاید و گاهی مجبور میشود که این مشکلات را تحمل کند.
بپرسید آن زن از مردی که این کیستمرا آگاه کن تا جُرم او چیست
هوش مصنوعی: آن زن از مردی پرسید که چه کسی است، تا او را از گناه و اشتباهاتش باخبر کند.
بدو گفتند ده خاص امیریستکه در بیداد کردن بی نظیریست
هوش مصنوعی: به او گفتند که در این ده، یک امیر وجود دارد که در ظلم و ستم کردن بینظیر است.
درین ده عادت آنست ای ممیّزکه هر کو از خراجی گشت عاجز
ممیز = آگاه، دانا
کند بردارش این ظالم نگونسارکنون خواهد کشیدش بر سر دار
هوش مصنوعی: این ظالم به آسانی شخص بیچاره را از جای خود برمیدارد و حالا قصد دارد او را به دار بیاویزد.
زن او را گفت خود چندش خراجستکه این ساعت بدانش احتیاجست
هوش مصنوعی: زن به او گفت: چه بسا است که اکنون به این چیز نیاز داری، پس چرا در این زمان خراج را میپردازی؟
بدو گفتند کین هر ساله پیداستخراج او بود سیصد درم راست
هوش مصنوعی: به او گفتند که هر سال این موضوع مشخص است که مالیات او سیصد درم است.
بدل میگفت زن چون مهربانیکه او را باز خر اکنون بجانی
هوش مصنوعی: زنی مهربان و دلسوز صحبت میکند، مانند کسی که بعد از گمگشتگی دوباره با زندگی و طراوت خود مواجه شده است.
چو تو جستی بجان از سنگ وز داربجان از دار شو او را خریدار
هوش مصنوعی: هرگاه تو از سنگ روح و جان خود را رها کنی و از درخت بیجان نیز جدا شوی، آن وقت باید به فروشندهای که آن را خریده است، توجه کنی.
بدیشان گفت اگر من بدهم این مالفروشندش بمن، گفتند در حال
هوش مصنوعی: او به آنها گفت اگر من این مال را به شما بدهم که بفروشید و پولش را به من بدهید، آنها گفتند در همان لحظه این کار را انجام میدهیم.
بایشان داد آن سیصد درم زودکه تا شد آن جوان فارغ ز غم زود
هوش مصنوعی: به آنها سریعاً سیصد درم داد تا آن جوان زودتر از غم و اندوهش آزاد شود.
درم چون داد زن حالی روان شدچو تیری از پی او آن جوان شد
هوش مصنوعی: وقتی که بخواهم چیزی را به کسی بدهم، احساس شادابی و نشاط در من به وجود میآید، چون وقتی که تیر به سمت هدف پرتاب میشود، سریع و با دقت به سوی آن میشتابد.
چو روی زن بدید از دور، جانشبلب آمد بگردون شد فغانش
هوش مصنوعی: وقتی چهره زن را از دور دید، جانش پر از شور و هیجان شد و فریادش به آسمان رسید.
سراسیمه شد و فریاد میکردکه از دارم چرا آزاد میکرد
هوش مصنوعی: او به شدت نگران و مضطرب شد و فریاد میزد که چرا از داراییام را رها میکند.
که گر جان دادمی بر دارناگاهنبودی هرگزم چون عشق این ماه
هوش مصنوعی: اگر جانم را بر دار بسوزانند، هرگز آن زمان را نخواهم دید که عشق این ماه را تجربه کردهام.
بسی با زن بگفت و سود کی داشتکه زن آتش نبود آن دود کی داشت
هوش مصنوعی: شخصی بسیار با زن صحبت کرد، اما در نهایت متوجه شد که این گفتوگو فایدهای نداشت؛ چرا که زن مثل آتش نبود و تنها دود به جا میگذاشت.
بسی با زن برفت و کرد زارینیاوردش ازان جز شرمساری
هوش مصنوعی: بسیاری با زن رفتند و شکایت کردند، اما از این کار تنها شرمساری برایشان باقی ماند.
زنش گفتا مراعات من اینستمن این کردم مکافات من اینست
هوش مصنوعی: همسرش گفت: «چنانکه من از تو انتظار دارم، این رفتار مایهٔ آزردگی من است و این نیز نتیجهی کار توست.»
جوان گفتش دلم بُردی و جانیچگونه ازتو سر تابم زمانی
هوش مصنوعی: جوان به او گفت: تو دل مرا بردی، حالا چطور میتوانم بدون تو زندگی کنم؟
زنش گفتا گر از من سر نتابیسر موئی ز وصل من نیابی
هوش مصنوعی: زنش گفت اگر از من دور شوی، حتی یک تار موی از وصالم نخواهی یافت.
بسی رفتند و گفتند و شنیدندکه تا هر دو بدریائی رسیدند
هوش مصنوعی: بسیاری از افراد رفتند و صحبت کردند و شنیدند که سرانجام هر دو به دریا رسیدند.
بدان ساحل یکی کشتی گران بودهمه پُر رخت و پُر بازارگان بود
هوش مصنوعی: در آن ساحل، یک کشتی بزرگ و مهم وجود داشت که پر از کالا و تجارتچیها بود.
چون از زن آن جوان نومید درماندیکی بازارگان را پیش خود خواند
هوش مصنوعی: پس از اینکه آن جوان از زن خود ناامید شد و به درماندگی رسید، یکی از بازرگانان را به نزد خود فراخواند.
که دارم یک کنیزک همچو ماهیندارد جز سرافرازی گناهی
هوش مصنوعی: من یک دختر زیبا دارم که مانند ماه میدرخشد و تنها صفتش افتخار است، نه گناهی.
ندیدم کس به نافرمانیِ اومرا تا کی ز سرگردانی او
هوش مصنوعی: من هیچکس را ندیدم که مانند او درخشان و زیبا باشد، حالا نمیدانم تا کی باید به خاطر او گرفتار سردرگمی و پریشانی باشم.
اگرچه نیست کس مثلش پدیدارنیم خوی بدش را من خریدار
هوش مصنوعی: اگرچه کسی مثل او در دنیا وجود ندارد، اما من برای عیبهای او هم ارزش قائلم.
بسی کوشیدهام تا چند کوشمکنونش گر تو خواهی میفروشم
هوش مصنوعی: من تلاشهای زیادی کردهام و اکنون اگر تو بخواهی، میتوانم خود را به تو بفروشم.
بدان بازارگان این گفت زنهارمرا از وی مشو هرگز خریدار
هوش مصنوعی: ای تاجرم، بدان که از او هرگز خرید نکن، چرا که برایت خطرناک است.
که شوهر دارم وآزادم آخررسید از دست او فریادم آخر
هوش مصنوعی: من همسر دارم و آزادی نیز دارم، اما در نهایت از دست او به تنگ آمدهام و فریاد میزنم.
سخن بازارگان نشنید از ویبدیناری صدش بخرید از وی
هوش مصنوعی: تاجر حرفش را نشنید و با همین یک دینار صد تا خرید.
بصد سختیش در کشتی نشاندندوزانجا در زمان کشتی براندند
هوش مصنوعی: با سختی و گرفتاری او را در کشتی نشاندند و از آنجا در زمان مشخصی او را راندند.
خرنده چون بدید آن قدّ و دیداربزیر پرده از جان شد خریدار
هوش مصنوعی: وقتی خرنده (خر) آن قامت و زیبایی را دید، از جان خود گذشت و عاشق شد.
دران دریا دلش در شور آمدنهنگ شهوتش در زور آمد
هوش مصنوعی: دل او در آن دریا به شور و هیجان افتاد و نیروی شهوتش به شدت افزایش یافت.
بزن نزدیک شد آن زن بیفتادکه فریادم رسید ای خلق فریاد
هوش مصنوعی: نزدیک آمدن آن زن باعث افتادنش شد و من فریاد زدم که ای مردم، فریاد کمک کنید.
مسلمانید و من هستم مسلمانبر ایمانید ومن هستم برایمان
هوش مصنوعی: شما مسلمان هستید و من نیز مسلمانم، بر ایمان شما استوارم و برای ما هستم.
من آزادم مرا شوهر بجایستگواه صادقم این دم خدایست
هوش مصنوعی: من آزاد هستم و شوهر ندارم، این لحظه شهادت میدهد که حقیقت با من است و خداوند نیز گواه من است.
شما را مادر و خواهر بود نیزبزیر پرده در دختر بود نیز
هوش مصنوعی: شما مادر و خواهر دارید و همچنین در زیر پرده، دختر دیگری هم وجود دارد.
کسی این بد گر اندیشد بر ایشانشود حال شما بیشک پریشان
هوش مصنوعی: اگر کسی دربارهی شما بد فکر کند، به طور قطع حالش خراب خواهد شد.
چو نپسندید ایشان را درین کارمرا از چه پسندید این چنین بار
هوش مصنوعی: اگر آنها این کار مرا نپسندیدند، پس چرا اینگونه به من توجه کردند و این بار سنگین را بر دوش من گذاشتند؟
غریب و عورة و درویش و خوارمضعیف و عاجز و زار ونزارم
هوش مصنوعی: من تنها و خاموش و در فقر و نیازم، ضعیف و ناتوان و در شرایط سختی قرار دارم.
مرنجانید این جان سوز را بیشکه فردائیست مر امروز را پیش
هوش مصنوعی: این جان خسته و دردمند را بیشتر ناراحت نکنید، چون فردا آینده را به یاد امروز میآورد.
چو بود آن زن نکوگوی و نکو دلبسوخت آن اهل کشتی را بدو دل
هوش مصنوعی: وقتی آن زن سخن خوش و دل نیکو داشت، دل اهل کشتی را به خاطر او آتشین کرد و متاثر ساخت.
بیکبار اهل کشتی یار گشتندنگه دار زن غمخوار گشتند
هوش مصنوعی: یکباره، ناگهان، تمامی کسانی که در کشتی بودند به همراهی و همدلی با یکدیگر پرداختند و به زنی که از آنها حمایت میکرد احترام گذاشتند و به او توجه کردند.
ولی هر کس که روی او بدیدیبصد دل عشق روی او خریدی
هوش مصنوعی: هر کسی که به چهرهاش نگاه کند، با تمام دلش عاشق آن چهره میشود.
بآخر اهل آن کشتی بیکبارشدند القصّه بر وی عاشق زار
هوش مصنوعی: در نهایت، افراد آن کشتی به یکباره با هم عاشق شدند و همه چیز به خوبی و خوشی پیش رفت.
بسی با یک دگر گفتند از ویبسی آن عشق بنهفتند از وی
هوش مصنوعی: بسیاری درباره او صحبت کردند و از عشق او رازها را پنهان کردند.
چو هر دل را بدو بود اشتیاقیبیک ره جمله کردند اتّفاقی
هوش مصنوعی: هر قلبی که به او کششی دارد، همه به یک راه با هم توافق کردند و به سوی او حرکت کردند.
که آن زن را فرو گیرند ناگاهبرآرند آرزوی خود باکراه
هوش مصنوعی: زنی را که ناگهان به دام میاندازند، به خاطر آرزویش با اکراه و بیمیلی به پا میخیزد.
چو زن از حال آن شومان خبر یافتهمه دریا زخون دل جگر یافت
هوش مصنوعی: وقتی آن زن از وضعیت شومان آگاه شد، همه دریا پر از خون دل و جگر او شد.
زبان بگشاد کای دانای اسرارمرا از شرِّ این شومان نگه دار
هوش مصنوعی: زبانم را باز کردم و از تو، ای دانای اسرار، خواستهام که مرا از شر این جادوگران حفظ کنی.
ندارم از دو عالم جز تو کس راازین سَر ها بُرون بَر این هوس را
هوش مصنوعی: من در این دو دنیا هیچکس را جز تو ندارم، از این سرها بیرون بیا و این آرزو را برآورده کن.
اگر روزی کنی مرگم توانیکه مردن به بود زین زندگانی
هوش مصنوعی: اگر روزی به مرگ من دست یابی، میتوانی بگویی که مردن بهتر از این زندگی است.
خلاصی ده مرا یا مرگ امروزکه من طاقت ندارم اندرین سوز
هوش مصنوعی: از من یا کمک کن یا امروز مرا بکش، چون دیگر نمیتوانم در این آتش سوزان دوام بیاورم.
مرا تا چند گردانی بخون درنخواهی یافت از من سرنگون تر
هوش مصنوعی: چقدر میخواهی مرا آزار دهی؟ در نهایت هیچکس به اندازه من شکستخورده و ناکام نیست.
چو گفت این قصّه و بی خویشتن شدازان زن آب دریا موج زن شد
هوش مصنوعی: وقتی این داستان را گفت و از خودش بیخبر شد، مانند آب دریا که در حال موج زدن است، دچار هیجان و شور و شوق شد.
برآمد آتشی زان آب سوزانکه دریاگشت چون دوزخ فروزان
هوش مصنوعی: آتش شدیدی از آن آب جوشان بهوجود آمد که دریا مانند جهنم شعلهور گشت.
بیک دم اهل کشتی را بیکباربگردانید در آتش نگونسار
هوش مصنوعی: در یک لحظه، سرنشینان کشتی را در آتش غم و اندوه غرق کنید.
همه خاکستری گشتند در حالولیکن ماند باقی جمله را مال
هوش مصنوعی: همه چیز به رنگ خاکستری درآمد، اما تنها چیزی که باقی ماند، ملک و دارایی بود.
یکی بادی درآمد از کرانهبه شهری کرد کشتی را روانه
هوش مصنوعی: هوا بادی از سمت ساحل به درون شهر وزید و کشتی را به حرکت درآورد.
زن آن خاکستر از کشتی بینداختچو مردان خویشتن را جامهٔ ساخت
هوش مصنوعی: زن آن خاکستر را از کشتی بیرون انداخت و مانند مردان، برای خود لباس درست کرد.
که تا برهد ز دست عشق بازیکند بر شکل مردان سرفرازی
هوش مصنوعی: تا زمانی که عشق او را رها نکرده، به گونهای بازی میکند که مانند مردان بزرگ و سرفراز به نظر برسد.
بسی خلق آمدند از شهر در راهغلامی را همی دیدند چون ماه
هوش مصنوعی: بسیاری از مردم از شهر بیرون آمدند و در مسیر یک غلام را دیدند که مانند ماه درخشان بود.
بتنهائی دران کشتی نشستهجهانی مال با وی تنگ بسته
هوش مصنوعی: تنها در آن کشتی نشسته، جهانی از دارائیها با او به تنگنا افتاده است.
بپرسیدند ازان خورشید رخ حالکه تنها آمدی با این همه مال
هوش مصنوعی: از توپو پرسیدند که حالا که با این همه ثروت و دارایی به تنهایی آمدهای، چه خبر است؟
بدیشان گفت تا شه نایدم پیشنگویم با دگر کس قصّهٔ خویش
هوش مصنوعی: به آنها گفتم تا زمانی که شاه نزد من نیست، با هیچکس دیگری داستان خود را نمیگویم.
خبر دادند ازو شه را که امروزغلامی در رسید الحق دلفروز
هوش مصنوعی: به شاه خبر دادند که امروز جوانی به دیدن او آمده که واقعاً دلربا و خوشسیاست است.
بتنهائی یکی کشتی پر از مالبیاورده نمیگوید دگر حال
هوش مصنوعی: در تنهایی، کسی که کشتی پر از دارایی و ثروت را به همراه دارد، دیگر از حال و اوضاع خود سخنی نمیگوید.
ترا میخواهد او تا حال گویدحدیث کشتی و آن مال گوید
هوش مصنوعی: او به تو علاقهمند است و میخواهد تا درباره داستان کشتی صحبت کند و از آن دارایی بگوید.
تعجّب کرد شاه و شد روانهبیامد پیش آن ماه زمانه
هوش مصنوعی: شاه با شگفتی به سمت زیبایی که در زمان خود بینظیر بود، حرکت کرد و به او نزدیک شد.
تفحّص کرد حالش شاه هُشیارچنین گفت او که ما بودیم بسیار
هوش مصنوعی: شاه هشیار در حال بررسی حال و وضعیت او بود و گفت که ما بسیار در این موقعیت بودهایم.
به کشتی در نشستیم و بسی راهبپیمودیم دایم گاه و بیگاه
هوش مصنوعی: ما سوار بر کشتی شدیم و در طول سفر، مدام راههای زیادی را طی کردیم، گاهی در مسیر پیش رفتیم و گاهی متوقف شدیم.
چو بیکاران آن کشتیم دیدندبشهوة جمله مهر من گزیدند
هوش مصنوعی: وقتی که ما در کشت و کار مشغول بودیم، بیکاران نیز با اشتیاق به ما نگریستند و همه به محبت من کشانده شدند.
ز حق درخواستم تا حق چنان کردکه دفع شرِّ مُشتی بد گمان کرد
هوش مصنوعی: از خدا خواستم که چنان کاری کند که شرّ گروهی بدبین را از من دور کند.
درآمد آتشی و جمله را سوختمرا برهاند و جانم را بر افروخت
هوش مصنوعی: آتشی به وجود آمده و همه چیز را سوزانده، مرا نجات دهد و جانم را روشن کند.
ببین اینک یکی برجایگاهستکه مردم نیست انگشت سیاهست
هوش مصنوعی: ببین، اکنون کسی در این مکان نیست و فقط نشانهای از سیاهی باقی مانده است.
مرا زین عبرتی آمد پدیدارنیم من مال دنیا را خریدار
هوش مصنوعی: این تجربه به من نشان داد که نیمهای از من، به هیچوجه به مال دنیا و ثروت اهمیت نمیدهد.
همه برگیر مال بیشمارستولی یک حاجتم از تو بکارست
هوش مصنوعی: همه چیزهایی که در دنیای مادی دارم زیاد و فراوان است، اما تنها یک خواسته از تو دارم که برای من بسیار مهم است.
که سازی بر لبِ این بَحرَم امروزعبادت را یکی معبد دلفروز
بَحر = دریا
بکوئی کز پلید و پاک دامننباشد هیچ کس را کار با من
هوش مصنوعی: به کسی که دامنش پاک و بیآلایش است، نه پلید و زشت، کاری ندارم و در ارتباط با او نخواهم بود.
که تا چون داد دست اینجا نشستمشبانروزی خدا را میپرستم
هوش مصنوعی: تنها در اینجا نشستهام و تمام شب و روز خود را به پرستش خدا مشغولم.
شه و لشکر چو گفتارش شنیدندکرامات و مقاماتش بدیدند
هوش مصنوعی: وقتی که شاه و سپاهش سخنان او را شنیدند و معجزات و مقامهای او را مشاهده کردند، تحت تأثیر قرار گرفتند.
چنانش معتقد گشتند یکسرکه از حکمش نه پیچیدند یک سر
هوش مصنوعی: او را به قدری باور کردند که هیچ کس از دستوراتش سرپیچی نکرد.
چنانش معبدی کردند بر پایکه گفتی خانهٔ کعبهست بر جای
هوش مصنوعی: آنچنان برای او مکانی ساختهاند که گویی خانه کعبه در آن جا قرار دارد.
در آنجا رفت و شد مشغول طاعتبسر میبرد عمری در قناعت
هوش مصنوعی: در آن مکان، مشغول عبادت و خدمت بود و سالها را در قناعت گذراند.
چو در دام اجل افتاد آن شاهوزیران و سپه را خواند آنگاه
هوش مصنوعی: زمانی که آن پادشاه به دست سرنوشت گرفتار شد، وزیران و فرماندهان خود را فراخواند.
بدیشان گفت آن آید صوابمکه چون من روی از دنیا بتابم
هوش مصنوعی: به آنها گفتم که بهترین کار این است که وقتی من از دنیا رو برگردانم، به یاد من باشند و به فکر من باشند.
شما را این جوان زاهد آنگاهبود بر جای من فرمان ده و شاه
هوش مصنوعی: این جوان زاهد میتواند شما را به جای من رهبری کند و فرماندهی کند.
که تا آسوده گردد زو رعیّتبجای آرید ای قوم این وصیت
هوش مصنوعی: برای اینکه مردم از زحمت و ستم رهایی یابند، ای مردم، این توصیه را جدی بگیرید.
بگفت این و بر آمد جان پاکشفرو برد این زمین در زیر خاکش
هوش مصنوعی: او این را گفت و روح پاکش از بدن خارج شد و زمین او را در زیر خاک خود پنهان کرد.
بیکبار آن وزیران جمع گشتندرعایا و امیران جمع گشتند
هوش مصنوعی: وزیران، امیران و مردم به طور همزمان گرد هم آمدند.
بر آن زن شدند و راز گفتندز شاهش آن وصیت باز گفتند
هوش مصنوعی: آنها به آن زن نزدیک شدند و درباره شاه صحبت کردند و وصیت او را برایش بازگو کردند.
بدو گفتند هر حکمی که خواهیتوانی چون تراست این پادشاهی
هوش مصنوعی: آنها به او گفتند که هر تصمیمی که بخواهی میتوانی بگیری، چون به اندازه این پادشاهی قدرت داری.
نکرد البتّه زن رغبت بدان کارکه زاهد کی تواند شد جهاندار
هوش مصنوعی: زن هرگز به آن کار تمایل نداشت که زاهد چگونه میتواند جهان را مدیریت کند.
بدو گفتند ای عابد نشانهجهانداری گزین چند از بهانه
هوش مصنوعی: به او گفتند، ای عبادتگزار، برای رسیدن به مقام رهبری و فرمانروایی، چند راه را انتخاب کن و بهانهجویی را کنار بگذار.
بدیشان گفت زن چون نیست چارهمرا باید زنی چون ماه پاره
هوش مصنوعی: زن به آنها گفت: از آنجا که چارهای برای من نیست، باید همسری به زیبایی ماه داشته باشم.
یکی دختر بود جفت حلالمکه میآید ز تنهائی ملالم
هوش مصنوعی: دختری بود که همسر من است و با آمدنش از تنهاییام رهایی میبخشد.
بزرگانش چنین گفتند کای شاهز ما هر کس که خواهی دختری خواه
هوش مصنوعی: بزرگان به شاه گفتند که هر کسی از ما را که میخواهی، میتوانی برای پسر خود دختر انتخاب کنی.
بدیشان گفت صد دختر فرستیدولیکن جمله با مادر فرستید
هوش مصنوعی: او به آنها گفت که صد دختر فرستید، اما همه را همراه با مادرشان فرستادند.
که تامن نیز هر یک را ببینمز جمله آنک خواهم بر گزینم
هوش مصنوعی: من به هر یک از آنها نگاه میکنم و از میان همه آنها گزینهای را انتخاب میکنم که دوست داشته باشم.
بزرگانش بعشق دل همان روزفرستادند صد دختر دلفروز
هوش مصنوعی: بزرگان به عشق دل، در همان روز صد دختر زیبا و دلربا را فرستادند.
همه با مادر خود پیش رفتندز شرم خویش بس بیخویش رفتند
هوش مصنوعی: همه به خاطر حس شرم و ننگی که داشتند، با مادرشان همراه شدند و به دلیل خجالت و بیهویتی، به تنهایی پیش نرفتند.
نمود آن زن بدیشان خویشتن راکه شاهی چون بود شایسته زن را
هوش مصنوعی: آن زن به آنها نشان داد که مردی با ویژگیهای پادشاهی، شایسته همسری چون او است.
بگوئید این سخن با شوهران بازرهانیدم ازین بار گران باز
هوش مصنوعی: بگویید این صحبت را به همسران بگویید که من از این بار سنگین نجات یافتهام.
زنان سرگشته عزم راه کردندبزرگان را ازان آگاه کردند
هوش مصنوعی: زنان گیج و متحیر به راه افتادند و بزرگان را از این موضوع آگاه کردند.
که و مه هرکسی کان میشنودندز حال زن تعجب مینمودند
هوش مصنوعی: هر کسی که صدای او و ماه را میشنید، از وضعیت زن تعجب میکرد.
فرستادند پیش او زنی بازکه چون هستی ولیعهد سرافراز
هوش مصنوعی: زنی را به نزد او فرستادند که بپرسد حال ولیعهد با عظمت چگونه است.
کسی را بر سر ما شاه گردانوگرنه پادشاهی کن چو مردان
هوش مصنوعی: اگر کسی را بر ما پادشاه قرار ندهند، خودمان باید مانند مردان، خودمان به حکومت کردن بپردازیم.
کسی را برگزید از جمله مقبولوزان پس شد بکار خویش مشغول
هوش مصنوعی: شخصی را انتخاب کردند که از میان دیگران مورد قبول بود و او پس از آن به کار خود مشغول شد.
بدست خویش شاهی کرد بر پاینجنبید از برای ملک از جای
هوش مصنوعی: با دستان خودش سلطنت را به دست آورد، اما برای حفظ سلطنت هرگز از جایش حرکت نکرد.
تو باشی ای پسر از بهر نانیکنی زیر و زبر حال جهانی
هوش مصنوعی: تو به خاطر کسب روزی، به هر کاری دست میزنی و دنیا را دچار تغییر و تحول میکنی.
نجنبید از برای ملک یک زنز مردان این چنین بنمای یک تن
هوش مصنوعی: برای داشتن یک شاهزادهخانم، نباید از مردان دوری جست. از این رو، یک مرد را به تصویر بکشید که قابلیتها و ویژگیهای برجستهای دارد.
شنید آوازهٔ آن زن جهانیکه هست اندر فلان جائی فلانی
هوش مصنوعی: صدای آن زن را شنیدم که در جایی خاص و نزد فردی مشخص مشهور است.
نظیرش مستجاب الدّعوه کس نیستزنی کو را ز مردان هم نفس نیست
هوش مصنوعی: هیچ کس مانند او نیست که دعاهایش مستجاب شود، زنی که همنفس و همکلام مردان است.
بسی مفلوج از انفاسش چنان شدکه با راه آمد و پایش روان شد
هوش مصنوعی: بسیاری از افراد به دلیل ناتوانی، به گونهای شدند که با وجود داشتن راه، نتوانستند به درستی حرکت کنند و احساس آزادی کنند.
بسی شد در جهان آوازهٔ اونمیدانست کس اندازهٔ او
هوش مصنوعی: در دنیا نام او بسیار شنیده شده بود، اما هیچکس اندازه و عظمت او را نمیدانست.
چو از حج باز آمد شوی آن زنندید از هیچ سوئی روی آن زن
هوش مصنوعی: پس از بازگشت از مراسم حج، مرد هیچگونه نشانهای از زن خود ندید و نتوانست حتی یک بار هم به چهرهاش نگاه کند.
بیک ره کدخدائی دید ویرانبرادر گشته نابینا و حیران
هوش مصنوعی: کدخدای روستا، در راهی عبور میکند و به وضعیت بدی میرسد؛ برادرش نابینا شده و حیران و سردرگم است.
بر او نه دست میجُنبید نه پایکه مقعد گشته بود و مانده بر جای
مَقعَد = بیماری را گویندکه به علت طول مدت بیماری بر جایی نشیند و نتواند راه رود
شب و روزش غم آن زن گرفتهعذاب دوزخش دامن گرفته
هوش مصنوعی: او به خاطر غم آن زن در طول شب و روز در عذاب است و عذاب او همچون دوزخی او را احاطه کرده است.
گه از حق برادر جانش میسوختگهی از درد بی درمانش میسوخت
هوش مصنوعی: گاهی از اینکه برادرش به حق ظلم شده بود، ناراحت و دلسوز بود و گاهی هم از درد و رنجی که نمیتوانست درمان کند، میسوخت.
برادر حال زن پرسید ازو بازسخن پیش برادر کرد آغاز
هوش مصنوعی: برادر از حال همسرش سؤال کرد و سپس دوباره صحبت را به برادر خودش آغاز کرد.
که کرد آن زن زنا با یک سپاهیبدادند ای عجب قومی گواهی
هوش مصنوعی: چه کسی آن زن را که با یک فرد نظامی زنا کرد، شاهد گرفت؟ چه چیز شگفتی است در این کار؟
چو بشنید این سخن زان قوم قاضیبحکم سنگ سارش گشت راضی
هوش مصنوعی: وقتی قاضی این حرف را از آن مردم شنید، با توجه به قضاوتش، از سنگین بودن وظیفهاش راضی و خشنود شد.
بزاری سنگ سارش کرد آنگاهتو باقی مان که او برخاست از راه
هوش مصنوعی: وقتی سنگی را از زمین برداشت و به طرفش پرتاب کردی، او هم به آرامی برخواست و به سمت راه خودش رفت.
چو بشنید این سخن آن مرد مهجورشد از مرگ و فسادش سخت رنجور
مهجور = هجران کشیده
چو هم بگریست هم بر خویشتن زدبکُنجی رفت و ماتم کرد و تن زد
تن زدن = کنایه از خاموش و ساکت شدن
برادر را چو میدید آنچنان زارنکردش هیچ عضو الا زبان کار
هوش مصنوعی: برادر را وقتی دید، آنقدر ناراحت شد که هیچ یک از اعضای بدنش جز زبانش حرکت نکرد.
بدو گفتا که ای بی دست و بی پایشنیدم من که این ساعت فلان جای
هوش مصنوعی: او به او گفت: ای کسی که دست و پا نداری، شنیدم که اکنون در جای خاصی هستی.
زنی مشهور همچون آفتابستکه پیش حق دعایش مستجابست
هوش مصنوعی: زنی معروف و شناخته شده مانند آفتاب است که در برابر خداوند، دعایش به اجابت میرسد.
بسی کور از دعایش دیده ور شدبسی مفلوج عاجز ره سپر شد
هوش مصنوعی: بسیاری از نابینایان به لطف دعا و نیایش به بینایی دست یافتند و بسیاری از افراد ناتوان و ضعیف با تلاش و دعا به موفقیت و توانمندی رسیدند.
اگر خواهی برم آنجایگاهتمگر باز آورد آن زن براهت
هوش مصنوعی: اگر میخواهی به آن جایگاه بروم، باید آن زن را به مسیرت برگردانی.
دل آن مرد خوش شد گفت بشتابشدم از دست اگر خواهیم دریاب
هوش مصنوعی: دل آن مرد شاد شد و گفت: سریعتر بیا، تا از دست نروم اگر بخواهیم کمک کنیم.
مگر آن مرد نیک القصّه خر داشتبران خر بست او را راه برداشت
هوش مصنوعی: مگر آن مرد با-character خوب، خر داشت و بر روی آن خر رفت و او را به سمت مقصدش رهنمود کرد.
رسیدند از قضا روزی دران راهبر آن مرد اعرابی شبانگاه
هوش مصنوعی: روزی در آن مسیر، به طور اتفاقی، گروهی به آن مرد روستایی رسیدند که در شب مشغول کار بود.
چو بود آن مرد اعرابی جوان مرددران شب هر دو تن را میهمان کرد
هوش مصنوعی: در آن شب، مرد عرب جوانمرد، هر دو نفر را مهمان خود کرد.
درآمد مرد اعرابی بگفتنکز اینجا تا کجا خواهید رفتن
هوش مصنوعی: یک مرد ایلامی نزد او آمد و پرسید: شما از اینجا به کجا میخواهید بروید؟
بدو گفتا شنیدم ماجرائیکه میگوید زنی زاهد دعائی
هوش مصنوعی: یک زن زاهد دعایی را در موردی شنیده که داستانی جالب دارد.
که نابینا بسی و مبتلا همازو به شد بتعویذ و دعا هم
تعویذ = چشم زخم، دعا، طلسم
مرا نیز این برادر گشت بیماربه مفلوجی و کوری شد گرفتار
هوش مصنوعی: به من هم این درد رسید و برادرم بیمار شد، به گونهای که توان حرکت را از دست داد و به کوری مبتلا گردید.
بر آن زن برم او را، مگر بازرونده گردد و صاحب بصر باز
هوش مصنوعی: من او را بر آن زن میبرم، مگر اینکه دوباره بازگردد و بیناییاش را به دست آورد.
بدو گفت آنگه اعرابی که یک چندزنی افتاد اینجا بس خردمند
هوش مصنوعی: عرابی به او گفت: ای خردمند! مدتی است که زنی به اینجا افتاده است.
غلام من برد او را بزوریازان شومی شد او مفلوج و کوری
هوش مصنوعی: برده من او را با زور برد و به خاطر آن بدی، او غیرقابل حرکت و نابینا شد.
کنون او را بیارم با شما نیزمگر به گردد او هم زان دعا نیز
هوش مصنوعی: حال او را با شما بیاورم، شاید او هم به واسطه آن دعا تغییر کند و بهتر شود.
شدند آخر بسی منزل بریدنددران ده سوی آن منزل رسیدند
بَریدن = فرستادن
که میکردند بر دار آن جوان راوثاقی بود بگرفتند آن را
هوش مصنوعی: در زمانی که جوانی را بر دار (درخت چوبی یا دار سیاه) میآویختند، او را به شدت و با سختی بستن، بیآنکه کسی به فکر نجاتش باشد.
وثاقی لایق آن کاروان بودکه ملک آن جفاپیشه جوان بود
هوش مصنوعی: این شعر اشاره به این دارد که فردی به لحاظ شخصیت و ویژگیهایش، شایسته همراهی با یک کاروان خاص است، که سرپرست آن کاروان فردی جوان و ظالم است. به نوعی، شاعر میخواهد بگوید که هر چیزی باید با ویژگیها و صفات مشابه خود همخوانی داشته باشد.
جوان بود ای عجب بر جای ماندهنه بینائی نه دست و پای مانده
هوش مصنوعی: جوانی انسان شگفتانگیزی است که بدون قابلیتهای لازم، هنوز در دنیا باقی مانده است و نه بینایی دارد و نه قدرت حرکت.
بهم گفتند حال ما هم اینستکه ما را این متاعست و غم اینست
هوش مصنوعی: به من گفتند که حال ما نیز اینطور است؛ ما این کالایی را داریم و غم ما همین است.
چو هم این نقد ما را حاصل آمدسزد کین جای ما را منزل آمد
هوش مصنوعی: زمانی که به این خُوبی به دست آوردیم، سزاوار است که این مکان را خانه و قرارگاه خود بدانیم.
جوان را نیز مادر بود بر جایچو دید القصّه دو بیدست و بیپای
هوش مصنوعی: مادر جوانی که در این داستان حرف از اوست، وقتی دید که او به خوبی نمیتواند به زندگی ادامه دهد و بیدست و بیپای شده، بسیار نگران و غمگین شد.
ز رنج و مبتلائیشان خبر خواستفرو گفتند حالی آن خبر راست
هوش مصنوعی: از مشکلات و دردهایشان خبر خواستم، اما گفتند که حالا دیگر خود را درگیر آن موضوع نکنید.
بسی بگریست آن مادر که من نیزپسر دارم یکی چون این دو تن نیز
هوش مصنوعی: مادر بسیاری از فرزندانش را به خاطر از دست دادن آنها گریه میکند و من نیز پسر دارم که همچون این دو نفر هست.
بیایم با شما، بر جَست او همپسر را بر ستوری بست محکم
هوش مصنوعی: من با شما میآیم و فرزند را بر اسبی محکم سوار میکنم.
بهم هر سه روان گشتند در راهکه تا رفتند پیش زن سَحَرگاه
هوش مصنوعی: سه نفر در راهی روانه شدند و تا اینکه به زن سحرگاه رسیدند.
سحرگاهی نفس زد صبح دولتبرون آمد زن زاهد ز خلوت
هوش مصنوعی: در صبح زود، نسیم ملایمی وزید و صبح موفقیت از افق نمایان شد. زنی زاهد از تنهایی بیرون آمد.
بدید از دور شوی خویشتن راز شادی سجده آمد کار زن را
هوش مصنوعی: از دور دید که زن از شادی به سجده افتاد و خود را فراموش کرد.
بسی بگریست زن گفتا کنون منز خجلت چون توانم شد برون من
هوش مصنوعی: زن بسیار گریه کرده و گفته است: حالا که از شرم بر خودم نمیتوانم نگریستم، چگونه میتوانم بیرون بیایم؟
چه سازم یا چه گویم شوی خود راکه نتوانم نمودن روی خود را
هوش مصنوعی: چه کار کنم یا چه بگویم تا خودم را نشان دهم، چرا که نمیتوانم چهرهام را نشان دهم.
چو از پس تر نگه کرد آن سه تن دیدسه خصم خون جان خویشتن دید
هوش مصنوعی: وقتی آن سه نفر به عقب نگاه کردند، سه دشمن را دیدند که خون و جان خودشان را مشاهده میکنند.
بدل گفت او که اینم بس که شوهرگوا با خویش آوردست همبر
هوش مصنوعی: او گفت که همین کافی است که شوهر با خود همبر (و همسرش) دارد.
بدین هر سه که بس صاحب گناهنددو دست و پای این هر سه گواهند
هوش مصنوعی: همهی این سه، یعنی دست و پای انسان، گواه بر گناهان او هستند و به نوعی نشاندهندهی اعمال نادرست او به شمار میآیند.
چو چشم هر سه میبینم چه خواهمچه میگویم گواهم بس الهم
هوش مصنوعی: وقتی که هر سه چشم را میبینم، نمیدانم چه میخواهم و چه میگویم. در این لحظه فقط گواهی میدهم بر الهاماتی که به من رسیده است.
زن آمد بس نظر بر شوی انداختولیکن برقعی بر روی انداخت
برقع = روبند
بشوهر گفت بر گو خود چه خواهیجوابش داد آن مرد الهی
هوش مصنوعی: شوهر از زن پرسید که چه چیزی میخواهد و آن مرد به او پاسخ داد.
که اینجا آمدم بهر دعائیکه دارم کور چشمی مبتلائی
هوش مصنوعی: به اینجا آمدهام تا دعای خود را بیان کنم و از درد و مشکل کسی که بهBlindness مبتلا است یاد کنم.
زنش گفتا که مردیست این گنه کاراگر آرد گناه خود باقرار
هوش مصنوعی: زن گفت: این مرد گناهکار است، اگر او گناه خود را با آرامش بپذیرد.
خلاصی باشدش زین رنج ناسازوگرنه کور ماند مبتلا باز
هوش مصنوعی: باید از این درد و رنج نجات یابد، وگرنه دوباره در تاریکی و مشکل خواهد ماند.
بپرسید از برادر مرد حاجیکه چون درمانده و پُر احتیاجی
هوش مصنوعی: از برادر مرد حاجی پرسیدند که او در شرایط سخت و نیازمندی چگونه عمل میکند.
گناه خود بگو تا رسته گردیوگرنه جفت غم پیوسته گردی
هوش مصنوعی: اگر گناه و اشتباهات خود را بگویی و به آنها اعتراف کنی، از فشار و بار سنگین آن رهایی مییابی؛ اما اگر پنهانکاری کنی و به آنها اعتراف نکنی، همیشه در غم و اندوه باقی خواهی ماند.
برادر گفت درد و رنج صد سالمرا بهتر ازین بر گفتن حال
هوش مصنوعی: برادر گفت که درد و رنجی که در طی صد سال کشیدهام، از بیان حال و وضعیت فعلیام برای دیگران بهتر است.
بسی گفتند تا آخر به تشویرز سر تا پای کرد آن حال تقریر
تشویر = سرزنش کردن. تقریر = اقرار کردن
منم زین جرم گفتا مانده برجایکنون خواهی بکُش خواهی ببخشای
هوش مصنوعی: من به خاطر این عمل نادانیام در اینجا ماندهام، حالا هرچه بخواهی میتوانی با من بکنی؛ یا مرا بکش، یا ببخش.
برادر چون براندیشید لختیاگر چه آن برو افتاد سختی
هوش مصنوعی: برادر وقتی کمی فکر کرد، متوجه شد که حتی اگر مشکل یا سختیای پیش آمده باشد، باید با آن کنار بیاید.
بدل گفتا چو زن شد ناپدیداربرادر را شَوَم باری خریدار
هوش مصنوعی: بدل گفت: وقتی که زن ناپدید شد، من برادر را میخریدم.
ببخشید آخرش تا زن دعا کردبیک ساعت ز صد رنجش رها کرد
هوش مصنوعی: در نهایت، زن با دعا کردن توانست به مدت یک ساعت از تمام ناراحتیها و دغدغههایش رهایی پیدا کند.
رونده گشت و پس گیرنده شد بازز سر دو چشم او بیننده شد باز
هوش مصنوعی: نگاه کن، چشمان او مانند دوتایی از جریان زندگی پیش میروند و دوباره به عقب برمیگردند. این چشمان بینا دوباره به آنچه در گذشته بوده، مینگرند.
پس آنگه از غلام آن خواجه درخواستکه برگوید گناه خویشتن راست
هوش مصنوعی: سپس از خادم آن آقا خواسته میشود تا اشتباهات خود را بیان کند.
غلامش گفت اگر قتلم کنی سازنیارم گفت جرم خویشتن باز
هوش مصنوعی: غلام به معشوقش گفت اگر مرا بکشی، هرگز شیون نخواهم کرد و تنها به خطای خودم اعتراف خواهم کرد.
پس اعرابی بدو گفتا بگو راستکه امروز از من این خوف تو برخاست
هوش مصنوعی: اعرابی به او گفت: راست بگو، امروز دیگر از من نمیترسی.
ترا من عفو کردم جاودانهچه میترسی چه میآری بهانه
هوش مصنوعی: من تو را بخشیدهام و این بخشش همیشگی است، پس چرا باید بترسی و بهانهتراشی کنی؟
بگفت القصّه آن راز آشکارهکه طفلت کُشتم اندر گاهواره
هوش مصنوعی: میگوید: داستان این است که راز پنهانی آشکار شد، آنکه من کودک را در گاهواره کشتم.
نبود آن زن دران کشتن گنه کارز فعل شوم خود گشتم گرفتار
هوش مصنوعی: عدم حضور آن زن باعث شد که من به خاطر اعمال ناپسند خود گرفتار شوم و در مشکلات بیفتم.
چو صدقش دید زن حالی دعا کردهمش بیننده هم حاجت روا کرد
هوش مصنوعی: وقتی زن صداقت او را دید، دعایی کرد و آن کس که همواره مشاهدهگر است، نیاز او را برآورده ساخت.
پسر را پیش برد آن پیرزن نیزبگفت آن مرد جُرم خویشتن نیز
هوش مصنوعی: پسر به همراه آن زن سالخورده رفت و او نیز به مرد گفت که خودش مسئول کارهایش است.
بدو گفتا زنی شد چاره سازمکه ناگاهی خرید از دار بازم
هوش مصنوعی: به او گفتم که زنی پیدا کنم که ناگهان از دارائیام خرید کند و مرا نجات دهد.
خریده زن بجانم باز وانگاهمنش بفروختم شد قصّه کوتاه
هوش مصنوعی: زن را خریدم و جانم را فدای او کردم و در نهایت خود را به خاطر او از دست دادم. داستان همینقدر ساده است.
دعا کرد آن زنش تا آن جوان نیزبیک دم دیده ور گشت و روان نیز
هوش مصنوعی: زن دعایی کرد که آن جوان نیز در یک لحظه بینا و آگاه شد و روحش نیز به زندگی بازگشت.
ازان پس جمله را بیرون فرستادبه شوهر گفت تا آنجا بایستاد
هوش مصنوعی: پس از آن، همه را بیرون فرستاد و به شوهرش گفت که تا آنجا بایستد.
به پیش او نقاب از روی برداشتبزد یک نعره شویش تا خبر داشت
هوش مصنوعی: او به سوی او رفت و نقاب از چهره برداشت و یک فریاد زد تا او خبر داشته باشد.
برفت از خویش چون با خویش آمدزن نیکو دلش در پیش آمد
هوش مصنوعی: از خود دور شد و وقتی به خود بازگشت، زنی با دل نیکو در برابرش قرار گرفت.
بدو گفتا چه افتادت که ناگاهشدی نعره زنان افتاده در راه
هوش مصنوعی: به او گفتند چه اتفاقی افتاده که ناگهان به فریاد زدن افتادهای و در راه افتادهای؟
بدو گفتا یکی زن داشتم منترا این لحظه او پنداشتم من
هوش مصنوعی: او به او گفت: من زنی داشتم و در این لحظه تو را به جای او تصور کردم.
ز تو تا او همه اعضا چنانستکه نتوان گفت موئی درمیانست
هوش مصنوعی: از تو تا او، همه اعضا به یکدیگر پیوند خوردهاند، بهطوریکه نمیتوان حتی یک مو را هم میان آنها جدایی قائل شد.
بعینه آن زنی گوئی بگفتاربدیدار و به بالا و برفتار
هوش مصنوعی: به وضوح میتوانی بگویی او همان زنی است که در صحبتها و رفتارهایش دیده میشود و در حرکاتش نیز قابل توجه است.
اگر او نیستی ریزیده در خاکزن خود خواندیت این مرد غمناک
هوش مصنوعی: اگر تو نیستی، پس در خاک رفتهای و آن مرد غمگین تو را به عنوان همسر خود میخواند.
زنش گفتا بشارت بادت ای مردکه آن زن نه خطا و نه زنا کرد
هوش مصنوعی: زنت به تو خوشبینی داد و گفت ای مرد، که آن زن نه دچار خطا شد و نه زنا کرد.
منم آن زن که در دین ره سپردمنگشتم کشته از سنگ و نه مُردم
هوش مصنوعی: من زنی هستم که در راه دین گام برداشتم، نه با سنگ کشته شدم و نه اینکه جان باختم.
خداوند از بسی رنجم رهانیدبفضل خود بدین گَنجم رسانید
هوش مصنوعی: خداوند به خاطر مهربانیاش من را از زحمتها و ناراحتیها نجات داد و به امنیت و آرامش رساند.
کنون هر لحظه صد منّت خدا راکه این دیدار روزی کرد ما را
روزی کرد ما را = قسمت ما کرد
به سجده اوفتاد آن مرد در خاکزبان بگشاد کای دارندهٔ پاک
هوش مصنوعی: آن مرد در خاک به سجده افتاد و زبانش را باز کرد و گفت: ای صاحب حقیقت و پاکی.
چگونه شکر تو گوید زبانمکه نیست آن حد دل یا حد جانم
هوش مصنوعی: زبانم نمیتواند شیرینی تو را بیان کند، چون محبت و عشق من به تو فراتر از حد و اندازههای دل و جانم است.
برفت و خواند همراهان خود رابگفت آن قصه و آن نیک و بد را
هوش مصنوعی: او رفت و به دوستانش خبر داد و داستان آنچه خوب و بد بود را برایشان تعریف کرد.
علی الجمله خروشی و فغانیبرامد تا فلک از هر زبانی
هوش مصنوعی: به طور کلی، صدای ناله و فریادی بلند برخواست که آن را آسمان از هر زبانی میشنید.
غلام و آن برادر وان جوان نیزخجل گشتند اما شادمان نیز
هوش مصنوعی: غلام و برادرش و آن جوان هم همگی احساس شرمساری کردند، اما در عین حال خوشحال نیز بودند.
چو اوّل آن زن ایشان را خجل کردبه آخر مال شان داد و بحل کرد
بِحِل = بخشیدن جرم. عفو کردن گناه
چو گردانید شوی خویش را شاهبه اعرابی وزارت داد آنگاه
هوش مصنوعی: وقتی که همسرش را به پادشاهی منصوب کرد، به یک تُکزیاتی (اعرابی) وزارت سپرد.
چو بنهاد آن اساس بر سعادتهم آنجا گشت مشغول عبادت
هوش مصنوعی: زمانی که آن پایه برای خوشبختی بنا شد، همچنان در همان محل به عبادت مشغول گردید.