(۶) حکایت یوسف و ابن یامین علیهما السلام
هوش مصنوعی: داستان دربارهٔ ملاقات ابن یامین با یوسف است. ابن یامین، که برادر یوسف است، زمانی که به مصر میرسد، از یوسف نشانی نمیشناسد و گمان میکند که او فقط یک سلطان است. یوسف به او احترام میگذارد و از حال خانوادهاش جویا میشود. سپس یوسف نامهای از یعقوب میگیرد و با حسرت به یاد جداییاش از خانوادهاش میافتد.
ابن یامین از غم دوری یوسف بسیار میگرید و یوسف نیز به خاطر وضعیت او احساس ناراحتی میکند. ابن یامین به یوسف میگوید که از برادرش که گم شده و خانوادهاش بیخبرند، بسیار غمگین است. یوسف به او دلگرمی میدهد و او را به خاطر احساساتی که دارد، تحسین میکند.
در نهایت، وقتی یوسف و ابن یامین دوباره یکدیگر را میبینند، احساسات عمیق و عاطفی میان آنها شکل میگیرد و هر دو به یاد گذشته و نزدیک بودن خانوادهشان میافتند. داستان به زیبایی از عشق و دلبستگی بین اعضای خانواده، حتی در زمانهای دشوار، سخن میگوید.
چو پیش یوسف آمد ابن یامیننشاندش هم نفس بر تخت زرّین
هوش مصنوعی: وقتی ابن یامین به حضور یوسف رسید، او را در کنار خود نشاند و بر تخت زرین قرار داد.
نشسته بود یوسف در نقابیکه نتوانی نهفتن آفتابی
هوش مصنوعی: یوسف در پوششی نشسته بود که نمیتوانست نور زیباییاش را پنهان کند.
چه میدانست هرگز ابن یامینکه دارد در بر خود جان شیرین
هوش مصنوعی: ابن یامین هرگز نمیدانست که در دل او عشق و زندگی شیرینی میتپد.
گمان برد او که سلطان عزیزستچه میدانست کو جان عزیزست
هوش مصنوعی: او فکر میکرد که پادشاه عزیز و ارزشمندی است، ولی نمیدانست که جان خود او چقدر ارزشمندتر است.
اگر او در عزیزی جان نبودیعزیز مصر جاویدان نبودی
هوش مصنوعی: اگر او در عزت و شرف نبود، هرگز عزیز مصر نمیتوانست جاودانه بماند.
چه گر یوسف نشاندش در بر خویشز حرمت بر نیاورد او سر خویش
هوش مصنوعی: اگر یوسف او را نزد خود بنشاند، به خاطر احترام، سر خود را پایین نمیآورد.
سخنها گفت یوسف خوب آنجاخبر پرسید از یعقوب آنجا
هوش مصنوعی: یوسف در آنجا با زبان دلنشین خود صحبت کرد و از یعقوب حال و احوال او را جویا شد.
یکی نامه بزیر پرده در دادز سوز جان یعقوبش خبر داد
هوش مصنوعی: یک نفر نامهای زیر پرده فرستاد و به اطلاع او رساند که یعقوب از شدت درد و غم بسیار ناراحت است.
چو یوسف نامه بستد نام زد شدوز آنجا پیش فرزندان خود شد
هوش مصنوعی: وقتی یوسف نامهای نوشت و به نامزدش معرفی شد، از آنجا به پیش فرزندان خود رفت.
چه گویم نامه بگشادند آخربسی بر چشم بنهادند آخر
هوش مصنوعی: چه بگویم؟ نامه را سرانجام گشودند و در نهایت، نگاههای زیادی بر آن دوخته شد.
دران جمع اوفتاد از شوق جوشیبرآمد از میان بانگ و خروشی
هوش مصنوعی: در آن جمع، به خاطر شوق و هیجان، صدایی بلند و نیرومند از میان جمعیت بالا آمد.
بسی خونابهٔ حسرت فشاندندوزان حسرت بصد حیرت بماندند
هوش مصنوعی: بسیاری از مردم به خاطر حسرتی که دارند، اشکهای اندوه ریختند و این حسرت آنها را به شدت حیران و متعجب کرده است.
بآخر یوسف آنجا باز آمدبتخت خود بصد اعزاز آمد
هوش مصنوعی: سرانجام یوسف به محل خود بازگشت و با احترام و شکوه فراوان وارد شد.
زمانی بود و خلقی در رسیدندمیان صُفّه خوانی برکشیدند
هوش مصنوعی: زمانی بود که افرادی در کنار هم جمع شدند و در حال خواندن قرآن یا شعر بودند.
چنین فرمود یوسف شاه محبوبکه جمع آیند فرزندان یعقوب
هوش مصنوعی: یوسف شاه محبوب فرمود که فرزندان یعقوب گرد هم بیایند.
ولی هر یک یکی را برگزینندبیک خوان دو برادر در نشینند
هوش مصنوعی: هر کس باید یکی را انتخاب کند، تا دو برادر در یک سفره بنشینند.
چنان کو گفت بنشستند با همنشاندند ابن یامین را بماتم
هوش مصنوعی: به گونهای که گفته شد، آنها با هم نشسته و ابن یامین را به خاطر سوگواری در کنار خود جای دادند.
چو تنها ماند آنجا ابن یامینز یوسف یادش آمد گشت غمگین
هوش مصنوعی: هنگامی که ابن یامین در آن مکان تنها ماند، به یاد یوسف افتاد و غمگین شد.
بسی بگریست از اندوه یوسفبسی خورد از فراق او تأسّف
هوش مصنوعی: بسیاری برای اندوه یوسف اشک ریختند و به خاطر جدایی او بسیار تأسف خوردند.
ازو پرسید یوسف شاه احرارکه ای کودک چرا گرئی چنین زار
هوش مصنوعی: یوسف شاه احرار از کودک پرسید که چرا اینقدر غمگین و گریهکنان هستی؟
چنین گفت او که چون تنها بماندمازین اندوه خون باید فشاندم
هوش مصنوعی: او گفت: وقتی که تنها ماندم، از این درد و اندوه به شدت ناراحت شدم و احساس میکنم باید خون گریه کنم.
که بودست ای عزیزم یک برادرمن و او هم پدر بودیم و مادر
هوش مصنوعی: عزیزم، من و او مانند برادر هستیم و هر دوی ما پدر و مادر داریم.
کنون او گُم شدست از دیرگاهیبسوی او کسی را نیست راهی
هوش مصنوعی: اکنون او مدتی است که ناپدید شده و به سوی او کسی راهی ندارد.
اگر او نیز با این خسته بودیبخوان با من بهم بنشسته بودی
هوش مصنوعی: اگر او هم از این خستگی رنج میبرد، پس باید با من مینشست و همدردی میکرد.
بگفت این و یکی خوان داشت در پیشهمه پر آب کرد از دیدهٔ خویش
هوش مصنوعی: او این را گفت و در مقابل همه، چشمانش را پر از اشک کرد.
نچندانی گریست از اشک دیدهکه هرگز دیده بود آن اشک دیده
هوش مصنوعی: او به اندازهای از حسرت و اندوه گریسته که هرگز پیش از این اشکهایش را اینطور احساس نکرده است.
چو یوسف آنچنان گریان بدیدشچو جان خود دلی بریان بدیدش
هوش مصنوعی: وقتی یوسف آن حال را دید که دلش مانند دل کسی که دچار درد و رنج شده گریان بود، احساس کرد که جان خود را در درد و اندوه میبیند.
بدو گفتا که مگوی ای جوان تومرا چون یوسفی گیر این زمان تو
هوش مصنوعی: به او گفتند که ای جوان، این حرفها را نزن. تو هم اکنون مانند یوسف در این زمان در موقعیت خاصی قرار داری.
که تا هم کاسه باشم من عزیزتز من هم کاسهٔ بهتر چه چیزت
هوش مصنوعی: من میخواهم در کنار تو باشد و با هم زندگی کنیم، اما اگر کسی بهتر از من باشد، چه ارزشی دارد که با من باشی؟
زبان بگشاد خوانسالار آنگاهکه این کاسه پر اشک اوست ای شاه
هوش مصنوعی: خوانسالار در اینجا سخن را آغاز میکند و بیان میکند که این کاسه پر از اشک او در برابر شاه است. به این معنا که احساسات عمیق و غمگینی در پس این کلام وجود دارد.
بگو کین اشک خونین چون خوری توروا داری که نان با خون خوری تو
هوش مصنوعی: بگو چگونه میتوانی اشکهای خونین را تحمل کنی، در حالی که خودت نان را با خون دیگران میخوری؟
چنین گفت آنگهی یوسف که خاموشکه خون من ازین غم میزند جوش
هوش مصنوعی: یوسف در اینجا میگوید که باید سکوت کند، زیرا غم و اندوهی که در دلش دارد باعث میشود که احساس عذاب کند و خونش به جوش آید.
دلم گوئی ازین خون قوت جان یافتچنین خونی بخون خوردن توان یافت
هوش مصنوعی: دل من گویا از این خون قدرت میگیرد، چنین خونی را میتوان با خون خوردن به دست آورد.
یتیمست او و جان میپرورم مناگر خونی یتیمی میخورم من
هوش مصنوعی: او یتیم است و من اگر جانم را برایش فدا کنم، همچنان میگویم که اگر بخواهم به او کمک کنم، شاید از خون یتیمان هم بهرهمند شوم.
چنین گفتند فرزندان یعقوبکه خُردست او اگرچه هست محبوب
هوش مصنوعی: فرزندان یعقوب گفتند که او هرچند کوچک است، اما به شدت مورد محبت و علاقه قرار دارد.
نداند هیچ آداب ملوک اوبخدمت چون کند زیبا سلوک او
هوش مصنوعی: هیچکس نمیداند که شاهان چگونه باید به خدمت مردم برآیند و رفتار زیبا و نیکویی داشته باشند.
ازان ترسیم ما و جای آنستکه خردی پیش شاه خرده دانست
هوش مصنوعی: این جمله بیانگر این است که خِرَد و فهم ما در مقایسه با بزرگی و عظمت شاه، به اندازهای ناچیز و کوچک به حساب میآید. به عبارت دیگر، قدرت و اهمیت فکر و اندیشه ما در برابر مقام و جایگاه شاه بسیار کم و عاجز است.
چنین آمد جواب از یوسف خوبکه شایسته بود فرزند یعقوب
هوش مصنوعی: یوسف زیبا پاسخی داد که لیاقت داشت، چون فرزند یعقوب بود.
کسی کو را پدر یعقوب باشدازو هرچیز کآید خوب باشد
هوش مصنوعی: هر کس که پدر یعقوب باشد، هر چیزی که از او صادر شود، خوب خواهد بود.
پس آنگه گفت هان ای ابن یامینچرا زردست روی تو بگو هین
هوش مصنوعی: سپس گفت: ای پسر یامین، چرا چهرهات زرد است؟ بگو ببینم!
چنین گفت او که یوسف در فراقمبکشت وزرد کرد از اشتیاقم
هوش مصنوعی: او گفت که یوسف به خاطر دوری من جانش را از دست داد و از شدت اشتیاقم چهرهام زرد شد.
بدو گفتا که گر شد زرد رویتپشولیده چرا شد مشک مویت
هوش مصنوعی: او به او گفت: اگر چهرهات زرد شده و نگران به نظر میرسی، چرا موی تو همچنان خوشبو و دلپذیر است؟
چنین گفت او که چون مادر ندارمپشولیدست موی و روزگارم
هوش مصنوعی: من چون مادرم را ندارم، در زندگیام پریشانی و ناراحتی وجود دارد.
پس آگه گفت چون دیدی پدر راکه میگویند گُم کرد او پسر را
هوش مصنوعی: زمانی که پدر را دیدی که از گم شدن پسرش صحبت میکند، فهمیدی که چه اتفاقی افتاده است.
چنین گفت او که نابینا بماندستچو یوسف نیست او تنها بماندست
هوش مصنوعی: او گفت که اگر کسی نابینا باشد، به مانند یوسف نیست و تنها نمیماند.
جهانی آتشش بر جان نشستهمیان کلبهٔ احزان نشسته
هوش مصنوعی: آتش جهانی بر جان آدمی تاثیر گذاشته و در دل کلبهای که پر از غم و اندوه است، نشسته است.
ز بس کز دیده او خوناب راندهز خون و آب در گرداب مانده
هوش مصنوعی: از بس که اشک او مانند خون و آب از چشمانش ریخته، در زیر آب به شدت غرق شده است.
چو از یوسف فرا اندیش گیرددران ساعت مرا در پیش گیرد
هوش مصنوعی: زمانی که به یوسف فکر کند، در آن لحظه مرا در جلوی خود خواهد داشت.
چگویم من که آن ساعت بزاریچگونه گرید او از بیقراری
هوش مصنوعی: چگونه بگویم که در آن لحظه چطور او از فرط بیقراری گریه خواهد کرد؟
اگر حاضر بود آن روز سنگیشود در حال خونی بی درنگی
هوش مصنوعی: اگر آن روز حاضر بود، میتوانست به سرعت و بدون هیچ درنگی به سنگی تبدیل شود، در حالی که خون از او میریزد.
چو از یعقوب یوسف را خبر شدبیکره برقعش از اشک تر شد
هوش مصنوعی: زمانی که یعقوب از حال یوسف باخبر شد، چادرش به خاطر اشکهایش خیس شد.
نهان میکرد آن اشک از تأسفکه آمد پیگ حضرت پیش یوسف
هوش مصنوعی: آن اشک را از ناراحتی پنهان میکرد، چون خبر آمدن پیغامی از طرف حضرت یوسف بود.
که رخ بنمای چندش رنجه داریکه شیرین گوئی و سر پنجه داری
هوش مصنوعی: اگر میخواهی زیباییات را نشان دهی، چرا خودت را پنهان میکنی؟ تو با لبهای شیرین و مهارتهای ظریفات میتوانی دلها را ببری.
چو از اشک آن نقاب او بر آغشتز روی خود نقاب آخر فرو هشت
هوش مصنوعی: وقتی اشک او صورتش را تیره کرد، در نهایت پردهاش را از چهرهاش کنار زد.
چو القصّه بدیدش ابن یامینجدا شد زو تو گفتی جان شیرین
هوش مصنوعی: چون داستان را دید، ابن یامین از او جدا شد و گویا جانش را از دست داد.
چو دریائی دلش در جوش افتادبزد یک نعره و بیهوش افتاد
هوش مصنوعی: زمانی که دل او مانند دریا به جوش و خروش افتاد، یک فریاد بلند کشید و بیهوش شد.
بصد حیلة چو باهوش آمد آنگاهازو پرسید یوسف کای نکو خواه
هوش مصنوعی: با تدبیر و زیرکی، وقتی آن شخص باهوش آمد، یوسف از او پرسید: «آیا تو کسی هستی که خواهان خوبیها هستی؟»
چه افتادت که بیهوش اوفتادیبیفسردی و در جوش اوفتادی
هوش مصنوعی: چه اتفاقی افتاده که به حال بیهوشی افتادهای و از حس بیحالی درآمده، به حال جوش و خروش درآمدهای؟
چنین گفت او ندانم تو چه چیزیکه گوئی یوسفی گرچه غریزی
هوش مصنوعی: او گفت: نمیدانم تو چه چیزی دربارهی من میگویی. اگرچه من مانند یوسف، زیبا و جذاب هستم.
بجای یوسفت بگزیدهام منتو گوئی پیش ازینت دیدهام من
هوش مصنوعی: من جای یوسف را انتخاب کردهام، انگار که قبلاً تو را دیدهام.
به یوسف مانی از بهر خدا تواگر هستی چه رنجانی مرا تو
هوش مصنوعی: اگر تو به خاطر خدا به یوسف مانی، پس چرا مرا آزار میدهی؟
من بی کس ندارم این پر و بالنمیدانم تو میدانی بگو حال
هوش مصنوعی: من تنها هستم و نمیدانم چگونه پرواز کنم، تو که خبر داری، بگو حال من چهطور است؟
کسی کین قصّهام افسانه خواندخرد او را ز خود بیگانه داند
هوش مصنوعی: کسی که داستان من را افسانه میداند، عقلش او را از خود بیگانه میکند.
ترا در پردهٔ جان آشنائیستکه با او پیش ازینت ماجرائیست
هوش مصنوعی: در دل و روح تو آشنایی وجود دارد که با او پیش از این داستانی را تجربه کردهای.
اگر بازش شناسی یک دمی توسبق بردی ز خلق عالمی تو
هوش مصنوعی: اگر یک لحظه او را بشناسی، میبینی که از تمام مردم دنیا برتری دارد.
وگر با او دلی بیگانه دارییقین طور مرا افسانه داری
هوش مصنوعی: اگر با او رابطهای دور و بیگانه داری، مطمئن باش که درباره من داستانی میگویی.
دل تو گر ندارد آشنائینگیرد هیچ کارت روشنائی
هوش مصنوعی: اگر دل تو آشنایی نداشته باشد، هیچ کاری برایت روشن و واضح نخواهد بود.
کسی کز آشنائی بوی داردهمو با قرب حضرت خوی دارد
هوش مصنوعی: کسی که از آشنائی بوی خوشی دارد، همان شخص به واسطه نزدیک بودن به مقام والای خود نیز برخوردار است.
چو او با حق بود حق نیز جاویدازان سایه ندارد دور خورشید
هوش مصنوعی: اگر او با حقیقت باشد، حقیقت نیز همیشه وجود دارد و از سایهای دور نمیشود، مانند خورشید که همیشه درخشان است.