(۲) حکایت وزیر که پسر صاحب جمال داشت
هوش مصنوعی: در این شعر، داستان عاشقی روایت میشود که به زیبایی چهرهای محبوب معروف است. این جوان به قدری جذاب است که دل هر عاشقی را میرباید و حتی صوفیانی را که به عشق او گرفتار شدهاند، به حالت جنون میکشاند. یکی از این عاشقان، نابینا میشود و از درد عشقش به شدت رنج میبرد. زمانی که پسر وزیر با او ملاقات میکند، عاشق آرزو میکند که کاش میتوانست او را ببیند، چرا که برایش مهمترین چیز در عالم، دیدن محبوبش است. وزیر، با فرزندش در این دیدار همراه میشود و نابینا از شدت عشق و بیچشمیاش به گریه میافتد. او بیان میکند که اگر چه عشق زیباست، ولی بدون بینایی و چشم، هیچ چیز برایش معنایی ندارد. در پایان، شاعر به اهمیت بینایی و درک عمیق زندگی اشاره میکند و تأکید میکند که زیباییهای دنیا برای کسی که نمیتواند ببیند، بیفایده است.
وزیری را یکی زیبا پسر بودکه ماه از مهر او زیر و زبر بود
هوش مصنوعی: وزیری پسر خوشچهرهای داشت که زیباییاش به اندازهای بود که حتی ماه نیز از نور و زیبایی او تحت تأثیر قرار گرفته و به نوعی از آن کمفروغتر به نظر میرسید.
جمالش ختم کرده دلبری راچشیده لب زلال کوثری را
هوش مصنوعی: زیبایی او باعث شده که دلها مجذوبش شوند و مانند آبی زلال با طراوت، حس شیرینی را به چشیدهها منتقل میکند.
به خوبی همچو ابرو طاق بودهبه نرگس ره زن عشاق بوده
هوش مصنوعی: به خوبی صفاتی همچون قوس ابرو دارد و چشمهایش مانند نرگس، دل عاشقان را به خود جلب میکند.
یکی صوفی ز عشقش ناتوان شدچنان کو شد ندانم تا توان شد
هوش مصنوعی: یک صوفی از شدت عشق بیتاب و ناتوان شد، به گونهای که نمیدانم چگونه به این حال رسید، اما وقتی به خود آمد، قدرتی پیدا کرد.
نبود او را به هیچ انواع یاراکه کردی سر عشقش آشکارا
هوش مصنوعی: او را هیچگونه یاری نبود که عشقش را بهروشنی نشان دهد.
چنان همواره عشقش زار میسوختکه سر تا پای او هموار میسوخت
هوش مصنوعی: عشق او به قدری شدید و سوزان بود که تمام وجودش را در بر میگرفت و میسوزاند.
چو هم دردی هم آوازی نبودشدران اندوه هم رازی نبودش
هوش مصنوعی: او در زمانی که از غم و اندوه رنج میبرد، هیچ همدرد و همصحبتی نداشت که با او عشق و راز دل را در میان بگذارد.
درون دل نهان میداشت آن رازکه تا از بی دلی هم ماند زان باز
هوش مصنوعی: او در دل خود رازی را پنهان کرده بود که حتی از روی بیدلی و بیحوصلگیاش هم نمیخواست آن را فاش کند.
دو چشمش همچو باران گشت خونبارکه تا شد هر دو نابینا به یکبار
هوش مصنوعی: چشمان او به اندازه باران اشک ریختند و آنچنان پر از اندوه شدند که هر دو یکجا نابینا شدند.
چو نابینائی آمد آشکارشبه هر دردی زیادت شد هزارش
هوش مصنوعی: وقتی فردی که نابینا است، ناگهان بینا شود، به خاطر مشکلات و دردهای زیاد دیگری که با آن مواجه میشود، فشار بیشتری متحمل میشود.
به آخر راز او گشت آشکارهجهانی خلق شد بر وی نظاره
هوش مصنوعی: راز او در نهایت فاش شد و جهانی به وجود آمد که به او مینگرد.
چو تیره گشت چشم و روی زردشبه درد آمد دل خلقی ز دردش
هوش مصنوعی: زمانی که چهره و چشمان او تیره و زرد شد، دل بسیاری از مردم به خاطر درد و رنج او به درد آمد.
بزرگان و امیرانی که بودندهمه در دیدنش رغبت نمودند
هوش مصنوعی: بزرگان و امیران همگی با اشتیاق به دیدار او آمدند.
وزیر شاه میآمد ز راهیپسر با او رسید آنجایگاهی
هوش مصنوعی: وزیر شاه در حال عبور از راهی بود که پسر به او رسید و در مکانی حاضر شد.
شنوده بود حال مرد عاشقپیاده گشت در پیش خلایق
هوش مصنوعی: مرد عاشق در برابر مردم قرار گرفت و حال او را شنیده بودند.
پسر را فارغ و آزاد با خویشخوشی بنشاند اندر پیش درویش
هوش مصنوعی: پسر را با آرامش و خوشحالی به کنار درویش نشاند.
پسر گر مردم چشم پدر بودولیکن کار آن عاشق دگر بود
هوش مصنوعی: اگر پسری به چشم پدرش برود، یعنی مورد محبت و توجه او باشد، اما عاشق او به دلایلی دیگر به گونهای متفاوت عمل کند.
که چشم عاشق از وی بود رفتهولی چشم پدر کی بود رفته
هوش مصنوعی: چشم عاشق به خاطر یار خود اشک میریزد و به یاد او غمگین است، اما چشمان پدر هرگز از یاد فرزندش غافل نمیشود.
وزیر نیک راضی گشت بی خشمکه چشم کور یابد مردم چشم
هوش مصنوعی: وزیر خوب با دل خوش و بدون خشم به این نتیجه رسید که مردم با نگاه نداشتن به خوبیها، کورمانند میشوند.
به نابینای عاجز گفت آنگاهکه گر چشم تو شد زین روی چون ماه
هوش مصنوعی: به فرد ناتوان و نابینا گفت: اگر چشمانت به زیبایی و نورانیی این چهره مینگریست، مانند ماه میشد.
پسر اینک به پیش تو نشستهچه میخواهی دگر ای چشم بسته
هوش مصنوعی: پسر حالا در پیش تو نشسته است، پس چه چیزی دیگر میخواهی ای کسی که چشم را بستهای؟
چو عاشق این سخن بشنود برجستبزد یک نعره و افتاد از دست
هوش مصنوعی: وقتی عاشق این حرف را میشنود، ناگهان از سر شوق فریادی بلند میزند و خود را به زمین میزند.
نه چندان ریخت اشک آن کار دیدهکه ریزد ابر با بسیار دیده
هوش مصنوعی: چشمانم آنقدر اشک نمیریزند که ابرها با همه دیدگانی که دارند، باران ببارند.
وزیرش گفت ای غافل ازین کارپسر با تو چه میگرئی چنین زار
هوش مصنوعی: وزیر به پسر گفت: ای غافل، به این کار توجه کن! چرا اینقدر دلشکسته و بیحالی؟
زبان بگشاد نابینای دلتنگکه خون میگرید از درد دلم سنگ
هوش مصنوعی: آن شخص نابینا به زبان آورد که از درد دلش به شدت غمگین است و به خاطر این اندوه، مثل کسی که از دلش خون میریزد، اشک میریزد.
که میگردید عمری در سر منکه یک دم این پسر آید بر من
هوش مصنوعی: شما مدتی طولانی در ذهن من مشغول بودید و من منتظر هستم که این پسر یک لحظه به سراغ من بیاید.
کنون چون آمد این مهر وی عشّاقمرا دو چشم میباید ز آفاق
هوش مصنوعی: اکنون که این عشق و محبت به وجود آمده است، چشمهای من باید به دیدن زیباییهای جهان نظر بیندازند.
اگر جویان او زین پیش گشتمکنون جویان چشم خویش گشتم
هوش مصنوعی: اگر پیشتر به دنبال او بودم، اکنون تنها به دنبال چشم خودم هستم.
مرا گر چشم خویش آید پدیداربه جان گردم جمالش را خریدار
هوش مصنوعی: اگر چشمانم او را ببینند، جانم را برای زیباییاش فدای او میکنم.
مرا گر چشم نبود در میانهچو خواهم کرد معشوق یگانه
هوش مصنوعی: اگر من چشم نداشته باشم، در این وسط به دنبال معشوقم میروم و او را تنها و یگانه میخواهم.
اگر عالم همه معبود باشدچو نبود چشم چه مقصود باشد
هوش مصنوعی: اگر تمام جهان خدای معبود باشد، ولی چشمی برای دیدن نباشد، چه فایدهای دارد؟
مرا پس چشم میباید نه معشوقکه پیش کور چه خالق چه مخلوق
هوش مصنوعی: برای درک زیباییها و حقیقتهای عالم، باید به درون خود نگریست و چشم دل را باز کرد. نه آنکه تنها به زیباییهای ظاهری و موجودات وابسته باشیم؛ زیرا در دنیای نابینا، چه خدایی و چه مخلوقی، عشق و زیبایی واقعی از دست خواهد رفت.
همه عالم جمال اندر جمالستولیکن کور میگوید محالست
هوش مصنوعی: تمام جهان زیبایی در زیبایی است، اما فردی که نابینا است میگوید که این غیرممکن است.
اگر بینندهٔ این راه گردیز بینائی خویش آگاه گردی
هوش مصنوعی: اگر در این مسیر گام میگذاری، باید از آگاهی خود نسبت به بیناییات مطمئن باشی.
دلت گر پاک ازین زندان برآیدزهر جزویت صد بستان برآید
هوش مصنوعی: اگر دل تو از این زندان پاک و آزاد شود، تمام زهرها و تلخیها از وجودت بیرون خواهد رفت.
کند هر ذره خاک شورهٔ تومه و خورشید را مستورهٔ تو
هوش مصنوعی: هر ذره از خاک تو، ماه و خورشید را تحت تأثیر خود قرار میدهد و آنها را در پردهای از زیبایی و جذابیت میپوشاند.
تنت کورست و جان را چون عیان نیستکه یک یک ذره چون صاحب قرانیست
هوش مصنوعی: بدن تو ناتوان و بیخبر است، اما روح تو به روشنی و به وضوح قابل دیدن نیست، هر ذره از آن چون صاحب عظمت و ارزش ویژهای است.
ز یک جوهر چو دو عالم برآیدزهر ذره که خواهی هم برآید
هوش مصنوعی: اگر از یک جوهر، دو جهان پدید آید، پس از هر ذرهای هم میتوانی چیزی بزرگ بیرون بیاوری.
یقین میدان که هرجائی که خارستبزیر آن بهشتی چون نگارست
هوش مصنوعی: به وضوح میتوان گفت که هر جایی که رنج و مشکلات وجود دارد، زیر آن نیکی و زیبایی هم نهفته است.
ولیکن گر برون آید ز پردهشوند آن کور چشمان زخم خورده
هوش مصنوعی: اما اگر کسی از پرده بیرون بیاید، آن چشمان زخمی و کور میشوند.