(۳) حکایت پادشاه که از سپاه بگریخت
هوش مصنوعی: در این متن، یک سپاهی به شهری میرود و شاه آن شهر از ترس پنهان میشود. در این بین، فردی ناشناس با او برخورد میکند و از او میپرسد که چرا به شکل گدایان درآمده است. شخص در پاسخ میگوید که او شاه است، اما در وضعیت خوار و بیپناه قرار دارد. فرد ناشناس هشدار میدهد که خطرناک است که کسی بدون شناخت از شاه به او نزدیک شود، زیرا اگر کسی شاه را نبیند، فرصت نزدیک شدن به او را نخواهد داشت و ممکن است جانش در خطر بیفتد.
در افتادند در شهری سپاهیگریزان شد نهان زان شهر شاهی
هوش مصنوعی: در یک شهر، سپاهی به نبرد مشغول شدند، و مردم از ترس، در آن شهر پنهان شدند.
بشهری شد بگردانید جامهنه خاصه باز دانستش نه عامه
هوش مصنوعی: در یک شهر، کسی به دور خودش گردش کرد و لباسش را تغییر داد، اما نه مردم معمولی او را شناختند و نه افراد خاص.
بجای آورد او را آشنائیبدو گفتا چرائی چون گدائی
هوش مصنوعی: او را دوست و آشنا حساب کن؛ اما او به او گفت: چرا اینگونه میکنی همچون گدا؟
بگو آخر که من شاهم بایشانچرا بنشستهٔ خوار و پریشان
هوش مصنوعی: بگو که من پادشاه هستم، پس چرا باید در کنار آنها که خوار و پریشان حالند، بنشینم؟
شهش گفتا مگو آی در نظارهکه گر گویم کنندم پاره پاره
هوش مصنوعی: او میگوید: بهتر است هرگز از او سخن نگوئی، زیرا اگر چیزی بگویم، ممکن است به شدت آسیب ببینم و پارهپاره شوم.
کسی کو دیدهٔ سلطان نداردبه سلطان رفتنش امکان ندارد
هوش مصنوعی: کسی که چشمداشت و ارتباطی با پادشاه ندارد، نمیتواند به او نزدیک شود یا به حاکمیت او دسترسی پیدا کند.
اگر بیدیده جوئی قربت شاهشوی درخون جان خویش آنگاه
هوش مصنوعی: اگر بدون اینکه با چشمانت ببینی، به دنبال نزدیکی به پادشاه باشی، در نهایت به قیمت جان خودت تمام میشود.