(۴) حکایت شه زاده که مرد سرهنگ بر وی عاشق شد
هوش مصنوعی: این متن به توصیف یک شهزاده زیبا و دلاور میپردازد که چهرهاش به روشنایی ماه و خورشید میماند. او مورد توجه سرهنگی عاشق قرار میگیرد که دل در گرو عشق او گذاشته و در جنگی برای او میجنگد. سرهنگ در جنگ به اسارت دشمن در میآید، اما با گفتمان و محبت میان او و شهزاده، دوستی آنها عمیقتر میشود. سرهنگ به درد فراق عشق و نداشتن شهزاده دچار میشود و در زندان حالت بیمار پیدا میکند.
سپس با صلحی میان دو پادشاه، شهزاده از بند رها میشود و به شهر خود بازمیگردد. او مراسم ازدواجی برگزار کرده و زندگی شادی را آغاز میکند. در این میان، دل سرهنگ همچنان نگران و پر درد است. به مرور، شهزاده بر تخت سلطنت مینشیند و مراسمی برای سرهنگ ترتیب میدهد.
سرهنگ از جانی که به خاطر دوری از شهزاده زندهبود، بیمار شده و از عشق او گله میکند. او به شهزاده میگوید که چگونه در دوری از او جانش را از دست میدهد و بر احساساتش تأکید میکند. در نهایت، متن بر اهمیت عشق و وفاداری و همچنین نوعی ارتباط عمیق میان این دو شخصیت تأکید دارد، بهطوری که عشق میتواند حتی در شرایط سخت و اسارت نیز پایدار بماند.
یکی شهزاده چون مه پارهٔ بودکه مهر از رشک او آوارهٔ بود
هوش مصنوعی: یک شاهزاده مانند تکهای از ماه بود که عشق و زیبایی او باعث حسادت دیگران میشد.
اگر خورشید روی او بدیدیچو مصروع از مه نو میتپیدی
مصروع : مبتلا به صرع
چو پیشانیش لوح سیم بودیبرو از مشک جیم و میم بودی
هوش مصنوعی: اگر پیشانیش همچون لوحی از نقره باشد، بر روی آن نامی از مشک و میم حک شده است.
چو جیم و میم پیچ و خم گرفتیبجیم و میم مُلک جم گرفتی
هوش مصنوعی: وقتی که در راه و مسیر زندگی با سختیها و پیچیدگیها روبرو میشوی، در نهایت با تلاش و پشتکار به سرزمین و موفقیتهای بزرگی خواهی رسید.
بابرو حاجبی کردی قمر رابمژگان صیدگه دل گه جگر را
حاجب: پرده دار
چو فتنه نرگسش میدید شب رنگبصید و شهسواری کردی آهنگ
هوش مصنوعی: وقتی که فتنه و زیبایی چشمان نرگس او را دید، شب به رنگ تاریکی درآمد و تو نیز به دنبال ماجراجویی به میدان آمدی.
زهی شبرنگ و صید آخر که او یافتسوار و صید را الحق نکو یافت
شبرنگ : سیه فام
لبش هم انگبین و هم شکر بودکه هر یک زین دو خوشتر زان دگر بود
هوش مصنوعی: لب او هم شیرین مانند عسل و هم خوشمزه مانند شکر بود، به طوری که هر یک از این دو طعم، از دیگری دلپذیرتر بود.
چو زنبور انگبینش را کمر بستبرای آن شکر نَی نیز در بست
هوش مصنوعی: زمانی که زنبور عسل، عسل خود را جمعآوری میکند، برای آن که شکر (غذای اصلیاش) را هم جمعآوری کند، زحمت میکشد.
دو نسپه داشت سی مرجان رفیقشدرخشنده چو سی دُر از عقیقش
نِسپَه: هر چینه و رده از دیوار گلین که روی هم چینند.
ز اوج عالم بالا ستارهز هفتم آسمان کردی نظاره
از بالاترین نقطه جهان، به ستارهای از آسمان هفتم توجه کردی.
همی هر کس که روی او بدیدیاگر جان داشتی پیشش کشیدی
هر کسی که روی او میدید، چهرهاش را پسندید، اگر جان و دل داشت، به نزد او پیشکش میکرد.
یکی سرهنگ عاشق شد بران ماهدلش سرگشته گشت و عقل گُمراه
هوش مصنوعی: یک افسر بلندپایه عاشق شد و از زیبایی آن ماه، دلش سرگشته و عقلش گمراه گردید.
بدرد افتاد چون درمان نبودشکه جانی درخور جانان نبودش
هوش مصنوعی: وقتی که دارویی برای دردش پیدا نشد، دردش شدت پیدا کرد؛ زیرا جان او شایسته و درخور جانانش نبود.
بسی زیر و زبر آمد دران دردکه هرگز کس نگشت آگاه ازان مرد
هوش مصنوعی: بسیاری در آن درد دچار شدند، ولی هرگز کسی از آن مرد خبر دار نشد.
نچندان گشت در خون آن ستم کشکه هرگز گشته باشد هیچ غم کش
هوش مصنوعی: کسی که همیشه در حال تحمل رنج و سختی است، دیگر حسی از درد و غم ندارد و نمیتواند به اندازهای که باید تحت تأثیر قرار گیرد.
مگر آن شاه را از کینه خواهانپدید آمد یکی دشمن ز شاهان
هوش مصنوعی: آیا جز این است که به خاطر کینهورزیها، یکی از دشمنان از میان شاهان پدیدار شده است؟
پسر را پیش آن دشمن فرستادچو ماهی ماه در جوشن فرستاد
هوش مصنوعی: پدر، پسر را به سمت دشمن فرستاد، مثل اینکه ماهی را در زرهای به آب بفرستد.
پسر شد با بسی لشکر یَزَک دارهمه تشنه بخون دل فلک وار
یَزَک دار: سردار پیشقراولان و رئیس پاسبانان
چو آن سرهنگ را حالی خبر شدنمیگویم بپای اما بسر شد
هوش مصنوعی: وقتی که آن سرهنگ متوجه ماجرا شد، نمیگویم که منتظر ماند، اما کار تمام شد.
چنان دلشاد شد ز آوازهٔ جنگکه از آواز شادی مرد دلتنگ
هوش مصنوعی: او چنان از خبر جنگ خوشحال شد که مرد ناامید از شنیدن صداهای شاد، دلتنگ شد.
بدست آورد اسپی و روان شدولی با جوشن و برگُستوان شد
جوشن : زره . برگُستوان :روپوش و زره مخصوص که در قدیم هنگام جنگ، برتن میکردند یاروی اسب میانداختند
میان لشکر آن شاه زادهتنش میشد سوار و جان پیاده
هوش مصنوعی: در میان سپاهی که آن شاهزاده حضور داشت، او بر اسب سوار میشد و جانش راهی بود که در پیادهروی قرار داشت.
تماشای رخش دزدیده میکردنثارش هر زمان ازدیده میکرد
هوش مصنوعی: هر بار که چهرهی او را مینگریستم، بهطوری مخفیانه بود و این دیدن، همیشه آرزوی من بود.
زهی لذّت خوشا آن زندگانیکه روی یار خود بینی نهانی
هوش مصنوعی: چه لذت بزرگی است اگر در زندگی، محبوب خود را از دور ببینی.
رخ یاری که دزدیده توان دیددرون جانش و در دیده توان دید
هوش مصنوعی: اگر کسی بتواند زیبایی و جذابیت چهره یار را در وجود خود احساس کند، میتواند به عمق روح او دست یابد و این احساس را در نگاهش ببینید.
چو القصه سپه در هم رسیدندبیک حمله دو صف بر هم دریدند
هوش مصنوعی: خلاصه اینکه، سپاهیان به یکباره به هم برخورد کردند و با یک حمله، دو صف را شکافتند.
زمین تاریک شد از هر دو کشورفلک روشن نماند از گرد لشکر
هوش مصنوعی: زمین به خاطر نبرد دو کشور در تاریکی فرو رفته و آسمان هم به خاطر گرد و غبار لشکرها روشنایی خود را از دست داده است.
علی الجمله ز چرخ کوژ رفتارچنان شهزادهٔ آمد گرفتار
هوش مصنوعی: به طور کلی، زندگی و سرنوشت انسانها گاهی به گونهای میشود که شبیه به سرنوشت یک شاهزاده گرفتار است که تحت تأثیر چرخشهای ناعادلانهی روزگار قرار دارد.
سپه بگریخت آن شهزاده درماندز چندان خلق سرهنگ و پسر ماند
هوش مصنوعی: شهزاده که در میدان جنگ بود، از ترس و تحت فشار تعداد زیادی از سربازان ناچار به فرار شد و در این میان، تنها سرهنگ و پسرش باقی ماندند.
کسی نگرفت آن سرهنگ را هیچولی او خویش را افکند در پیچ
هوش مصنوعی: کسی آن فرمانده را به ارزیابی نگرفت، اما او خود را در تنگنا و مشکل قرار داد.
ببردند آن دو تن را در وثاقییکی را وصل و دیگر را فراقی
وثاق: اردوگاه
نهادند آن دو تن را بند بر پایبهم محبوسشان کردند یک جای
هوش مصنوعی: آن دو نفر را در یکجا به هم بند کردند و حبس کردند.
پسر پرسید از سرهنگ آخرکه تو کی آمدی در جنگ آخر
هوش مصنوعی: پسر از سرهنگ پرسید که تو آخرین بار کی به جنگ آمدی؟
نمیدانم ترا تو از چه خیلیو یا تو در سپاه من طفیلی
هوش مصنوعی: نمیدانم تو را چه ویژگی خاصی میبخشد، یا اینکه آیا تو در گروه من فقط به عنوان پیوست هستی.
زبان بگشاد آن سرهنگ گمراهکه هستم شاه عالم را هواخواه
هوش مصنوعی: سرهنگ گمراه زبان به سخن گشود و گفت که من هوادار شاه جهان هستم.
چنان بود آرزو از دیرگاهمکه بپذیرد بخدمت بو که شاهم
هوش مصنوعی: آرزویم این بود که از روزگار قدیم، بپذیرم که به خدمت کسی مانند من باید توجه کرد، چون او شایستهی احترام و خدمات من است.
چو شه را این سفر ناگاه افتادمرا هم نیز عزم راه افتاد
هوش مصنوعی: وقتی که این سفر ناگهانی بر پادشاه پیش آمد، من هم تصمیم به رفتن گرفتم.
که گفتم در سفرحربی کنم سختمگر پیش شهم یاری دهد بخت
هوش مصنوعی: به دوستم گفتم در سفر جنگی باید با تمام توانم تلاش کنم، مگر این که شانس من در کنار شاه به من کمک کند.
که تا نانی و نامی یابم از توهمه عمرم مقامی یابم از تو
هوش مصنوعی: به امید آنکه از تو نان و نامی به دست آورم، در طول عمرم مقام و جایگاهی پیدا کنم.
چو بشنید این سخن شهزاده از ویز غم آزاد گشت و شاد از وی
هوش مصنوعی: وقتی شاهزاده این حرفها را از او شنید، غمگینیاش از بین رفت و شاد و خوشحال شد.
بسی دل گرمیش داد آن سر افرازخود او دل گرم بود از دیرگه باز
هوش مصنوعی: او با تمام وجودش به دلگرمی بخشیدن به دیگران پرداخته و خود نیز از زمانهای گذشته احساس گرما و محبت را در دل دارد.
دل سرهنگ از شادی چنان بودکه گوئی ملک نقدش صد جهان بود
هوش مصنوعی: دل سرهنگ از شادی به قدری خوشحال بود که انگار هیچ چیزی در دنیا نمیتواند او را خوشحالتر کند.
اگرچه بود آن سرگشته در بندبمردی خویشتن را مینیفکند
هوش مصنوعی: هرچند آن آشفتهحال در بند خود است، هرگز به خودباختگی تن نمیدهد.
شبانروزیش کار آن پسر بودبهر دم خدمت او بیشتر بود
هوش مصنوعی: در طول روز و شب، مسئولیت آن پسر این بود که هر لحظه به او خدمت کند و در این کار بیشتر تلاش کند.
همه شب پای مالیدیش تا روزهمه روزش سخن گفتی دلفروز
هوش مصنوعی: او شبها با هزار درد و غم به خواب نمیرود و روزها نیز با کلامی شیرین و دلنشین صحبت میکند.
چنان گستاخ شد با آن سمن بویکه نبود وصف آن کار سخن گوی
هوش مصنوعی: او به قدری بیپروا شده بود که با عطر خوش سمن، آنقدر شگفتانگیز بود که هیچکس نمیتوانست توصیفش کند.
دعا میکرد آن دلخسته هر روزکه یارب این همه ناکامی و سوز
هوش مصنوعی: آن فرد دلشکسته هر روز دعا میکرد و از خدا میخواست که این همه ناامیدی و درد را از او دور کند.
زیادة کن که تا نبوَد جُدائیوزین زندان مده ما را رهائی
هوش مصنوعی: افزایش بده تا جداییای نباشد و از این زندان، ما را آزاد کن.
مرا چون هست این زندان بهشتیبنفروشم بصد بستانش خشتی
هوش مصنوعی: من این زندان را که برایم به مثابه بهشت است، با تمام زیباییها و لذتش به کسی میفروشم، حتی اگر بهایش یک آجر باشد.
چو شد آگاه ازان شهزاده آن شاهجهانش تیره شد بی روی آن ماه
هوش مصنوعی: وقتی آن شاه جهان از آگاهی و خبر شهزاده مطلع شد، چهرهاش به خاطر غم و ناراحتی پژمرده و تیره شد، مانند اینکه بدون دیدن چهرهی آن ماه زیبا، دچار افسردگی است.
چنان دلبند چون در بند باشدپدر را صبر آخر چند باشد
هوش مصنوعی: چقدر پدر میتواند صبر کند وقتی که دلبندش در سختی و بند است؟
چو در راه این چنین خرسنگ افتادبسی آن هر دو شه را جنگ افتاد
خرسنگ : سنگ بزرگ ناتراشیده و ناهموار
چو عهدی رفت و صلحی شد پدیدارشد آن این را و این آن را خریدار
هوش مصنوعی: وقتی که عهد و پیمان تمام شد و صلح برقرار گشت، آنچه که قبلاً وجود داشت تغییر کرد و هر چیزی جای خودش را پیدا کرد.
قرار افتاد کان شاه خردمنددهد دختر بدان شهزاده در بند
هوش مصنوعی: توافق شد که آن پادشاه عاقل، دخترش را به آن شاهزادهای که در بند است، بدهد.
برفت آن شاه پیش شاه زادهبدو آن دختر چون ماه داده
هوش مصنوعی: آن پادشاه به سراغ پسر شاه رفت و آن دختر را که مانند ماه جلوهگر بود، به او هدیه داد.
بخواند او را و آن سرهنگ را نیزکه کاری نیست با ما جنگ را نیز
هوش مصنوعی: او هم به او (سرهنگ) را صدا میزند و میگوید که ما هیچ کاری با جنگ نداریم.
نچندان کرد با هر دو نکوئیکه من آن شرح گویم یا تو گوئی
هوش مصنوعی: نیاز نیست که بگوییم هر کدام از ما چقدر خوب عمل کردهایم، چرا که هر یک از ما داستان خود را داریم که میتوانیم روایت کنیم.
پس آنگه کار آن دختر چنان کردکه ده گنج روان با او روان کرد
هوش مصنوعی: سپس آن دختر به گونهای عمل کرد که ده ثروت و دارایی با او همراه شد.
چو شهزاده بشهر خویش شد بازز بند و حبس دستش داده دمساز
هوش مصنوعی: زمانی که شاهزاده به شهر خود بازگشت، از بند و زندان آزاد شد و همراهانش در کنارش بودند.
میان خیل خود آن عالم افروزعروسی کرد و عشرت چل شبانروز
هوش مصنوعی: در میان جمعیت، آن دانشمند روشنیبخش، عروسی برپا کرد و چهل شبانهروز را در شادی و خوشی به سر برد.
گرفته بود در بر دلستانیدران مدّت ندیدش کس زمانی
هوش مصنوعی: در آغوش محبوبی بود و در طول آن مدت هیچکس را ندید.
دل سرهنگ هر ساعت چنان بودکه با آن نیم جانش بیم جان بود
هوش مصنوعی: دل سرهنگ همیشه در نگرانی و اضطراب بود، به طوری که حتی با وجود ضعفی که داشت، از خطر همواره هراسان بود.
نه صبرش بود یک دم نه قراریبخون میگشت پرخونش کناری
هوش مصنوعی: او نه قدرت صبر کردن داشت و نه آرامشی، و در حالی که پر از خون بود، به دور خود میچرخید.
دران چل روز و چل شب در تب و تابچو شمعی بود یعنی بیخور و خواب
هوش مصنوعی: در طول چهل روز و چهل شب، آن شخص در وضعیتی مثل شمع بود؛ یعنی نه میتوانست بخوابد و نه غذایی بخورد.
ز بس کز رشک در خون میبغلتیدبهر ساعت دگرگون میبگردید
هوش مصنوعی: به دلیل حسادت زیاد، او به شدت مضطرب و ناآرام بود و در هر لحظه حال و هوا و نگرش او تغییر میکرد.
کسی خو کرده تنها با چنان یارنسوزد جانش افتاده چنان کار
هوش مصنوعی: کسی که به تنهایی عادت کرده باشد، با وجود چنین همراهی دیگر جانش نمیسوزد؛ او در چنین شرایطی دچار مشکل نخواهد شد.
پس از چل روز شهزاده جوانبختبکامی تاج بر سر رفت بر تخت
هوش مصنوعی: پس از گذشت چهل روز، جوانی خوشبخت با شادی و سرور، تاجی را بر سر گذاشت و بر جایگاه سلطنت نشست.
باستادند جانداران سرافرازکشیده هر یکی تیغی سرانداز
هوش مصنوعی: جانداران با افتخار به هم ایستادهاند و هر کدام شمشیری در دست دارند.
غلامان همچو مژگان صف کشیدهسیه دل جمله و سرکش چو دیده
هوش مصنوعی: غلامان مانند مژگان، با صفی به هم پیوسته و دلهای تاریک و سرکش مانند چشمها ایستادهاند.
دگر حال وزیرانش بپرسیهمه چون عرش زیر آورده کرسی
هوش مصنوعی: اگر حال وزیرانش را بپرسی، میبینی که همه مانند عرش، قدرت و مقام خود را به زیر آوردهاند و از جایگاهشان پایین آمدهاند.
دل آن شاه زاد عالم افروزبدان سرهنگ شد مشغول آن روز
هوش مصنوعی: دل پادشاهی که جهانیان را روشنایی میبخشد، در آن روز به خاطر سرهنگی خاص مشغول و متمرکز بود.
به پیش خویش خواندش چون در آمدسلامش گفت وحالی در سر آمد
هوش مصنوعی: او را به جلو فراخواند و وقتی وارد شد، سلامش کرد و حالتی به او دست داد.
بخاک افتاد و هوش از وی جدا شدز حلقش نعرهٔ بی او رها شد
هوش مصنوعی: به زمین افتاد و از خود بیخبر شد، صدای نالهاش از او جدا گشت.
چو با هوش آمد آن افتاده بر خاکازو پرسید آن شهزادهٔ پاک
هوش مصنوعی: وقتی آن جوان باهوش به فردی که بر زمین افتاده بود رسید، از او سوال کرد.
که ای سرهنگ آخر این چه حالستکه کارت ناله و تن همچو نالست
هوش مصنوعی: ای سرهنگ، آخر این وضعیت تو چیست که کار تو صدای ناله به همراه دارد و حال تو هم به ناله میماند؟
چنان گشتی که بیماریت بودستمگر بی من جگر خواریت بودست
هوش مصنوعی: تو آنقدر دچار بیماری شدهای که گویی بدون من، جگرخواریت به حدی رسیده است.
زبان بگشاد آن سرهنگ کای شاهدران زندان نبودم از تو آگاه
هوش مصنوعی: سرهنگ زبان به سخن گشود و گفت: ای شاه! در این زندان نبودم و از تو خبر نداشتم.
چو من چل روز هجر تو کشیدمپس از چل روز امروزت بدیدم
هوش مصنوعی: من سی روز دوری تو را تحمل کردم و اکنون بعد از این مدت، امروز تو را ملاقات کردم.
ترا دیدم میان کار و باریز مشرق تا بمغرب گیر و داری
هوش مصنوعی: تو را در حال تلاش و فعالیت دیدم، از شرق تا غرب، درگیر و مشغول کار و بارهایت هستی.
چنان خو کرده بودم بی فراقتچنان بودم چنینم نیست طاقت
هوش مصنوعی: من به اندازهای به دوری تو عادت کرده بودم که حالا دیگر طاقت separatio ندارم.
دران جامه اگر آئی پدیدارتوانم شد دگر بارت خریدار
هوش مصنوعی: اگر در این لباس بیایی، میتوانم چیزی را به وضوح ببینم و دیگران هم برای تو ارزش بیشتری خواهند قائل شد.
درین جامه که هستی گر بمانیمیان خسروی و کامرانی
هوش مصنوعی: اگر در این دنیا بمانی، میان پادشاهی و خوشبختی قرار خواهی گرفت.
کجا تاب آورد این جان پر جوشکه با این سلطنت گردد هم آغوش
هوش مصنوعی: کجا چنین روح پویایی تاب میآورد که با این قدرت و سلطنت یکی شود؟
بگفت این و معین شد هلاکشبصد زاری برآمد جان پاکش
هوش مصنوعی: او این را گفت و سرنوشتش مشخص شد؛ با صدای ناله و زاری، جان پاکش بالا آمد.
اگر تو همتی مردانه یابیشه آفاق را هم خانه یابی
هوش مصنوعی: اگر تو اراده و شجاعت داشته باشی، میتوانی به اوج و بالاترین دستاوردها دست یابی و به تمام دنیا راه یابی.
وگر تردامنی تو همچو سرهنگز ضعفت زود آید پای بر سنگ
هوش مصنوعی: اگر از ترس و ضعف خود نتوانی به خوبی از عهده امور برآیی، ممکن است به زودی در موقعیتی سخت گرفتار شوی.
اگر تو ره روی ای دوست ره بینهمه چیزی لباس پادشه بین
هوش مصنوعی: اگر تو در مسیر رشد و پیشرفت هستی، به همه چیز با دیدی مثبت و والا نگاه کن، حتی به سادهترین امور که میتوانند به شکل پادشاهی جلوه کنند.
که گر جامه بپوشد شه هزاراننگردی تو ز خیل بیقراران
هوش مصنوعی: اگر پادشاه لباس بپوشد، تو هرگز از میان هزاران ناآرام جدا نخواهی شد.
غلط مشنو یقین میدان چو مردانکه شه را هست دایم جامه گردان
هوش مصنوعی: این عبارت به معنای این است که به جای شک و تردید، باید با اطمینان و یقین به حقیقتها نگاه کرد. همانطور که مردان مقتدر و شجاع در برابر ناملایمات ایستادگی میکنند، باید درک کنیم که حقیقت و واقعیت همیشه موجود و پایدار هستند. همچنین به نوعی اشاره دارد که قابل اعتماد بودن و ثبات شهرت یا مقام یک فرد، نیاز به تکرار و پذیرش آن از سوی دیگران دارد.
جهان گر پر سفید و پر سیاهستهمی دان کان لباس پادشاهست
هوش مصنوعی: اگر دنیا پر از زیباییها و زشتیها باشد، بهراستی که همه اینها در واقع نشانی از لباس پادشاهی است.
دو عالم چون لباس یک یگانستیکی بین کاحولی شرک مُغانست
کاحولی = که احولی : دوبینی
بسی جامهست شه را درخزانهمبین جامه تو شه را بین یگانه
هوش مصنوعی: در خزانه شاه، لباسهای زیادی وجود دارد، اما به جای آنکه فقط به آنها نگاه کنی، ببین که خود شاه چگونه است و او را به صورت یگانه و منحصر به فرد بپذیر.
که هر کو ظاهری دارد نشان اوز باطن بازماند جاودان او
هوش مصنوعی: هر کسی که ظاهری دارد، نشاندهندهی باطن او نیست و در واقع کسی که فقط به ظاهر توجه کند، از عمق واقعی وجودش دور مانده است و چنین فردی به واقعیت جاودانهی خود نرسیده است.
کسانی کز خدا دل زنده باشندبچشم آخرت بیننده باشند
هوش مصنوعی: کسانی که دلهایشان به نور خدا زنده و روشن است، میتوانند با چشم بصیرت به عالم آخرت بنگرند.
چنین چشمی اگر باشد ترا نیزبچشم آخرت بینی همه چیز
هوش مصنوعی: اگر چشمی به مانند این داشته باشی، در روز قیامت همه چیز را به وضوح خواهی دید.
که چشم ظاهرت از نقش اَوباشنپردازد سر موئی بنقّاش
هوش مصنوعی: چشمان ظاهرت از طرح و نقش بدحجابان جدا نشود، حتی به اندازه یک تار مو از هنرمند.
ولی نقّاش را آنست پیشهکه نقش خود بپوشاند همیشه
هوش مصنوعی: نقّاش به گونهای کار میکند که همیشه آثار خود را به گونهای پنهان کند و از آنها دوری کند.
چو رویش را جمال بیحسابستجمالش را فروغ او حجابست
هوش مصنوعی: وقتی زیبایی و چهره او را میبینی که بینهایت زیباست، میفهمی که درخشش او باعث شده که زیباییاش کمی مخفی بماند.
که گرچه خوبی خورشید فاش استولی هم نور رویش دور باشست
فاش: واضح، هویدا و جلوه گر
جهانی گر بود تیغی کشیدهبه سلطان ره برند اصحاب دیده
هوش مصنوعی: اگر جهانی وجود داشته باشد که در آن تیزی و قدرت به دست سلطان باشد، افرادی که بینا هستند آن را شایسته میدانند و به سوی او میروند.
ترا با تیغ و بردابرد لشکرچه کارست، از همه جز شاه منگر
بردابرد : آوازی که شاطران پیشاپیش مرکب سلطان کردندی ، دور شدن عامه را
همه چیزی که میبینی پس و پیشگذر باید ترا زان چیز وز خویش
هوش مصنوعی: هر چیزی که میبینی، باید به خاطر آن از خود و گذشتهات عبور کنی.
که تا چون نقش برخیزد ز پیشتدهد نقاش مطلق قرب خویشت
هوش مصنوعی: هنگامی که تصویر یا نقشی از تو به وجود آید، هنرمند بزرگ و بینظیر به تو نزدیک میشود و به تو توجه میکند.