(۱۸) حکایت سلطان محمود با ایاز
هوش مصنوعی: در این شعر، محمود و ایاز درباره شکار صحبت میکنند. محمود به ایاز میگوید که امروز قصد شکار دارد و ایاز را به همراهی دعوت میکند. ایاز در پاسخ میگوید که او خود شکاری دارد، که اشاره به محمود دارد. محمود با تعجب میپرسد که این شکار چیست و ایاز بیان میکند که دل او در دام عشق محمود گرفتار است.
ایاز به محمود میگوید که حتی اگر جانش در خطر باشد و او را بخواهد از خود دور کند، همچنان خود را و دلش را به محمود مرتبط میداند. او تأکید میکند که وجودش وابسته به عشق و دل محمود است و در واقع جان او نیز در دام عشق محمود است.
در نهایت، ایاز با بیانی عاشقانه میگوید که او در هر حالتی، چه ثروتمند باشد و چه فقیر، به محمود تعلق دارد و او را به عنوان سرور و دلبر خود میشناسد.
سحرگاهی مگر محمود عادلایاز خاص را گفت ای نکو دل
هوش مصنوعی: در صبح زود، محمود عادل به ایاز خاص گفت: ای دل نیکو، چرا چنین میکنی؟
مرا امروز آهنگ شکارستاگر تو هم بیائی نیک کارست
هوش مصنوعی: امروز تصمیم دارم به شکار بروم و اگر تو هم بیایی، خیلی خوب خواهد بود.
غلامش گفت من بس یک شکارمکه من اینجا شکاری کرده دارم
هوش مصنوعی: غلامش گفت: من فقط یک طعمهام و در اینجا یک شکار برای خود دارم.
شهش گفتا شکار تو کدامستجوابش داد کو محمود نامست
هوش مصنوعی: شهش پرسید که طعمهات چیست؟ پاسخ داد: «محمود است.»
شهش گفت این همه چابک سواریبچه بگرفتهٔ اینجا شکاری
هوش مصنوعی: شهسوار میگوید که این همه چابکی و تندپیگری، نتیجهی کار بچهای است که در این مکان شکار کرده است.
غلامش گفت ای شاه بلندمشکاری حاصل آمد از کمندم
هوش مصنوعی: غلام به شاه گفت: ای پادشاه بزرگ، شکار خوبی به دام افتاده که من آن را با کمند خود گرفتهام.
شهش گفتا کمند خویش بنمایسر زلف دراز افکند در پای
هوش مصنوعی: او به معشوقش میگوید که بند و زنجیر عشق خود را نشان بده، چون موی بلندت را بر زمین افکندهای.
کمندم گفت زلف بیقرارستشه عالم کمندم را شکارست
هوش مصنوعی: زلف بیقرار او چون کمند در دنیای من است و این کمند برای به دام انداختن من آماده شده است.
اثر کرد این سخن در جان محمودفرو افکند سر میسوخت چون عود
هوش مصنوعی: این گفتار در روح محمود تأثیر گذاشت و او را به شدت تحت تأثیر قرار داد، به گونهای که قلبش همچون چوب عودی که میسوزد، شعلهور شده بود.
گهی چون مار میپیچید بر خویشگهی میزد چو گژدم از غمش نیش
هوش مصنوعی: گاهی همچون مار به دور خود میچرخید و گاهی از شدت غم، نیش میزد مانند عقرب.
یکی را گفت تا سرو بلندشز سر تا پای آرد در کمندش
هوش مصنوعی: کسی به دیگری گفت که تا آن سرو بلند را به دام بیندازد و از سر تا پا در کمندش قرار دهد.
چو گوئی آن سمن بر را فرو بستولی پنهان بصد جان دل درو بست
هوش مصنوعی: وقتی میگویی که آن گل خوشبو را بسته است، ولی در حقیقت، قلبت به شدت عاشق آن گل پنهانی است.
شهش گفت ای ایاز اینم تمامستشکاری در کمند از ما کدامست
هوش مصنوعی: شهش به ایاز گفت: اینجا تمام ماجراست، حالا بگو کدام یک از ما در این دام گرفتار شدهایم؟
زبان بگشاد ایاز و گفت ای شاهاگر جاویدم اندازی فرو چاه
هوش مصنوعی: ایاز زبانش را باز کرده و به شاه گفت: «اگر مرا برای همیشه به چاه بیندازی...»
وگر از من بریزی خون بزاریتو خواهی بود جاویدم شکاری
هوش مصنوعی: اگر خون من بر زمین ریخته شود، تو همچنان جاودانه و به عنوان یک شکارچی باقی خواهی ماند.
شهش گفتا توئی افتاده در داممرا از چه شکاری می نهی نام
هوش مصنوعی: شهش میگوید: تو که در دام من افتادهای، چرا نام شکارهای مختلف را بر زبان میآوری؟
غلامش گفت تن فرعست و دل اصلتمامست از دل پاک توام وصل
هوش مصنوعی: غلامش گفت که بدن فقط ظاهری است و دل اصل و بنیاد همه چیز است. من از دل پاک تو به وصل میرسم.
اگر یک دم تنم در دامت افتاددل اندر دام من مادامت افتاد
هوش مصنوعی: اگر لحظهای بدنم در چنگ تو بیفتد، دل من همیشه در دام تو خواهد ماند.
اگر زلفم بُبرّی یا بسوزیدل خویشت نخواهد بود روزی
هوش مصنوعی: اگر زلف من را ببری یا بسوزانی، دل خودت روزی آرام نخواهد بود.
یقین میدان که زاغ زلفم اکنوننخواهد خورد الا از دلت خون
هوش مصنوعی: به خوبی میدانم که زاغ زلف من اکنون فقط از دل تو خون خواهد خورد.
اگر خاکی شود بیچارهٔ توبود آن خاک هم خون خوارهٔ تو
هوش مصنوعی: اگر تو به خاک تبدیل شوی، آن خاک نیز به نوعی به آسیبهای تو دچار خواهد شد و در واقع به نوعی خون تو را خواهد چشید.
اگر معدوم اگر موجود باشمهمی خون خوارهٔمحمود باشم
هوش مصنوعی: چه در حالتی که وجود داشته باشم و چه در حالتی که وجود نداشته باشم، هرگز از عشق و محبت محمّد دلسرد نخواهم شد.
چو پیوسته دلت باشد شکارمشکار خویش دایم کرده دارم
هوش مصنوعی: هرگاه دلت به من پیوند خورده باشد، من همیشه در حال شکار تو هستم و این کار را پیوسته انجام میدهم.
اگر در شیوهٔ خویشت کمالستدل از دستم برون کردن محالست
هوش مصنوعی: اگر در راه خود به کمال و پختگی برسی، دیگر نمیتوانی دلتنگی و درد را از وجودت خارج کنی.
وگر بکشی مرا دانم که ناچارچگونه خود کشی در ماتمم زار
هوش مصنوعی: اگر مرا به قتل برسانی، میدانم که ناگزیر چطور باید خود را در غم و اندوه من به قتل برسانی.
اگر من هستم وگرنه درین راهمنم دلبر منم سرور منم شاه
هوش مصنوعی: اگر من وجود داشته باشم، در این مسیر تنها من هستم؛ من معشوقم، من سرورم و من پادشاه هستم.
ولیکن گر گدا ور خسروم منبهر نوعی که هستم ازتوام من
هوش مصنوعی: اما با این حال، اگر من گدا باشم یا در سختی به سر ببرم، به هر نحوی که هستم، من از توام.