(۲) حکایت ابلیس و زاری کردن او
هوش مصنوعی: در این شعر، راوی پس از مشاهده دو جوی آب سیاه، به دنبال منبع آنها میرود. او به سنگی میرسد و چشمهای ابلیس را میبیند که مانند ابرهایی پر از خون است. ابلیس در حال گریستن و سخن گفتن است و اظهار میکند که وضعیت او به خاطر رنگ سیاه گلیمش است و هیچکس نمیخواهد او را بندگی کند. او به دلیل گناهان دیگران احساس عذاب میکند و این وضعیت را بینظیر و بیبرگشت میداند.
براه بادیه گفت آن یگانهدو جوی آب سیه دیدم روانه
هوش مصنوعی: در راه بیابان، آن فرد ویژه به من گفت که دو رودخانه تاریک را دیده که در حال جریان هستند.
شدم بر پی روان تا آن چه آبستکه چندینیش در رفتن شتابست
هوش مصنوعی: من به راه رفتم و در جستجوی آنچه هستم، دنبال چیزهایی میگردم که به سرعت از دست میروند.
بآخر چون بر سنگی رسیدمبخاک ابلیس را افتاده دیدم
هوش مصنوعی: در نهایت، وقتی به یک سنگ رسیدم، متوجه شدم خاکی که به زمین افتاده، مربوط به ابلیس است.
دو چشمش چون دو ابر خون فشان بودزهر چشمیش جوئی خون روان بود
هوش مصنوعی: چشمان او مثل دو ابر بارانی بود که اشکهایش به شدت جاری میشد و زهر نگاهش موجب میشد که خون از دل کسی جاری گردد.
چو باران میگریست و زار میگفتپیاپی این سخن همواره میگفت
هوش مصنوعی: باران مانند یک فرد غمگین میبارید و به طور مکرر کلمات پر از اندوهی را بر زبان میآورد.
که این قصّه نه زان روی چو ماهستولی رنگ گلیم من سیاهست
هوش مصنوعی: این داستان به خاطر زیبایی و درخشش مانند ماه نیست، بلکه به علت تاریکی و ناخوشایندی وضع من است.
نمیخواهند طاعت کردن مننهند آنگه گنه بر گردن من
هوش مصنوعی: آنها نمیخواهند از من اطاعت کنند و در این صورت، گناهش بر گردن من نخواهد بود.
چنین کاری کرا افتاد هرگزندارد مثل این کس یاد هرگز
هوش مصنوعی: هیچ کس مانند او کارهای اینچنینی را انجام نمیدهد و هیچگاه نیز به یاد نخواهد آمد.