(۱۰) حکایت آن مرد که عروس خود را بکر نیافت
هوش مصنوعی: داستان دربارهٔ مردی است که به زیبایی زنی دل باخته و برای او میخواهد همسری کند، ولی از خجالت برای بیان احساساتش دچار مشکل میشود. این مرد به دلیل شرم و دلتنگی به حالت بیماری میافتد و به شدت متاثر میشود، تا جایی که به عبور از این احساسات میرسد.
زن نیز از وضعیت مرد آگاه است و میداند که او از خجالت نمیتواند احساساتش را به درستی بیان کند. او از مرد میخواهد که نگران عیوبش نباشد و به او اطمینان میدهد که خود نیز دارای عیوبی است. اما این خجالت و سرباز زدن از بیان احساسات، باعث میشود که هر دو دچار بیماری عاطفی شوند.
مرد در نهایت از زن میخواهد که اگر خواستار زندگی مشترک هستند، باید این احساسات را درک کنند و از نگرانی دربارهٔ اشتباهات خود دست بردارند. آنها به این نتیجه میرسند که نمیتوانند هرگز از گذشته و احساسات خود فرار کنند و باید به یکدیگر اعتماد کنند.
عروسی خواست مردی چون نگاریبمهر خود ندیدش برقراری
هوش مصنوعی: مردی به دنبال ازدواج با زنی بود اما برای او هیچ نشانهای از استحکام و محبت نبود.
چو آن شوهر بمهر خود ندیدشنشان دختر بخرد ندیدش
هوش مصنوعی: وقتی آن شوهر نشانهای از مهر و محبتش را به او نشان نداد، دختر با عقل و دانشش چیزی از او ندید.
همه تن چون گلاب آنجا عرق کردچو گل جان را بجای جامه شق کرد
هوش مصنوعی: همه در آنجا مانند گلاب عرق کردند و جانشان به جای لباس، شادابی و زیبایی را به نمایش گذاشت.
چو مرد از شرم زن را آنچنان دیدوزان دلتنگی او را بیم جان دید
هوش مصنوعی: وقتی مرد با شرم به زن نگاه کرد، احساس کرد که آنقدر نگران و دلشکسته است که برای جان او خطرناک خواهد بود.
دل آن مرد خست از خجلت اوبصحّت برگرفت آن علّت او
هوش مصنوعی: دل آن مرد از خجلت به شدت آزرده شده بود، اما به خاطر آن علت، دوباره به حالتی خوب و سالم بازگشت.
بدو گفتا که من ایمان ندارماگر این سرِّ تو پنهان ندارم
هوش مصنوعی: او به او گفت که من به تو ایمان ندارم، مگر اینکه رازی که در دل داری را با من در میان بگذاری.
نگردد مادرت زین راز آگاهپدر را خود کجا باشد درین راه
هوش مصنوعی: مادر تو از این راز مطلع نمیشود؛ پدر خود چگونه میتواند در این مسیر باشد؟
چو خالی نیست از عیب آدمی زاداگر عیبی ترا در راه افتاد
هوش مصنوعی: وقتی انسانها از عیب خالی نیستند، اگر عیبی از کسی را دیدی، عجیب نیست.
بپوشم تا بپوشد کردگارمکه من بیش از تو در تن عیب دارم
هوش مصنوعی: من خود را میپوشانم تا خداوند نیز مرا بپوشاند؛ زیرا من عیوب بیشتری در وجودم دارم تا تو.
تو دل خوش دار و چندین زین مکن یاددگر هرگز مبادت زین سخن یاد
هوش مصنوعی: دل خود را شاد نگهدار و از یاد دیگران هیچگاه یاد نکن. هرگز به این سخن فکر نکن.
چو شد روز دگر بگذشت این حالبریخت آن مرغ زرّین را پر وبال
هوش مصنوعی: وقتی روز بعد فرا رسید، این وضعیت گذشت و آن پرنده طلایی بال و پرش را از دست داد.
چنان در ورطهٔ بیماری افتادکه در یک روز در صد زاری افتاد
هوش مصنوعی: او به حدی در چنگال بیماری گرفتار شد که در یک روز به شدت نالید و گریه کرد.
رگ و پی همچو چنگش در فغان ماندهمه مغزش چو خرما استخوان ماند
هوش مصنوعی: رگ و پی انسان به مانند چنگ در حال ناله و فریاد است و تمام مغز او همچون خرما، بیحالش و بدون قوام باقی مانده است.
چو شوهر دید روی چون زر اوطبیب آورد حالی بر سر او
هوش مصنوعی: وقتی همسر، چهرهای مانند طلا را دید، پزشک را خواست تا حال او را بررسی کند.
کجا یک ذرّه درمان را اثر بودکه هر دم زرد روئی تازهتر بود
هوش مصنوعی: کجا میتوان یافت که نشانی از درمان باشد، در حالی که هر لحظه چهرهای نابودتر و زردتر از قبل دیده میشود؟
زبان بگشاد شوهر در نهانیکه کُشتی خویشتن را در جوانی
هوش مصنوعی: شوهر در خفا از دل خود سخن گفت و بیان کرد که در جوانی چگونه خود را به زحمت انداخته است.
اگر آن خواستی تا من بپوشمبپوشیدم وزین معنی خموشم
هوش مصنوعی: اگر تو بخواهی، من میتوانم آن را بپوشم و از این موضوع سکوت میکنم.
وگر آن بود رای تو کزین کارمرا نبوَد خبر نابوده انگار
هوش مصنوعی: اگر نظر تو این باشد که از این کار من هیچ خبر نداشته باشم، گویی که اصلاً وجود ندارم.
چرا زین غم بسی تیمار خوردیکه تا خود را چینن بیمار کردی
هوش مصنوعی: چرا به خاطر این همه غم و ناراحتی اینقدر به خودت آسیب زدی که حالا اینقدر بیمار و خستهای؟
چنین گفت آنگه آن زن کای نکوجُفتز چون تو مرد ناید جز نکو گفت
هوش مصنوعی: زن گفت: «ای مرد نیکو! از تو که اینگونهایی، جز سخن نیکو نمیتواند برآید.»
تو آنچ از تو سزد گفتی و کردیغم جان من بیچاره خوردی
هوش مصنوعی: تو هر چه را که شایستهات بود گفتی و عمل کردی، اما من بیچاره را با غمت آزار دادی.
ولی من این خجالت را چه سازمکه میدانم که میدانی تو رازم
هوش مصنوعی: من چه طور میتوانم این احساس خجالت را پشت سر بگذارم وقتی میدانم که تو از راز من آگاهی داری؟
چو تو هستی خبردار از گناهمکجا برخیزد این آتش ز راهم
هوش مصنوعی: وقتی تو از گناهان من آگاه هستی، این آتش چگونه میتواند از مسیر زندگیام بلند شود؟
بگفت این وز خجلت بیخبر گشتسیه شد روزش و حالش دگر گشت
هوش مصنوعی: او گفت که این شخص از شرم و خجالتش کاملاً بیخبر شده و روزش تیره و حالش تغییر کرده است.
چو چیزی را که بودش آن ببخشیدنماندش هیچ چیزی جان ببخشید
هوش مصنوعی: وقتی چیزی را که داشتیم، از دست بدهیم، دیگر هیچ چیزی برای ما باقی نمیماند، حتی جان.
اگر یک قطره شد در بحر کل غرقچرا ریزی ازین غم خاک بر فرق
هوش مصنوعی: اگر یک قطره در دریا غرق شود، پس چرا باید به خاطر این غم کوچک بر سر خود خاک بریزیم؟
مشو چون قطره زین غم بی سر و پاکه اولیتر بوَد قطره بدریا
هوش مصنوعی: به خاطر غم و اندوه، خود را از دست نده و مثل یک قطره بیهدف نباش. بهتر است به مانند قطرهای باشی که به دریا میپیوندد و در آن گم میشود.
چرا زادی چو میمُردی چنین زارترا نازاده مُردن به شرروار
هوش مصنوعی: چرا وقتی که به دنیا آمدهای، اینگونه آشفته و ناچیز خواهی مرد؟ مگر نه اینکه مردن باید به شکلی شایسته و با قدر و منزلت باشد؟
چرا برخاستی چون میبخفتیچرا میآمدی چون میبرفتی
هوش مصنوعی: چرا وقتی که خواب بودی بیدار شدی؟ چرا وقتی میرفتی، دوباره میآمدی؟