(۱۲) حکایت دیوانه
هوش مصنوعی: این شعر دربارهی دیوانهای است که تمام روزهایش به زحمت و ناامیدی میگذرد. او از زندگی روزمره و روابطش با دیگران ناراضی است و در جستجوی معنی و نشانهای از وجودش در این جهان است. او از خدا میپرسد که چرا انسان را آفریده و چرا دلش آرام نمیگیرد.
او احساس میکند که بدون هدف و راهی مشخص سرگردان است و درد و رنجی در دل دارد که به او فشار میآورد. این دیوانه در تلاش برای یافتن پاسخهای چالشبرانگیز خود است و از بنبستهای زندگیاش میگوید. او خواستار رهایی از درد و رنج است و در جستجوی حقیقت و معنا میباشد.
در پایان، او به خودشناسی و یافتن راه در زندگی تأکید میکند و به دنبال راهنمایی از یک پیر و مرشد برای تهییج و هدایت خود است. شعر به نوعی به جستجوی معنا و حقیقت در زندگی و تلاش برای رهایی از رنج اشاره دارد.
یکی دیوانهٔ بی پا و سر بودکه هر روزش زهر روزی بتر بود
هوش مصنوعی: مردی دیوانه و بیپاور و بیسری وجود داشت که هر روز اوضاعش بدتر از روز قبل میشد.
دلش بگرفته بود از خلق وز خویشنه از پس هیچ ره بودش نه از پیش
هوش مصنوعی: دلش از مردم و خودشم گرفته بود، نه اینکه از چیزی در پشت یا جلوش ناراحت باشد.
زبان بگشاد کای دانندهٔ رازچو نیست این آفرینش را سری باز
هوش مصنوعی: زبان خود را باز کرد و گفت: ای کسی که به رازها آگاهی، بدان که در این آفرینش هیچ چیزی پنهان نیست.
ترا تا کی ز بُردن و آوریدندلت نگرفت یا رب ز آفریدن
هوش مصنوعی: تا کی باید در دل من نفرت و دوری از تو وجود داشته باشد، ای پروردگار؟ چرا باید در خلقت من چنین حالتی باشد؟
مرا گوئی چو رفتی زین جهان تونشانی باز ده ما را بجان تو
هوش مصنوعی: چرا وقتی از این دنیا رفتی، نشانهای از خودت به ما نشان نمیدهی؟ ما به تو وابستهایم و برای جان تو ارزش قائل هستیم.
چو جانم بیجهان ماند از جهان بازکسی جوید نشان از بینشان باز
هوش مصنوعی: وقتی جانم بدون ارتباط با دنیا بماند، کسی دیگر نشانی از آنچه که بیشکلی و نامشخص است، جستجو نمیکند.
نمیدانم که درمانم چه چیزستدل من چیست یا جانم چه چیزست
هوش مصنوعی: نمیدانم که درمان دردهایم چیست و نمیدانم که دل و جانم چه احساسی دارند.
ندارد چاره این بیچارهٔ خویش زناهمواری هموارهٔ خویش
هوش مصنوعی: این فرد بیچاره، با مشکلات و تنشهای درونیاش راهی برای فرار ندارد و همواره درگیر این تعارضات است.
فرو رفتم بهر کوئی وسوئیولی برنامدم از هیچ روئی
هوش مصنوعی: به خاطر کسی یا چیزی به عمق جان خود فروافتادهام، اما هدفم از این کار هیچچیز نیست.
بسی گرد جهان برگشتهام منبرای این چنین سرگشتهام من
هوش مصنوعی: من در سفرهای زیادی به دور دنیا رفتهام و به همین خاطر در این بیخبری و سردرگمی به سر میبرم.
ز بستان الستم باز کندندنگونسارم بدین زندان فکندند
هوش مصنوعی: از باغ برگشتند و مرا به زندان انداختند، در حالی که حال و روز خوبی ندارم.
ازان سر گشته و گم کرده راهمکه یک دم برکنار دایه خواهم
هوش مصنوعی: من از آن کسی که سرگشته و راه را گم کردهام، میخواهم که یک لحظه از دایهام دور باشد.
از آنجا کامدم بیخویش و بیکساگر آنجا رسم این دولتم بس
هوش مصنوعی: من از آنجا آمدهام بیهیچ تعلقی و بدون همراه، اگر در آنجا چنین زندگیای برای من مقدر شده باشد.
اگر آنجا رسم ورنه درین سوزبسر میگردم از حیرت شب و روز
هوش مصنوعی: اگر آنجا از نظر رسم و قانون نباشد، در این آتش سوزان به سر میبرم و از سر حیرت شب و روز را میگذرانم.
دلم پُر درد و جانم پُر دریغستکه روزم تیره ماهم زیرِ میغست
هوش مصنوعی: دل من پر از درد و رنج است و جانم پر از حسرت، روزهایم تاریک و شبهایم زیر ابرها و سایههای غم است.
اگر پایم درین منزل بمانددلم ناچیز گردد گِل بماند
هوش مصنوعی: اگر پایم در این مکان بماند، احساس بیارزشی و پوچی در دل من ایجاد میشود و مانند گلی که در همان جا باقی مانده، از بین میروم.
ز کوری پشت بر اسرار کردیمبغفلت خرقه را زنّار کردیم
هوش مصنوعی: به خاطر نداشتن بصیرت، از فهم حقایق غافل شدیم و به اشتباه، به ظواهر و رسومات سطحی اهمیت دادیم.
خرد دادیم و خر طبعی خریدیمادب دادیم و گستاخی گزیدیم
هوش مصنوعی: ما عقل و خرد خود را از دست دادیم و در عوض ناپختگی و بیادبی را انتخاب کردیم.
اگر دل هم درین سودا بماندتکاپوئی بدست ما بماند
هوش مصنوعی: اگر دل همچنان در این عشق و خیال بماند، دیگر هیچ تلاشی به دست ما نخواهد ماند.
چه سود از عمر چون سودی ندیدیموگر دیدیم به بودی ندیدیم
هوش مصنوعی: اگر عمرمان بیفایده و بدون بهره باشد، چه فایدهای دارد؟ حتی اگر در زندگی چیزی به چشم دیدهایم، در واقع به خوبی و درستی آن دست نیافتهایم.
دلا چندم کُشی چندم گدازیکه نه سر می نهی نه می فرازی
هوش مصنوعی: ای دل، چرا بارها میکشی و خود را به آتش میکشی، در حالی که نه میتوانی به سرانجام برسی و نه میدرخشی؟
چو دردت هست، مردی مرد بنشینبمردی بر سر این درد بنشین
هوش مصنوعی: وقتی که دچار درد و مشکل هستی، باید با شجاعت و مردانگی به آن سر و سامان دهی و با تحمل و سختی با آن مواجه شوی.
چو از دردی تو هردم سرنگون ترمرا تا چند گردانی بخون در
هوش مصنوعی: هر لحظه به خاطر درد تو بیشتر از قبل از پا میافتم، پس تا کی میخواهی مرا در دریایی از خون غرق کنی؟
چو شمعم هر زمان بر سر نهی گازبدستی دیگرم جلوه دهی باز
هوش مصنوعی: من مانند شمعی هستم که هر بار بر سرش گاز میزنی، او همواره به شکلی زیبا و درخشان ظاهر میشود.
اگر از پای افتم گوئیم خیزوگر در تگ دَوَم گوئی مشو تیز
هوش مصنوعی: اگر به زمین بیفتم بگویید بلند شو و اگر در تردید باشم، به من نگو که عجله کنم.
اگر نزدیک وگر از دور باشمهمی تا من منم مهجور باشم
هوش مصنوعی: اگر نزدیک باشم یا از دور، به هر حال وقتی من خودم را گم کردهام، به نوعی در تنهایی و جدایی به سر میبرم.
ندارم از ده و مه دِه نشانیرهائی دِه مرا زین دِه زمانی
هوش مصنوعی: من نه نشانی از ده و ماه دارم و نه راهی برای رهایی از این ده. امیدوارم روزی از این وضعیت آزاد شوم.
چو بو ایّوب خود را خانهٔ سازچو خانه ساختی در نِه بهم باز
هوش مصنوعی: وقتی که خود را مانند ایوب زنده کردهای، مانند کسی که خانهای ساخته، اکنون وقتی خانه را ساختی، در آن به آرامش و انس بپرداز.
که تا ناگاه مهد مصطفائیشود هم خانهٔ چون تو گدائی
هوش مصنوعی: به ناگاه ممکن است کسی که در حال حاضر در زندگیاش به سختی میگذرانید، به نعمتهای بزرگ و مقامهای والا دست پیدا کند.
اگر تو کافری ایمانت بخشدوگر درماندهٔ درمانت بخشد
هوش مصنوعی: اگر تو بیایمان باشی، ایمان به تو میدهد و اگر در سختی و درماندگی باشی، راه نجات را به تو نشان میدهد.
ترا چون پیر رهبر دستگیرستمریدی کن که اصل مرد پیرست
هوش مصنوعی: هرگاه که پیر خردمند و راهنما به یاری تو میآید، باید شاگردی را انتخاب کنی که ریشهاش در کمال و شخصیت مردان بزرگ باشد.
چو از حق پیر مرشد مطلق آمدبعینه کار او کار حق آمد
هوش مصنوعی: زمانی که پیرِ راهنما و شایسته از حق و حقیقت سخن میگوید، کار او چیزی جز عمل و ارادهی حق نیست.