(۱۳) حکایت حسن بصری و شمعون
هوش مصنوعی: داستان درباره حسن، استاد بزرگ بصره، و همسایهاش شمعون از پیروان آتشپرستی است. شمعون پس از سالها آتشپرستی دچار بیماری میشود و حسن به عیادت او میرود. او به شمعون هشدار میدهد که وجودش را در آتش هدر داده و تنها خدا سزاوار پرستش است. شمعون تحت تأثیر حسن قرار میگیرد و نگران سرنوشتش میشود. حسن به او نامهای مینویسد تا به خداوند پناه ببرد و از روزی که به ایمان میآورد، شمعون مسلمان میشود.
پس از مرگ شمعون، حسن در خواب او را در بهشت میبیند و متوجه میشود که به خاطر هدایت او، شمعون نجات یافته است. این داستان نشاندهنده قدرت توبه و رحمت الهی است و تأکید میکند که هر کسی میتواند در آخرین لحظات زندگیاش به راه راست هدایت شود.
حسن در بصره استاد جهان بودیکی همسایه گبرش ناتوان بود
هوش مصنوعی: حسن در بصره به عنوان بهترین و مشهورترین فرد شناخته میشد، اما همسایهاش که زرتشتی بود، در وضعیت بدی قرار داشت و ناتوان بود.
مگر هشتاد سال آتش پرستیگرفته بود پیشه جَور و مستی
هوش مصنوعی: شاید او به مدت هشتاد سال به پرستش آتش مشغول بوده و در وضعیتی ناگوار و غرق در لذتهای زودگذر زندگی کرده است.
بنام آن گبر شمعون بود در جمعهمه سر پیشِ آتش داشت چون شمع
هوش مصنوعی: به نام آن کسی که شمعون نام داشت و در جمع، همه سرشان را در برابر آتش همچون شمع خم کرده بودند.
چو بیماریِ او از حد برون شدحسن را دردِ دل در دل فزون شد
هوش مصنوعی: وقتی که بیماری او شدت گرفت، حسّان در دلش احساس درد و غم بیشتری کرد.
بدل گفتا که باید رفت امروزعیادت را و پرسیدن در آن سوز
هوش مصنوعی: بدل گفت باید امروز به دیدن بیمار برویم و در مورد حالت او پرسوجو کنیم.
چه گر گبری ز بی سرمایگانستولیکن آخر از همسایگانست
هوش مصنوعی: اگرچه گبر (کافر) از بیسرمایههاست، اما در نهایت او از همسایگان است.
شد القصّه حسن نزدیکِ شمعونمیان خاک دیدش خفته در خون
هوش مصنوعی: حسن، در نزدیکی شمعون، در میان خاک به خواب رفته و میان خون دیده میشود.
سیه گشته ز دود آتشش روینه جامه در برش پاکیزه نه موی
هوش مصنوعی: چهرهاش تیره و سیاه شده به خاطر دود آتش، نه لباسش تمیز است و نه مویش.
زبان بگشاد شیخ و گفت ای پیربترس آخر ز حق تا کی ز تقصیر
هوش مصنوعی: شیخ شروع به صحبت کرد و گفت: ای پیر، مراقب باش! تا کی میخواهی از حق دور بمانی و از کوتاهیهایت غافل باشی؟
همه عمر از هوس بر باد دادیمیان آتش و دود اوفتادی
هوش مصنوعی: تمام عمر خود را در پی آرزوها و خواستهها گذراندی و اکنون در میانه آتش و دود گرفتار شدهای.
بیازردی خدای خویشتن راگرو کردی بدوزخ جان و تن را
هوش مصنوعی: نمیتوانی خدا را در خود رنجانده و آنگاه از عذاب درون خود فرار کنی. وقتی به درون خود آسیب میزنی، روح و جسمت را به عذاب میاندازی.
تو پنداری کز آتش سود دیدینمیدانی کز آتش دود دیدی
هوش مصنوعی: شما فکر میکنید که از آتش نفعی بردهاید، اما نمیدانید که تنها دودی از آن دیدهاید.
مکن ای خفته تا یابی رهائیکه گر شیری تو با حق برنیائی
هوش مصنوعی: ای خوابیده، بیدار شو تا به رهایی دست پیدا کنی، زیرا اگر تو مانند یک شیر باشی و به حق روی بیاوری، میتوانی به آزادی دست یابی.
چرا از آتشی دل میفروزیکه گر بربایدت حالی بسوزی
هوش مصنوعی: چرا به خاطر آتشی که ممکن است دلت را بسوزاند، از آن فاصله نمیگیری و خود را در معرض خطر قرار میدهی؟
دران آتش که یک ذرّه وفا نیستازو موئی وفا جستن روا نیست
هوش مصنوعی: در آتش که هیچ نشانی از وفا وجود ندارد، حتی نمیتوان به اندازه یک مو انتظار وفا داشت.
گر آتش را وفا بودی زمانیترا دادی دمی باری امانی
هوش مصنوعی: اگر آتش زمانی میتوانست به تو وفادار باشد، حتماً لحظهای به تو مهلت میداد.
تو کآتش میپرستی روزگاریستبسوزد آخرت وین طرفه کاریست
هوش مصنوعی: تو که آتش را عبادت میکنی، زمان زیادی گذشته که برایت آخرت بسوزد و این واقعاً کار عجیبی است.
ولی من کز دل و جان حق پرستمبر آتش در نگر این لحظه دستم
هوش مصنوعی: اما من که با تمام وجودم به حق ایمان دارم، در این لحظه که دستم را به سمت آتش دراز کردهام، توجهام جلب شده است.
که تا آگه شوی تو ای گنه کارکه جز حق نیست در عالم نگهدار
هوش مصنوعی: تا زمانی که تو، ای گنه کار، آگاه شوی، بدان که فقط حق است که در این جهان نگهداری میکند.
بگفت این و در آتش برد دستیکه در موئیش نامد زان شکستی
هوش مصنوعی: گفت این را و دستی را که در موهایش بود، به آتش برد، زیرا که از آن شکستگی ایجاد شد.
چو دست شیخ دید آن گبر فرتوتز دست شیخ شد حیران و مبهوت
هوش مصنوعی: وقتی آن مرد پیر و ناتوان دست شیخ را دید، حیرتزده و گیج شد.
بتافت از پرده صبح آشنائیچو شمعی یافت شمعون روشنائی
هوش مصنوعی: صبح آشنایی مانند شعلهای از پرده بیرون آمد و شمعون، نور و روشنی را پیدا کرد.
حسن را گفت شیخا این چه حالستکه اکنون مدّت هفتاد سالست
هوش مصنوعی: حسن به شیخ گفت: این چه وضعیتی است که اکنون هفتاد سال گذشته است؟
که من آتش پرستی پیشه دارمکنون از حق بسی اندیشه دارم
هوش مصنوعی: من اکنون به پرستش آتش مشغولم و به همین دلیل، افکار زیادی درباره حق دارم.
درین معرض که جان بر لب رسیدستدل تاریک را صبحی دمیدست
هوش مصنوعی: در این وضعیتی که جان به لب رسیده است، ناگهان روشنی امیدی به دل تاریکم تابیده است.
چه سازم چارهٔ کارم چه دانیکه بسیاری نماند از زندگانی
هوش مصنوعی: چه کاری از دست من برمیآید؟ تو که نمیدانی زندگی چقدر کوتاه و بیثبات است.
زبان بگشاد شیخ و گفت ای پیرمسلمان شو ترا اینست تدبیر
هوش مصنوعی: شیخ شروع به صحبت کرد و گفت: ای پیر مسلمان، این راهکار برای توست.
پس آنگه گفت شمعون کای نکوکاربسی آزردهام حق را بگفتار
هوش مصنوعی: شمعون گفت که من به خاطر کارهای نیک خود، بسیار آزردهام و حق را با کلمات خود بیان کردم.
اگر تو این زمانم یار گردیخطی بدهی و پذرفتار گردی
هوش مصنوعی: اگر در این لحظه با من همراه شوی و محبت خود را به من نشان دهی، به من خطی از عشق بده و با کمال میل بپذیری.
که حق عفوم کند بی هیچ آزاردهد در جنّتم تشریفِ دیدار
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که خداوند با بخشش و رحمت خود بدون هیچ گونه درد و آزار، در بهشت اجازه ملاقات و دیدار را به انسان میدهد.
من ایمان آرم و با راه آیمولی چون خط دهی آنگاه آیم
هوش مصنوعی: من به راهی که میروی ایمان دارم و در آن قدم میزنم، اما زمانی که تو هدایتگری و راه را به من نشان دهی، به دنبال تو میآیم.
حسن بنوشت خطی و نکو کردپذیرفتاری مقصود او کرد
هوش مصنوعی: حسن نامهای نوشت و به طرز زیبایی خود را برای پذیرش خواستهاش آماده کرد.
دگرباره بگفت ای شیخِ دین دارعدول بصره میباید بیکبار
هوش مصنوعی: سخن را اینگونه میتوان بیان کرد که: ای مرد دیندار، لازم است که دوباره به بصره بروی و این کار را به سرعت انجام دهی.
که بنویسند بر این خط گواهیکه میترسم من از قهر الهی
هوش مصنوعی: بگذارید بر این کاغذ بنویسند که من از غضب خدایی میترسم.
حسن فرمانِ آن گبر کهن کردبزرگان را گواه آن سخن کرد
هوش مصنوعی: حسن برای تأیید سخن خود از بزرگان دعوت کرد و آنان شهادت دادند که آن گبر سالخورده، آن را به درستی بیان کرده است.
خط آورد و بشمعون دادآنگاهمسلمان گشت شمعون نکو خواه
هوش مصنوعی: شمعون در ابتدا ایمان نداشت و وقتی نامهای به او رسید، به دین اسلام روی آورد و به نیکی گرایش پیدا کرد.
چو خط بستد حسن را گفت ای پیرچو جانم در رباید مرگ تقدیر
هوش مصنوعی: وقتی زیبایی خط را شکست، به او گفت: ای پیر، چنانچه جانم را برباید، مرگ سرنوشت است.
مرا چون پاک شستی در کفن نِهبدست خویش در خاک کهن نه
هوش مصنوعی: به من همچون اهل پاکی و صداقت، در کفن بپیچ و به دست خودت در خاک قدیمی قرار ده.
بگفت این و برآمد جانِ پاکشجهانی خلق گرد آمد بخاکش
هوش مصنوعی: او این سخن را گفته و جان پاکش به عالم میرود، مردم زیادی برای او گرد هم آمده و بر زمینش میگذارند.
نهادند آن خطش در دست آنگاهنشستند آن جماعت تا شبانگاه
هوش مصنوعی: آنها آن خط را به دست گرفتند و سپس آن گروه تا شب در کنار هم نشسته بودند.
نخفت آن شب حسن در فکر میبودهمه شب در نماز و ذکر میبود
هوش مصنوعی: در آن شب، حسن به خواب نرفت و تمام شب مشغول تفکر و عبادت بود و در حال ذکر گفتن بود.
بدل میگفت زیرک اوستادمکه نادانسته خطی باز دادم
هوش مصنوعی: زیرک به استادش میگفت که من بدون اینکه بدانم، اشتباهی انجام دادهام.
دلیری کردم و از جهل بود آنندانم تا قوی یا سهل بود آن
هوش مصنوعی: من به شجاعت عمل کردم، اما نمیدانم که آیا این کار از نادانی من نشأت گرفته است یا اینکه انجام دادن آن کار آسان یا دشوار بوده است.
چو میترسم که من خود غرقه میرمچگونه غرقهٔ را دست گیرم
هوش مصنوعی: وقتی میترسم که خودم در دریا غرق شوم، چگونه میتوانم به دیگری که غرق شده کمک کنم؟
چو محرومم ز ملکِ آب و گل منچگونه ملکِ حق کردم سجل من
هوش مصنوعی: من از دنیای مادی و زیباییهای آن محرومم، پس چگونه میتوانم در جهان معنوی و ملک حقیقی جایی برای خود ثبت کنم؟
درین اندیشه بود او تا سحرگاهرسولی در رسید از خواب ناگاه
هوش مصنوعی: او تا صبح در فکر و اندیشه بود که ناگهان در خواب، پیامبری به سراغش آمد.
چنان درخواب دید آن شمع ایمانکه شمعون بود در جنت خرامان
هوش مصنوعی: شمع ایمان به قدری در خواب فرو رفته بود که مانند شمعون در بهشت، با آرامش و زیبایی به حرکت درآمده بود.
ز عزِّ پادشاهی تاج بر سرز تشریف الهی حلّه در بر
هوش مصنوعی: از بزرگی و قدرت پادشاه، تاجی بر سر دارد و از مقام والای خداوند، که لباس احترام و زیبایی بر تن کرده است.
لبی خندان رخی تابان چو خورشیدمسلّم کرده دارالمکِ جاوید
هوش مصنوعی: لبی خندان و صورتی درخشان مانند خورشید، به یقین زندگی ابدی را فراهم کرده است.
حسن گفتش که هین چونی درین دارچنین گفتا چه میپرسی ببین کار
هوش مصنوعی: حسن به کسی گفت: «چطوری در این دار و دیار؟» آن شخص جواب داد: «چرا میپرسی؟ به رفتار و کار من نگاه کن.»
سرای من بهشت جاودان کردبفضل خویش دیدارم عیان کرد
هوش مصنوعی: با لطف و بخشش خود، خانهام را بهشتی ابدی قرار داد و دیدار من را برایم روشن و نمایان ساخت.
کنون تو از پذیرفتاری خویششدی فارغ بگیر این خط میندیش
هوش مصنوعی: حال که از پذیرش خود رهایی یافتهای، این شکاف را در نظر نگیر و به آن فکر نکن.
حسن گفتا چو گشتم باز هشیارخطم در دست بود و دیده بیدار
هوش مصنوعی: حسن گفت وقتی که بیدار شدم، خطی در دست داشتم و چشمم باز بود.
اگر درمان کنی درمان چنین کنپذیرفتاری ایمان چنین کن
هوش مصنوعی: اگر میخواهی کسی را درمان کنی، درمانت را به گونهای انجام بده که او به آن ایمان بیاورد و آن را بپذیرد.