(۱۸) حکایت بهلول
هوش مصنوعی: در این شعر، فردی در بغداد با شوق و تجمل بر روی اسب خود میراند که گویی جهان را به مسخره گرفته است. اطراف او نیز عدهای از نظامیان و سربازان حضور دارند و بر جمعیت فشار میآورند. با این حال، بهلول، شخصیت حکیم و مشهور این شعر، تصمیم میگیرد تا کمی خاک بردارد و به او نشان دهد که کبر و تکبر از خاک نشأت نمیگیرد و حتی اگر کسی مقام بالایی داشته باشد، باز هم از خاک است و ارزش درون انسان به اوست، نه به ظواهر. او با این عمل خود به بازار نیز اشاره میکند که مردم در پی خواستههای بیارزش و مادی هستند و نباید با ایمان و روحانیت خود درگیر مسایل دنیوی شوند.
یکی میرفت در بغداد بر رخشتو گفتی بود در دعوی جهان بخش
هوش مصنوعی: کسی در بغداد سوار بر اسب میرفت که با دیدن او، تصور میکردی در مورد بخشندگی و قدرتش در دنیا سخن میگوید.
پس و پیشش بسی سرهنگ میشدبمردم بر ازو ره تنگ میشد
هوش مصنوعی: اگر آن فرمانده در کارهایش تردید میکرد، بر زندگی مردم تاثیر منفی میگذاشت و موجب میشد که راههای زندگی تنگ و دشوار شود.
ز هر سوئی خروش طَرِّقوا بودکه بردابرِدِ او از چارسو بود
هوش مصنوعی: در هر سمت نوای بلندی به گوش میرسد که نشان میدهد او از چهار سو به سمت ما آمده است.
مگر بهلول مشتی خاک برداشتبشد وان خفیهاش پیش نظر داشت
هوش مصنوعی: بهلول مقداری خاک برداشت و آن را در نظر داشت.
که چندین کبر از خاکی روا نیستکه گر فرعون شد خواجه خدا نیست
هوش مصنوعی: هیچکس حق ندارد به خاطر خاکی بودنش متکبر باشد، حتی اگر به قدر فرعون هم بزرگ شود، همچنان عبد خدا خواهد بود.
بدین ترتیب رَو تا اهلِ بازارهمه بنهاده دام از بهرِ مردار
هوش مصنوعی: به این ترتیب، برو و ببین که همهی کسانی که در بازار هستند، دامهایشان را برای شکار افراد ناتوان و بیدفاع پهن کردهاند.
چو مطلوب کسی مردار باشدکجا با سرِّ قدسش کار باشد
هوش مصنوعی: اگر خواستهای از کسی مردار و بیارزش باشد، چطور میتواند با رازهای پاک و مقدس او ارتباط داشته باشد؟