(۱۷) حکایت آن مرد که پیش فضل ربیع آمد
هوش مصنوعی: در این شعر، یک پیرمرد مشوش به مزرعهای میرود و از عجز و فقر خود شرمنده است. او در نتیجهٔ فشار و بار فقر دچار مشکل میشود و از پایش خون میرود. در این حال، بزرگی به او میگوید که چرا اینقدر ناراحت است و از درد خود صحبت نمیکند، و به او یادآوری میکند که او باید عاقلانهتر عمل کند و از فقرش خجالت نکشد. او همچنین تأکید میکند که محبت و وفاداری واقعی از جانب خداوند است و نه از جانب فصلهای طبیعی. در پایان، از او میخواهد که در زندگی به جوانمردی و صداقت پایبند باشد و از خاک بودن خود ناامید نشود و اجازه ندهد مشکلات او را از راه درست منحرف کند.
یکی پیری مشوّش روزگاریبر فضل ربیع آمد بکاری
هوش مصنوعی: روزی پیرمردی پر از اضطراب و نگرانی به فصل بهار آمد تا کاری انجام دهد.
ز شرم وخجلت و درویشی خویشز عجز و پیری و بیخویشی خویش
هوش مصنوعی: در حسرت و شرم و ناتوانی از وضعیت خود و ناتوانی و پیریام غمگینم.
سنانی تیز بود اندر عصایشنهاد از بیخودی بر پشتِ پایش
هوش مصنوعی: سنانی با تندی و تیزبینی در عصای خود، از بیخودی بر پشت پایش تکیه کرده بود.
روان شد خون ز پای فضل حالیبرآمد سرخ و زرد آن صدرّ عالی
هوش مصنوعی: خون از پای علم و دانش جاری شد و حالتی سرخ و زرد بر آن سر بلند شد.
نزد دم تا سخن جمله بیان کردبلطفی قصّه زو بستد نشان کرد
هوش مصنوعی: به نزد دم، وقتی که همه چیز را با کلامش بیان کرد، به خاطر لطفی که داشت، داستان او را به شکل قابل توجهی معرفی کرد.
چو پیر از پیشِ او خوش دل روان شدز زخمش فضل آنجا ناتوان شد
هوش مصنوعی: وقتی که پیر از پیش او با دل خوش رفت، از اثر زخم او، فضل و توانایی در آنجا ناتوان گردید.
بزرگی گفت آخر ای خداوندچرا بودی بدرد پای خرسند
هوش مصنوعی: یک بزرگمرد پرسید: ای پروردگار، چرا چیزی که برای ما خوشایند نیست، در زندگی وجود دارد؟
یکی فرتوت پایت خسته کردهتو گشته مستمع لب بسته کرده
هوش مصنوعی: یکی پیرمردی با پاهایی خسته به سراغ تو آمده، و تو به حالت شنوندهای بیصدا نشستهای.
چو از پای تو آخر خون روان شدتوان گفتن که از پس میتوان شد
هوش مصنوعی: وقتی که از تو خون به زمین ریخت، دیگر نمیتوان گفت که از این پس میتوان ایستاد و ادامه داد.
چنین گفت او که ترسیدم که آن پیرخجل گردد خورد زان کار تشویر
هوش مصنوعی: او گفت که از این نگرانی دارم که آن پیرمرد خجالتزده شود و به خاطر آن کار ناپسند، آزرده خاطر گردد.
ز جرم خویشتن در قهر ماندز حاجت خواستن بی بهر ماند
هوش مصنوعی: به خاطر گناهان خود در قهر و خشم مانده و از درخواست کردن نیازهایش بینصیب است.
ز بار فقر چندان خواری او راروا نبود چنین سرباری او را
هوش مصنوعی: از بار فقر به قدری ذلت برای او قابل تحمل نبود که چنین سربار و تحت فشار باشد.
زهی مهر و وفا و بُردباریوفاداری نگر گر چشم داری
هوش مصنوعی: به چه زیبایی و عظمت است عشق و وفاداری! اگر قدرت دیدن داشته باشی، این ویژگیها را در آدمها مشاهده کن.
چنین فضلی که صد فصل ربیعستز فضل حق نه از فضل ربیعست
هوش مصنوعی: این فضیلت و نعمتهایی که شبیه به بهار است، از لطف خداوند به ما رسیده و نه تنها از زیباییهای بهار ناشی میشود.
تو مردی ناجوانمردی شب و روزاگر مردی جوانمردی در آموز
هوش مصنوعی: اگر واقعاً مرد هستی، باید جوانمردی را بیاموزی وگرنه در تمامی روز و شب فقط به نام مرد بودن، ناجوانمردی میکنی.
مجوی ای خاک چون آتش بلندیچو توخاکی مشو آتش بتندی
هوش مصنوعی: ای خاک، به دنبال آتش نرو، زیرا همانگونه که آتش بر خاکی درخشان است، تو نیز نباید مانند آن آتش باشی.
اگر آن پیشگه میبایدت زوددرین ره خاکِ ره میبایدت بود
هوش مصنوعی: اگر آن راهنما و معلم نیاز دارد، باید زودتر در این مسیر با خاک و مشقت آشنا شوی.