(۱۶) حکایت پیغامبر و کنیزک حبشی
هوش مصنوعی: در این داستان، سلمان از پیغمبر اسلام (حضرت محمد) نقل میکند که روزی نشسته بود و یک کنیزک حبشی با چهرهای زیبا و دردمند به مسجد آمد. او از پیغمبر درخواست کرد که کمکش کند زیرا بیکس و ناتوان است. پیغمبر بدون پرسش و سوال، با او همراه شد و به گندمفروشی رفت. کنیزک از گرسنگی سخن گفت و از پیغمبر خواست که برایش گندم بخرد. پیغمبر با محبت و بزرگواری گندم خرید و بر دوش او گذاشت. سپس به خداوند دعا کرد و از او خواست که اگر در این کار نادیدهگیری کرده، او را ببخشد. داستان نشاندهنده جوانمردی و رفتار انسانی پیغمبر و اهمیت کرامت و احترام به نیازمندان است.
چنین نقلست از سلمان که یک روزنشسته بود صدر عالم افروز
هوش مصنوعی: یک روز سلمان در جمعی نشسته بود که نورانیت و روشنی جهان را تحت تأثیر قرار داده بود.
یکی حبشی کنیزک روی چون نیلدرآمد از در مسجد بتعجیل
هوش مصنوعی: یک مرد حبشی با چهرهای مانند رنگ نیل، به سرعت وارد مسجد شد.
ردای مصطفی بگرفت ناگاهکه بامن نِه زمانی پای در راه
هوش مصنوعی: ناگهان ردای پیامبر را بر دوش گرفتم، چون که پای در راهی نه گذاشتم.
مهمّی دارم و اکنون توان کردندارم خواجه اینجا چون توان کرد
هوش مصنوعی: من کاری دارم که اکنون نمیتوانم انجام دهم. آقا چرا اینجا هستی در حالی که میتوانی کاری را انجام دهی؟
توئی هر بی کسی را یار امروزمنم بی کس فتاده کار امروز
هوش مصنوعی: تو برای هر کسی که تنهاتر است، دوستی؛ اما من امروز به خاطر بیکسیام دچار مشکل شدهام.
سخن میگفت و گرم آنگاه میرفتردایش میکشید و راه میرفت
هوش مصنوعی: او در حال صحبتکردن بود و وقتی به راه افتاد، ردای خود را جمع کرد و به راهش ادامه داد.
پیمبر دم نزد با او روان شدوزو نستد ردا و همچنان شد
هوش مصنوعی: پیامبر سخنی نگفت و با روح خود به او پیوست و از او لباس خود را نتوانست جدا کند و همچنان در این حالت باقی ماند.
ز خُلق خود نپرسیدش پیمبرکز اینجا تا کجا آیم بره بر
هوش مصنوعی: پیامبر از او نپرسید که منشأ وجود او کجاست و تا کجا پیش خواهد رفت؛ او مانند برهای است که در مسیری حرکت میکند.
خوشی میرفت با او چون خموشیکه تا بُردش بر گندم فروشی
هوش مصنوعی: خوشی از همراهی او دور میشد، مانند سکوتی که وقتی به دکانی میرسد، از آنجا دور میشود.
زبان بگشاد و گفت ای سیّد امروزز گرسنگی دلی دارم همه سوز
هوش مصنوعی: او زبان را به روی میآورد و میگوید: ای آقا، امروز به خاطر گرسنگی دلی پر از آتش و درد دارم.
من اکنون رشتهام این پشم اندکبده وز بهرِ من گندم خر اینک
هوش مصنوعی: من حالا با این پشم کم، در حال بافتن هستم. برای من کمی گندم هم بیاور تا بتوانم ادامه دهم.
پیمبر بستد و گندم خریدشبرآورد و بدوش اندر کشیدش
هوش مصنوعی: پیامبر گندم را خرید و آن را بر دوش خود گذاشت.
ببُرد آن تا وثاق آن کنیزکبقبله کرد پس روی مبارک
هوش مصنوعی: او توانست آن کنیزک را برباید و سپس صورت زیبا و مبارکش را به سمت قبله قرار داد.
که یا رب گر درین کار پرستارمقصِّر آمدم ناکرده انگار
هوش مصنوعی: ای پروردگار، اگر در این مسیر به عنوان پرستار اشتباهی مرتکب شدم، گویی هیچ کاری نکردهام.
بفضل خود درین کار و درین رایاگر تقصیر کردم عفو فرمای
هوش مصنوعی: به لطف خود در این کار و این نظر، اگر اشتباهی کردم، مرا ببخش.
برای بندهٔ گندم خریدمز خُلق و حلم حمّالی گُزیدم
هوش مصنوعی: من برای خدمتگزار خود، گندم خریدم و از ویژگیهای صبر و بردباری او قدردانی کردم.
ز بس خجلت زبان با حق گشادهبرای عذر بر پای ایستاده
هوش مصنوعی: به خاطر شرمم، زبانم در مقابل حق باز شده و برای عذرخواهی آماده ایستاده است.
جوانمردا کَرَم بنگر وفا بیننظر بگشای و خُلقِ مصطفی بین
هوش مصنوعی: ای جوانمردان، به دور و بر خودتان نگاه کنید و وفای دوستان را ببینید. چشمتان را باز کنید و رفتار نیکو و اخلاق پیامبر را در نظر بگیرید.
درین موضع ز جان و تن چه خیزدزرعنایان تر دامن چه خیزد
هوش مصنوعی: در اینجا، از وجود و سرشت انسان، چیزی برنمیآید و وضعیت او به گونهای است که از تلاش و کوشش، نتیجهای زایا و مفید حاصل نخواهد شد. زندگی و تلاش او همچنان بینتیجه و بیثمر باقی میماند.