(۵) حکایت آن جوان که زن صاحب جمال خواست و بمرد
هوش مصنوعی: در این شعر، از زیبایی و جذابیت یک جوانی که به زنی مانند ماه شبیه است صحبت میشود. هیچکس نمیتواند زیبایی او را توصیف کند و جمالش دلباختهها را به خود جلب میکند. زن به قدری زیباست که هیچ دلیلی برای درد و رنج در زندگیاش نمیبیند. اما در نهایت، شوهرش او را به خاک میسپارد و مردی که جمالش را همچون خورشید توصیف میکند، به ناچار باید بگذارد. در اینجا، شاعر از حسرت و درد جدایی و مرگ صحبت میکند، و به نوعی سردرگمی و اندوه از از دست دادن زیبایی و عشق اشاره دارد.
جوانی را زنی دادند چون ماهکه عقل کس نبود از وصفش آگاه
هوش مصنوعی: به جوانی زنی دادند که زیباییاش همانند ماه میدرخشد و هیچکس از عقل و درک او خبر نداشت.
جمالش آیة دلخستگان بودلبش جان داروی لب بستگان بود
هوش مصنوعی: زیبایی او نشانهای برای دلهای درمانده و خسته بود و لبهایش مانند دارویی برای کسانی بود که لبهایشان بسته و بیصدا بودند.
قضا را آن عروس همچو مَه مُردنبودش علّتی در درد زه مُرد
هوش مصنوعی: سرنوشت مانند عروسی زیبا میماند که همچون ماه درخشنده است، اما در مرگ او هیچ دلیلی برای درد و رنج وجود ندارد.
چو القصّه بخاکش کرد شویشبگِل بنهفت آن خورشید رویش
هوش مصنوعی: زمانی که داستان او به خاک سپرده شد، همسرش آن چهره درخشان را زیر گل و خاک پنهان کرد.
یکی شیشه گلابش بود آنگاهکه شسته بود روزی پای آن ماه
هوش مصنوعی: روزی، پس از اینکه ماهی زیبا عطر گلابی را استنشاق کرد، شیشهای از آن عطر در کنار او بود.
بدان شیشه سر آن گور گل کردولی با اشک خونین معتدل کرد
هوش مصنوعی: بدان شیشه باعث شد که گل در آن گور رشد کند، اما او با اشکهای خونین خود آن را متعادل کرد.
چرا شد پای بند آن دلارامکه باید شست دست از وی بناکام
هوش مصنوعی: چرا باید به کسی که آرامش را از من گرفته، وابسته بمانم؛ کسی که بهتر است از او دوری کنم و دست از امید به او بردارم؟
چرا اندر عروسی شست پایشچو دست از وی بشستن بود رایش
هوش مصنوعی: چرا در مراسم عروسی پایش را شست، در حالی که خود را از او پاک میکند؟
چگویم از تو و از خود، دریغادریغا از شد و آمد دریغا
هوش مصنوعی: چگونه از تو و خودم بگویم، ای آه، ای افسوس که درگذشت و آمدن زندگی چقدر دردناک است.