(۸) حکایت شیخ علی رودباری
هوش مصنوعی: در این متن، عدهای درباره زیبایی جوانی صحبت میکنند که در حمام دیدهاند. این جوان، با چهرهای ماهسان و قدی همچون سرو، توجه همگان را جلب کرده است. صوفیای در حال خدمت به اوست و سعی میکند او را دلربا کند. جوان از صوفی میخواهد که چرا به او توجه ندارد و صوفی در پاسخ با آهی جان میدهد. این صحنه عشق و عاطفه را به تصویر میکشد و نشان میدهد که عشق میتواند انسان را تا مرز نابودی بکشاند. در انتها، داستان به جوانی دیگر اشاره میکند که به خاطر عشق از زندگی خویش پشیمان است و عهدی با خدا میبندد که سالی یکبار به زیارت برود. این داستان نگاهی عمیق به عشق و عواقب آن دارد و به مفهوم عشق راستین و روحانی اشاره میکند.
چنین گفتند جمعی هم دیاریز لفظ بوعلیّ رودباری
هوش مصنوعی: گروهی از همشهریها اینگونه گفتند که کلام بوعلی سینا در رودبار است.
که در حمّام رفتم من یکی روزجوانی تازه دیدم بس دلفروز
هوش مصنوعی: روزی در حمام رفتم و به تازگی جوانی را دیدم که بسیار زیبا و جذاب بود.
برخساره چو ماه آسمان بودبه بالا همچو سرو بوستان بود
هوش مصنوعی: صورتش مانند ماه در آسمان بود و قامتش مثل سرو در باغ زیبا و بلند بود.
سر زلفش بپای افکنده دیدمبروی او جهانی زنده دیدم
هوش مصنوعی: با دیدن آنکه سر زلفش را بر پای افکنده بود، متوجه شدم که روی او جهانی پر از زندگی و تحرک وجود دارد.
چو خورشید رخش تابنده گشتینگشتی آسمان تا بنده گشتی
هوش مصنوعی: وقتی که چهرهات به درخشندگی خورشید درآمد، دیگر آسمان باقی نماند و تو در بند آن قرار نگرفتی.
بزلفش صد هزاران پیچ بودیاگر بودی درو جان هیچ بودی
هوش مصنوعی: اگر بزلف او هزاران پیچ و تاب هم داشت، باز هم درون او هیچ چیزی نبود.
نظر میخواند بر رویش ز دو عَینبلا و رنج خود چون از صحیحَین
هوش مصنوعی: با نگاهش بر من تأثیر میگذارد، همانطور که دو چشمش خود را در مشکلات و رنجهایش غرق کردهاند، دقیقاً مثل دو عین بهشتی.
ولی دل گفت ازان دو چشم بیمارصحیحت کی شود این رنج و تیمار
هوش مصنوعی: دل میگوید که با وجود این دو چشم بیمار، کی بهبودی و آرامش پیدا میکنم، وقتی که این همه رنج و درد به جانم افتاده است؟
چو بیماریش در عَین اوفتادستصحیحَینم سقیمَین اوفتادست
هوش مصنوعی: وقتی که فردی به شدت بیمار میشود، به نظر میرسد همزمان حالتی سالم و ناسالم دارد. در واقع او در وضعیتهای متضادی قرار گرفته است.
بجان و دل خطش را خط روان بودبلی باشد روان چون روی آن بود
هوش مصنوعی: جان و دل به زیبایی خط او عشق میورزند، او به قدری دلنشین است که با مشاهدهاش، روح انسان نیز به پرواز در میآید.
خطش سر سبزی باغ ارم داشتلب او سرخ روئی نیز هم داشت
هوش مصنوعی: خط او مانند سبزیهای باغ ارم زیبا و دلنواز بود و لبهایش نیز به رنگ سرخ و شاداب میدرخشید.
بدندان استخوانی لُولُوَش بودکه مروارید کمتر هندوش بود
هوش مصنوعی: با دندانهای استخوانی او مانند لولویی است که مروارید به مراتب کمتری دارد.
بکش آورده پای آن سیم اندامنشسته از تکبّر سوی حمّام
هوش مصنوعی: دختر زیبایی که با قامت دلربایش نشسته و از زیباییاش به خود میبالد، حالا به سمت حمام میرود.
یکی صوفی بخدمت ایستادهنظر بر روی آن برنا گشاده
هوش مصنوعی: یک صوفی در خدمت ایستاده و با دقت به چهره آن جوان زیبایی نگاه میکند.
زمانی بر سرش میریخت آبیزمانی سرد می کردش شرابی
هوش مصنوعی: در یک زمان، باران بر او میبارید و در زمان دیگری، او را به حالتی نشاطآور میکشید.
گهی دست و قفای او بمالیدگهی بر سنگ پای او بمالید
هوش مصنوعی: گاهی او را به محبت نوازش کرد و زمانی دیگر بر سنگ پای او دست کشید.
چو شد از شوخ پاک آن سیم اندامچو خورشیدی برون آمد ز حمّام
هوش مصنوعی: وقتی آن دختر زیبای شوخ و بازیگوش با ظاهری مانند سیم، مانند خورشیدی از حمام بیرون آمد.
دوید آن صوفی و او را درآوردبرای خشک کردن میزر آورد
هوش مصنوعی: صوفی به سرعت جلو رفت و او را درآورد تا میزش را خشک کند.
مصلّی نماز آنگاه خرسندبزیر پای آن دلخواه بفکند
هوش مصنوعی: مرد نمازگزار وقتی که به پایان نماز میرسد، با شادی سجادهاش را به زیر پا میافکند.
پس آنگه جامه اندر بر فکندشبخور عود در مجمر فکندش
هوش مصنوعی: پس آن گاه لباسش را کنار زد و بخور عود را در ظرف مخصوصش گذاشت.
گلاب آورد و پس بر روی او ریختذریره بر شکنج موی او بیخت
هوش مصنوعی: او گلاب را آورد و بر روی او پاشید، و دانههای معطر را بر روی گیسوانش پخش کرد.
بزودی باد بیزن هم روان کردچو بادی بر سر آن گل فشان کرد
هوش مصنوعی: به زودی پرچم بیزن به حرکت درخواهد آمد، مانند بادی که بر روی گلها میوزد و آنها را به رقص درمیآورد.
اگرچه خدمتش هر دم فزون بودولی درچشمِ آن زیبا زبون بود
هوش مصنوعی: هرچند که من هر لحظه برای او بیشتر خدمت میکردم، اما در چشم آن زیبای دلربا همچنان حقیر و کوچک به نظر میآمدم.
زبان بگشاد صوفی گفت ای ماهچه میخواهی تو زین صوفی گمراه
هوش مصنوعی: صوفی شروع به صحبت کرد و خطاب به ماه گفت: ای ماه، تو از این صوفی گمراه چه چیزی میخواهی؟
چه باید تا پسندت آید از منبگو کین خشم چندت آید از من
هوش مصنوعی: به من بگو چه کار کنم تا پسندت بیاید، زیرا نمیدانم چرا اینقدر از من خشمگینی.
بمن می ننگری از ناز هرگزچه سازد با تو این مسکین عاجز
هوش مصنوعی: به من نگاه میکنی، اما ناز و افراشتگی تو چه کمکی به این فرد بیچاره میکند؟
چو از صوفی پسر بشنید این رازبدو گفتا بمیر ورستی از ناز
هوش مصنوعی: وقتی پسر از صوفی این راز را شنید، به او گفت: اگر نمیتوانی از طاقت و راحتی خود دست بکشی، بهتر است بمیر.
چو بشنید این سخن صوفی ازان ماهیکی آهی بکرد و مرد ناگاه
هوش مصنوعی: زمانی که صوفی این سخن را از آن ماه زیبا شنید، ناگهان آهی کشید و بلافاصله جان به جان آفرین تسلیم کرد.
چنان مُرد از کمال عشق زود اوکه گفتی در جهان هرگز نبود او
هوش مصنوعی: او به قدری به کمال عشق رسیده بود که اگر میدیدی، گمان میکردی هیچگاه در این دنیا وجود نداشته است.
تو گر نتوانی ای مسکین چنین رفتچگونه خواهی اندر آن زمین رفت
هوش مصنوعی: اگر تو نمیتوانی به چنین وضعیتی برسی، چگونه انتظار داری در آن سرزمین قدم بگذاری؟
اگر تو این چنین مُردی برستیوگرنه تا قیامت پای بستی
هوش مصنوعی: اگر تو به این شکل از دنیا بروی، به عرش میرسی وگرنه تا ابد در این دنیا باقی خواهی ماند و رنج خواهی کشید.
بآخر بوعلی او را کفن ساختوز آنجا رفت و کار خویشتن ساخت
هوش مصنوعی: در نهایت، بوعلی یک کفن برای او تهیه کرد و سپس به جایی دیگر رفت و به کارهای خود پرداخت.
مگر میرفت روزی بوعلی خوشمیان بادیه تنها چو آتش
هوش مصنوعی: آیا ممکن است روزی ابوعلی با دل شاد در بیابان تنها مانند آتش، به راه بیفتد؟
جوان را دید با دلقی جگر خونرخی چون زعفران حالی دگرگون
هوش مصنوعی: جوانی را دیدم که لباس جذابی به تن داشت و صورتش مانند زعفران، زیبا و دلربا بود؛ اما حالش متغیر و نگران به نظر میرسید.
بر شیخ آمد و گفت آن جوانمکه از دعوی کُشنده آن فلانم
هوش مصنوعی: مرد جوانی به شیخ نزدیک شد و گفت: من همانی هستم که به دلیل ادعای خود، آن شخص را کشتهام.
بکُشتم آن چنان مردی قوی راچنین گشتم کنون از بدخوئی را
هوش مصنوعی: من آن مرد قوی را کشتم و حالا به خاطر بدیهایی که انجام دادم، اینگونه شدهام.
کنون عهدیست با حق این جوان راکه هر سالی کند حجّی فلان را
هوش مصنوعی: اکنون جوانی با خدا عهدی بسته که هر ساله زیارتی انجام دهد و به مقام خاصی برسد.
برای او کنم حجّی پیادهدگر بر گورِ او باشم فتاده
هوش مصنوعی: برای او به طور پیاده به سفر حج میروم و در نهایت بر مزار او به خواب میروم.
دریغا مرد زرّ و زور بودمکمال او ندیدم کور بودم
هوش مصنوعی: متأسفانه، من در زندگیام نتوانستم به کمال و تمامیت خود دست یابم. مانند کسی که نابینا است و نمیتواند زیباییها را ببیند، من نیز از شناخت برتریهای خود محروم بودهام.
کنون هر دم ازان دردم دریغستشبانروزی ازان مردم دریغست
هوش مصنوعی: در حال حاضر، هر لحظه از دردم احساس حسرت میکنم و شب و روز برای آن جمعیت نگرانم.
اگر تو ذرّهٔ داری ازین دردزمان عشق بازی این چنین گرد
هوش مصنوعی: اگر شما اندکی از درد عشق را تجربه کردهاید، پس باید به این شکل در عشق بازی کنید.
چه میگویم تو چه مرد نبردیکه تو در عاشق نه زن نه مردی
هوش مصنوعی: من در مورد تو چه بگویم؟ تو در میدان عشق نه مرد هستی و نه زن.
درین مجلس نیاری جمع مُردنمگو دل سوخته چون شمع مُردن
هوش مصنوعی: در این جمع، نگو که چگونه باید مرد. دل آتشین من مانند شمعی است که در حال ذوب شدن است.
ز پیش خویشتن بر بایدت خاستنیاید عاشقی با عافیت راست
هوش مصنوعی: برای رسیدن به عشق و محبت باید از راحتی و آسایش خود دست برداشت. عاشق واقعی نمیتواند در آرامش و راحتی زندگی کند.