(۳) حکایت آن دیوانه که ازو پرسیدند که درد چیست
هوش مصنوعی: در این شعر، یک پرسشگر از یک مرد دیوانه میپرسد که درد او چیست. مرد دیوانه در پاسخ میگوید که درد واقعی این است که انسان باید چیزی را که ندارد، بخواهد. او مثالی میآورد از کسی که باید دستش را ببرد یا کسی که تشنه است و نمیتواند آب بنوشد. در واقع، درد زندگی از ندانستن و خواستن چیزهایی است که ممکن است همیشه در دسترس نباشند. این ندانستن و خواستن، انسان را در مضیغه قرار میدهد و او را مجبور به جستجوی چیزهایی میکند که ممکن است هیچگاه به دست نیاورد.
یکی پرسید ازان دیوانه مردیکه چه بوَد درد چون داری تو دردی؟
هوش مصنوعی: کسی از یک مرد دیوانه پرسید که درد چیست؟ چرا که تو خود دردی را احساس میکنی؟
چنین گفت او که دردآنست پیوستکه چون باید بُریده دست را دست
هوش مصنوعی: او گفت که درد واقعی آن است که وقتی باید دست را برید، نتوانی این کار را انجام دهی.
و یا آن تشنهٔ ده روزه را نیزچگونه آب باید از همه چیز
هوش مصنوعی: آیا میتوانی برای کسی که ده روز با عطش زندگی کرده، آبی بیاوری که از هر چیز دیگر ضروریتر باشد؟
کسی را هم چنان باید خدا راترا گر نیست این این هست ما را
هوش مصنوعی: اگر خداوند را در دل خودت احساس نمیکنی، پس باید به یاد داشته باشی که ما هم به او نیاز داریم.
همی درد آن بوَد ای زندگانیکه چیزی بایدت کانرا ندانی
هوش مصنوعی: درد و رنج واقعی زندگی زمانی است که انسان نیازمند چیزی باشد که از آن بیخبر است.
ندانی آن و آن خواهی همیشهندانم کین چه کارست و چه پیشه
هوش مصنوعی: تو نمیدانی و همیشه نخواهی دانست که این چه کاری است و این چه شغلی میباشد.
جز او هرچت بود باشد همه پیچکه آن خواهی و آن خواهی دگر هیچ
هوش مصنوعی: جز او هر چه هست، همه تنوع و پیچیدگی است؛ اما آنچه که میخواهی، اوست و غیر او هیچ ارزش ندارد.