(۴) حکایت آن طفل که با مادر ببازار آمد و گم شد
هوش مصنوعی: این شعر داستان زنی است که در بازار فرزند خود را گم کرده و به شدت نگران و دلشکسته است. او به خاطر فقدان فرزندش بسیار میگرید و وقتی دیگران او را میبینند که در حال اشک ریختن و خاک بر سر میریزد، از حالش میترسند و او را دیوانه میخوانند. پاسخهای او نشان میدهد که دردی عمیق در دل دارد و تنها چیزی که در این دنیا برایش مهم است، مادرش است. او به خوبی نمیداند که در کجا است و نمیتواند نام محل زندگیاش را بگوید، زیرا تمام فکرش معطوف به مادرش است. این شعر در واقع به درد و رنج انسانها و جستجوی آنها برای وصل و محبت واقعی اشاره دارد و تأکید میکند که در دنیای مادری، محبت و ارتباط با دیگران بر هر چیز دیگری ارجحیت دارد.
زنی آورد طفلی را ببازارز مادر گم شد و بگریست بسیار
هوش مصنوعی: زنی کودکی را به بازار برد، اما در بین راه از مادرش گم شد و خیلی گریه کرد.
زمانی خاک بر سر زود میریختزمانی اشک خون آلود میریخت
هوش مصنوعی: در گذشته، زمانی که مشکلات و غمها فراوان بود، احساس ناامیدی و اندوه زیاد بر سر انسانها سایه میانداخت و در نتیجه، غم و درد به صورت اشکهای خونین جاری میشد.
چو میدیدند غرق خون و خاکشبترسیدند از بیم هلاکش
هوش مصنوعی: وقتی که آنها را در حال غرق شدن در خون و خاک مشاهده کردند، از ترس نابودیاش به وحشت افتادند.
بدو گفتند مادر را چه نامستبگو، گفتا ندانم کوکدامست
هوش مصنوعی: به او گفتند مادر را چه نامیدهاند، او پاسخ داد: نمیدانم او کیست و نامش چیست.
بدو گفتند بس دیوانهٔ توکجاست آخر، نگوئی، خانهٔ تو؟
هوش مصنوعی: به او گفتند: این دیوانهٔ تو کجاست؟ چرا نمیگویی که در کجا زندگی میکند؟
چنین گفت آن بچه افتاده گمراهکه یک ذرّه نَیَم زان خانه آگاه
هوش مصنوعی: آن کودک گمراه که به زمین افتاده بود، گفت: من حتی کمی از آن خانه خبر ندارم.
بدو گفتند نام آن محلّتبگو تا فارغ آئی زین مذلت
هوش مصنوعی: به او گفتند نام آن مکان را بگو تا از این خفت و ذلت رهایی یابی.
چنین گفت او که پر دردست جانمکه نام آن محلت هم ندانم
هوش مصنوعی: او با درد و ناراحتی میگوید که حتی نام آن محلهای که در آن زندگی میکند را نمیداند.
بدو گفتند پس با تو چه سازیمکه تو میسوزی و ما میگدازیم
هوش مصنوعی: به او گفتند حالا با تو چه کار کنیم، وقتی که تو در آتش سوزی و ما در حال ذوب شدن هستیم؟
چنین گفت او که من سرگشتهٔ راهنیم از مادر و از نامش آگاه
هوش مصنوعی: او گفت که من گیج و گمراه هستم و نه از مسیرم آگاه هستم و نه از نام مادرم.
محلّت میندانم خانه هم نیزبجز مادر نمیدانم دگر چیز
هوش مصنوعی: من جایی را جز خانهام نمیشناسم و تنها چیزی که برایم اهمیت دارد، مادر است و هیچ چیز دیگری برایم ارزشمند نیست.
من این دانم چنین در مانده بی کسکه اینجا مادرم میباید و بس
هوش مصنوعی: من میدانم که در این وضعیت تنها و بیکس ماندهام و تنها کسی که میتواند به من کمک کند، مادر من است.
من این دانم که پر خونست جانمکه مادر بایدم دیگر ندانم
هوش مصنوعی: من میدانم که روح من سرشار از درد و زخم است، اما میخواهم که دیگر به این موضوع فکر نکنم.
اگر تو مرد صاحب درد گردیحریم وصل را در خورد گردی
هوش مصنوعی: اگر تو آدمی باشی که احساسات عمیق و مشکلات درونی را تجربه میکنی، باید خودت را برای رسیدن به عشق و ارتباطهای عمیق آماده کنی.
ولی چون تو ننوشی خون عَلَی الحَقنه بینی در جهان مطلوب مطلق
هوش مصنوعی: اگر تو حقایق را ننگاری، هرگز در این دنیا چیزی را که مورد نظر و مطلوب است نخواهی دید.
ولی تو تو نهٔ تو عکس اوئیازان تو هم جمیل و هم نکوئی
هوش مصنوعی: تو خودت هستی، اما به نوعی بازتابی از او هستی؛ از همین رو هم زیبا هستی و هم نیکو.
اگرچه تو نکوئی ای نکوبینچو تو عکسی، نهٔ خود، آن او بین
هوش مصنوعی: هرچند که تو خوب و نیکو هستی، اما اگر به تو مانند عکسی نگاه شود، نمیتوان تو را همچون خودت شناخت، بلکه آن تصویر از حقیقت تو جداست.
به بین احوال خود تا بر چه سانستنه نیکوئی تو، او نیکونهانست
هوش مصنوعی: به وضعیت خود نگاه کن تا بفهمی چگونهای؛ نه اینکه فقط بخواهی خود را خوب نشان دهی، بلکه بدان که خوبی واقعی پنهان است.
تو خود را منگر و این جان و تن رانهاد او نگر نه خویشتن را
هوش مصنوعی: به خودت نگاه نکن و به جای آن، به روح و جسمی که به او سپرده شده است، توجه کن و خودت را فراموش کن.