(۵) حکایت مرد خاک بیز
هوش مصنوعی: در این شعر، فردی به دیگری میگوید که چیزی را جستجو میکند که هرگز گم نکرده است و به نوعی عاجز است. او به شگفتی میرسد که چگونه ممکن است چیزی را جستجو کند که اصلاً وجود ندارد. سخنان دیگری نیز در مورد وجود یا عدم وجود چیزی مطرح میشود و در نهایت به بحثی عمیقتر در مورد هویت و وجود میرسد؛ اینکه نه چیزی را میتوان یافت و نه گم کرد، و در نهایت بیان میکند که غرض از این بحث، شناخت وجود و عدم وجود بوده و اینکه هر دو به نوعی به یک وجود وابستهاند.
چنین گفت آن یکی با خاک بیزیکه میآید شگفتم ازتو چیزی
هوش مصنوعی: یکی از افراد به خاکی که در حال نزدیک شدن است، گفت: "من از تو شگفتزدهام و چیزی در تو میبینم."
که گم ناکرده میجوئی تو عاجزنیابی چیزِ گم ناکرده هرگز
هوش مصنوعی: اگر چیزی را که گم نکردهای جستجو میکنی، هرگز نخواهی توانست آن را پیدا کنی.
عجبتر، گفت، زین چیزی دگر هستکه گم ناکردهٔ گر ندهدم دست
هوش مصنوعی: عجب! او گفت، چیز دیگری وجود دارد که من آن را گم نکردهام و اگر به کسی نرساند، نمیتوانم به آن دست پیدا کنم.
بغایت می برنجم وین شگفتیبسی بیشست ازان اوّل که گفتی
هوش مصنوعی: من به شدت در خودم میلرزم و این شگفتی بسیار بیشتر از آن چیزی است که در ابتدا بیان کردی.
نه بتوان یافت نه گم میتوان کردنه خاموشی رهست و نه بیان کرد
هوش مصنوعی: نه میتوان آن را پیدا کرد و نه گم کرد. نه میتوان در silence به آن اشاره کرد و نه در سخن.
غرض آنست زین تا تو نباشینه این باشی نه آن هر دو تو باشی
هوش مصنوعی: هدف این است که تو در هیچ کجا نباشی، نه در این حالت و نه در آن حالت، بلکه هر دو حالت در تو وجود داشته باشد.