تناجی
عطار نیشابوری

(۵) حکایت مرد خاک بیز

چنین گفت آن یکی با خاک بیزیکه می‌آید شگفتم ازتو چیزی
که گم ناکرده می‌جوئی تو عاجزنیابی چیزِ گم ناکرده هرگز
عجبتر، گفت، زین چیزی دگر هستکه گم ناکردهٔ گر ندهدم دست
بغایت می برنجم وین شگفتیبسی بیشست ازان اوّل که گفتی
نه بتوان یافت نه گم می‌توان کردنه خاموشی رهست و نه بیان کرد
غرض آنست زین تا تو نباشینه این باشی نه آن هر دو تو باشی