بخش ۱۵ - الحکایه و التمثیل
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به توصیف بیماری یک بخیل میپردازد که در آستانه مرگ قرار دارد و از درد رنج میبرد. یکی از افراد آزاد مرد از شاعر میخواهد که به این بیمار کمک کند و شربتی به او بدهد. شاعر، پیرمردی را میبیند که چهرهاش تحت تأثیر بخیلی به رنگ نیلی درآمده و در حال مرگ است.
شاعر از او خواستار میشود تا گلابی که در شیشهاش دارد برای او بیاورد، اما بیمار دردی عمیق دارد و نگران است که اگر گل را از شیشه خارج کند، ممکن است جانش را از دست دهد. او تجربه تلخی از بیماری و مشکلاتش را بازگو میکند و در نهایت پس از مرگ او، گلاب از شیشه برای زنده نگهداشتن یاد و نام او استفاده میشود.
این داستان به نوعی به پیغام عبرتی از زندگی بخیلان و محبت و بخشش در زندگی اشاره میکند و بر اهمیت دوستی و محبت در زندگی تأکید دارد.
به شهر ما بخیلی گشت بیمارکه نقدش بود پنجه بدره دینار
هوش مصنوعی: شخصی به شهر ما آمد که به شدت بیمار بود و پولش هم فقط در حد کمی دینار بود.
ز من آزادمردی کرد درخواستکه او را کرد باید شربتی راست
هوش مصنوعی: مردی نیکو از من خواسته است که برای او نوشیدنی مناسبی تهیه کنم.
مرا نزد بخیل آورد آن مردیکی صد سالهای دیدم در آن درد
هوش مصنوعی: مردی بخیل مرا به نزد خودش برد و در آنجا یک پیرمرد صد سالهای را دیدم که در رنج و درد بود.
ز بیماری درد آز خفتهچو مدهوشی به بستر باز خفته
هوش مصنوعی: از بیماری و درد ناشی از غم، مانند کسی که بیخبر است، دوباره به خواب رفتهام.
دلش با مرگ نزدیکی گرفتههمه سوییش تاریکی گرفته
هوش مصنوعی: دل او به مرگ نزدیک شده و احساس میکند که همه جا را تاریکی فرا گرفته است.
فتاده بر رخش عکس بخیلیلبش از ناخورایی گشته نیلی
هوش مصنوعی: تصویر چهرهاش تحت تاثیر خیانت و بیتوجهی، رنگی تیره و نیلی به خود گرفته است.
گلابش یافتم یک شیشه در بربه گِل بگرفته محکم شیشه را سر
هوش مصنوعی: من یک شیشه گلاب پیدا کردم که به خوبی در گل محکم شده بود.
یکی را گفتم آن گل درفکن زودگلاب از شیشه بر بیمار زن زود
هوش مصنوعی: به یکی گفتم که سریعاً آن گل را بیندازد و گلاب را از شیشه برای بیمار بپاشد.
بزد از بیم بانگی مرد بیمارکه آن گل برمَکن از شیشه زنهار
هوش مصنوعی: مرد بیمار از ترس فریادی کشید و از کسی خواهش کرد که آن گل را از شیشه بیرون نیاورد.
که گر آن شیشه را گل برکنی توبتر زان کز تنم دل برکنی تو
هوش مصنوعی: اگر تو آن شیشه را با گل بشکنی، بدتر از آن است که از بدنم دل بکنی.
چو زین بوی خوشم دل هست ناخوشمزن از آب گل جانم در آتش
هوش مصنوعی: وقتی که عطر خوشی را حس میکنم، قلبم از این حس خوشایند ناراحت است. پس چرا با آب گلآلودی که جانم را در آتش میسوزاند، مرا آزار میزنی؟
بگفت این وزین عالم برون شدنمیدانم دگر تا حال چون شد
هوش مصنوعی: گفت که از این جهان خارج شدم، اما نمیدانم که حالا چگونه شده است.
چو آن بیچارهدل را پاک کردندبه صد زاری به زیر خاک کردند
هوش مصنوعی: وقتی که آن دل بیچاره را به طور کامل از دنیا بردند، با صدای ناله و زاری آن را به خاک سپردند.
بیاوردند زان پس شیشه در پیشگلی کردند ازو سر خاک درویش
هوش مصنوعی: پس از آن شیشهای آوردند و از آن گلی درست کردند و بر سر خاک درویشی گذاشتند.
چو زاب گُل گِل آن خاک تر شددل آن کور مدبر کورتر شد
هوش مصنوعی: زمانی که گل و گِل بر روی سطح زمین نشسته، دل آن کسی که باید تدبیر کند، بیشتر دچار ناتوانی و ضعف میشود.
نمیدادش گل آن شیشه دل بارکه باشد خاک او زان شیشه گل زار
هوش مصنوعی: دل او مانند شیشهای است که نمیتواند گلی را تحمل کند، زیرا این شیشه از خاک او و زیبایی گل زار ساخته شده است.
چو برنامد از آن یک قطره از دلبرآمد زاب گل صد خارش از گل
هوش مصنوعی: وقتی که یک قطره اشک از دل برمیآید، به مانند صد گل، خارهایش از گل بیرون میزند.
سرنجام بخیلان باز گفتمببین تا خود چه نیکو راز گفتم
هوش مصنوعی: در نهایت به بخیلان گفتم که ببینند چه راز خوبی را برایشان افشا کردهام.