بخش ۵۳ - رسیدن خسرو و جهان افروز و یاران بكوه رخام و دیدن پیر نصیحت گو
هوش مصنوعی: شخصی به نام خسرو و همراهانش از یک دریای خطرناک عبور کرده و به کوهی بلند میرسند که بر بالای آن قلعهای وجود دارد. در اطراف قلعه درختان انبوهی دیده میشوند. خسرو به سوی قلعه میرود و در آنجا پیرمردی را مییابد که در محرابی نشسته است و به نظر میرسد از زندگی راضی نیست. پیرمرد به خسرو میگوید که همنشینی در دنیا کم و نادر است و حتی اگر انسانها در کنار هم باشند، وفاداری و دوستداشتنی که در حیواناتی مثل سگ و گربه وجود دارد را نمیتوان در انسانها پیدا کرد. او از یکنواختی و تنهایی خود سخن میگوید و اینکه از بین انسانها کسی را نیافته که به او اعتماد کند. در نهایت او نتیجه میگیرد که بهتر است تنها باشد تا اینکه با جمع مردم زندگی کند و از نااهلان همنشینی بگیرد. خسرو نیز متوجه میشود که دانش و خردی در این پیرمرد وجود دارد که او را از دیگران متمایز میسازد.
چو بگذشتند ازان دریای خونخواریکی کوه بلند آمد پدیدار
هوش مصنوعی: وقتی از آن دریای خونی گذشتند، ناگهان کوهی بلند نمایان شد.
یکی حصن رخامین بر سر کوهدرختان گشته گرد حصن انبوه
هوش مصنوعی: در بالای کوهی، قلعهای ساخته شده که دور آن را درختان فراگرفتهاند و این درختان بسیار انبوه و متراکم هستند.
بران حصن قوی بر رفت خسروجوانمردانش در پی گشته پس رو
هوش مصنوعی: در دژ محکم و استوار، خسرو با جوانمردانش به دنبال هدفی رفته است.
بپیش آن صفّهیی میدید از دورکه چون شمعی فروزان بود از نور
هوش مصنوعی: او از دور صفهای را میدید که مانند شمعی درخشان و پرنور بود.
بساط صفّه دوخ و بوریا بوددران محرابگه پیری دو تا بود
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره به یک محیط ساده و تواضع دارد، جایی که زندگی به شکل ابتدایی و بیزرق و برق باشد. در این محل، فضای عبادت و پرستش وجود دارد و نشاندهنده این است که حتی در شرایط ساده، پیری با تجربه و wisdom میتواند در کنار آن حضور داشته باشد.
چو مرغی برسر کوهی نشستهز هر شادی و اندوهی برسته
هوش مصنوعی: همچون پرندهای که بر فراز کوهی نشسته، از تمام خوشیها و غمها فاصله گرفته است.
بپیش کردگار استاده بر پاینهاده دست بر هم چشم بر جای
هوش مصنوعی: در برابر خداوند ایستاده، با پای استوار و دستانی که به هم فشرده شده، نگاهش ثابت و بیحرکت است.
بخفته گربهیی بر جام. پیرز سر تا پای او مانندهٔ شیر
هوش مصنوعی: یک گربه خوابش برده است و بر روی جامی نشسته. پیرمردی که به او نگاه میکند، از سر تا پا به شیر شباهت دارد.
چو کس همدم نبودش زادمیزادبر خود گربهیی را همدمی داد
هوش مصنوعی: وقتی که هیچکس همدم او نبود، خداوند برایش یک گربه به عنوان همراه قرار داد.
اگر هستی تو شیر پردهٔ رازببُر از آدمی با گربهیی ساز
هوش مصنوعی: اگر تو موجودی با قدرت و سرشار از رازها هستی، باید از ویژگیهای انسانی فاصله بگیری و مانند یک گربه، ماهر و بینقص عمل کنی.
که از مردم اگرچه خویش باشدوفای گربه و سگ بیش باشد
هوش مصنوعی: اگرچه ممکن است کسی از نزدیکان ما باشد، اما وفاداری و خدمت به ما از طرف یک سگ یا گربه بیشتر است.
توّقف کرد شه تا پیر دمسازبپرداخت و سلامش کرد آغاز
هوش مصنوعی: شاه لحظهای ایستاد تا پیر همراهش به او نزدیک شود و سپس او را سلام کرد و گفتگو را آغاز نمود.
زبان بگشاد پیر کار دیدهبدو گفت ای بسی تیمار دیده
هوش مصنوعی: پیر با دیدن حال او، زبان به سخن گشود و گفت: تو که این همه رنج و غم را تجربه کردهای، باید بدانی که زندگی پر از مشکلات است.
برو بنشین چه میگردی جهانیکه جمعیت بسی گردد زمانی
هوش مصنوعی: برو و در جایی آرام بنشین، چرا به دنبال جهانی میگردی که مردمش در دورهای زیاد میشوند؟
چوهمدم نیست تو همدم نیابیکه چون محرم نیی محرم نیابی
هوش مصنوعی: اگر همسفر و همراهی در کنارت نیست، تو نیز نمیتوانی همسفر و همراهی پیدا کنی، چون وقتی که خودت در مقام دوستانه قرار نداری، نمیتوانی به ریشهداری در دوستی برسی.
بتنهایی بسر بر روزگاریکه تنهایی ترا بهتر ز یاری
هوش مصنوعی: در روزگاری که تنها هستی، تنهاییات از همصحبتی و یاری دیگران برایت بهتر است.
بسی من گرد عالم بر دویدمبجستم عاقبت همدم ندیدم
هوش مصنوعی: سالها در دنیا گشتم و به دنبال دوستی و همدمی بودم، اما سرانجام هیچکس را نیافتم که با من باشد.
ز نااهلان فرو خوردم همه عمرز حق اهلی طلب کردم همه عمر
هوش مصنوعی: تمام عمرم را صرف پذیرش نادرستها و ناپسندها کردم و همواره به دنبال حق و حقیقت بودهام.
اگرچه در جهان دیدم بسی راندیدم هیچ اهلیت کسی را
هوش مصنوعی: اگرچه در دنیا افراد زیادی را دیدم، اما هیچکدام از آنها را شایسته و قابل اعتماد ندیدم.
چرا در حلقهٔ مردم نشینمکه جز در دیده، مردم مینبینم
هوش مصنوعی: چرا در جمع مردم باشم، وقتی که فقط آنها را از دور و از طریق چشمهای خود میبینم و ارتباط واقعی با آنها ندارم؟
اگرچه یک جوم بیرون شوی نیستهمه آفاق در چشمم جوی نیست
هوش مصنوعی: اگرچه ممکن است تو تنها از یک جایی بیرون بیایی، ولی در چشم من تمامی دنیا فقط یک جریان است.
مگر دیوار من کوتاه تر بودکه در ملکم نه دیوار ونه در بود
هوش مصنوعی: آیا دیوار من کوتاه تر بود که در ملک من نه دیواری وجود دارد و نه درِ ورودی؟
کنون عمریست تادر گوشه تنهابدل با خویش میگویم سخنها
هوش مصنوعی: من اکنون سالهاست که در گوشهای تنها نشستهام و با خودم به گفتگو میپردازم.
چه گویم، با که گویم، چند گویمچو چیزی گم نکردم، چند جویم
هوش مصنوعی: نمیدانم چه چیزی بگویم، با چه کسی صحبت کنم و چقدر باید صحبت کنم؛ چون چیزی را گم نکردهام، پس چرا باید دنبالش بگردم؟
درین زندان کافر کیش غدارز حیرت کافری میآردم بار
هوش مصنوعی: در این زندان که به دور از ایمان و کفر است، چون در حیرت و سرگردانی هستم، بار سنگینی از کفر و شگفتی به دوش میکشم.
نمیدانم کیم یا از کجایمچه میسازم، ز جان و ز تن جدایم
هوش مصنوعی: نمیدانم که کیستم یا از کجا آمدهام، چه کارهایی میتوانم بکنم، اما احساس میکنم که از روح و بدنم جدا شدهام.
درین گرداب اگر افتی دمی توز من سرگشته تر گردی همی تو
هوش مصنوعی: اگر در این گرداب گرفتار شوی، حتی برای لحظهای بیشتر از من سردرگم خواهی شد.
چوخسرو پیر را میدید هشیارز هر نوعی سؤالش کرد بسیار
هوش مصنوعی: خسرو پیر را دید که هشیار و بیدار است، و از او سؤالات زیادی پرسید.
ولیک آن پیر را در هیچ بابینشد پوشیده بر خاطر، جوابی
هوش مصنوعی: اما آن پیر در هیچ موضوعی نتوانست چیزی را از ذهن خود پنهان کند و همیشه پاسخی برای سوالات داشت.
به خسرو گفت کم دیدم جوانیز تو شیرین زبان تر در جهانی
هوش مصنوعی: به خسرو گفتند که من جوانی به شیرینی زبان تو در هیچ کجای دنیا ندیدهام.
نه دردانش ترا ماننده دیدمنه مثلت درجهان داننده دیدم
هوش مصنوعی: در میان همه کسانی که میشناسم، نه کسی را در معرفت و دانش مانند تو دیدهام و نه دانایی را در جهان یافتم که به پای تو برسد.
بحمداللّه نمردم ناگهان منبدیدم زندهیی را در جهان من
هوش مصنوعی: سپاس خدا را که ناگهان نمردم و در این دنیا زندهای را مشاهده کردم.