بخش ۵۵ - آگاهی یافتن قیصر از آمدن خسرو
هوش مصنوعی: خسرو با خبر از سفر قیصر، به استقبال او میرود. قیصر با شادی و اشک به دیدار خسرو میآید و از دوریاش ابراز غم میکند. آنها سنتهای شادی و جشن را برگزار میکنند و جشنی بزرگ برپا میشود. در این میان، خسرو از درد فراق و عشق به معشوقش سخن میگوید و به هجران و ناراحتی خود اشاره میکند. پدر خسرو نیز او را نصیحت میکند که از غم بگذرد و از جوانی خود لذت ببرد. او به خسرو میگوید که زندگی پر از خوشی است و باید از هر لحظه استفاده کند. خسرو در عین شادی و جشن، هنوز درگیر غم دوری از معشوق است و این موضوع او را رنج میدهد. در نهایت او به تأمل در زندگی و عشق پرداخته و از پدر نصیحتهایی میشنود.
چو از خسرو شه قیصر خبر یافتباستقبال خسرو کار دریافت
هوش مصنوعی: وقتی قیصر از آمدن خسرو مطلع شد، به استقبال او رفت و آماده شد تا به او خدمت کند.
بزودی کرد قیصر کار ره سازفرستاد اسب و خلعت پیش شه باز
هوش مصنوعی: قیصر به زودی اقداماتی انجام داد و اسب و لباسهای فاخر را به سوی شاه فرستاد.
رخ خورشید رخشان نازده تیغبرآمد صبح خون آلوده از میغ
هوش مصنوعی: چهرهی تابناک خورشید، با نوری دلربا و خیرهکننده، در صبحگاهی خونی و غمانگیز از دل ابرها طلوع کرده است.
پگاهی با سپاهی چند یکسررسید آنجا که خسرو بود قیصر
هوش مصنوعی: یک روز گروهی از سربازان به محل اقامت خسرو، که همان قیصر است، رسیدند.
چو قیصر دید خسرو را ز دوریبدو نزدیک شد چون ناصبوری
هوش مصنوعی: وقتی قیصر از دور، خسرو را دید، به خاطر دوری به او نزدیک شد؛ مانند کسی که از تحمل و صبرش کم شده باشد.
گرفتش در بر و اشکش روان گشتکه بی جانان بسی الحق بجان گشت
هوش مصنوعی: او را در آغوش گرفت و اشکش فرو ریخت، زیرا بیجانها بهراستی به جان آمدند.
بدو گفتا دل من چون جگر سوختفراقت ای پسر، جان پدر سوخت
هوش مصنوعی: دل من به خاطر دوری تو مثل جگر میسوزد، ای پسر؛ جان پدر به خاطر این دوری به شدت رنج میبرد.
بسی غم گوشمال خسروم دادبحمداللّه کنون جانی نوم داد
هوش مصنوعی: بسیاری از غمهای مشکلات زندگی را تحمل کردهام، ولی خدا را شکر که اکنون روحی تازه و آرامش به من بخشیده است.
مپرس ازمن که بیتو حال چون بودکه گر دل بود در دریای خون بود
هوش مصنوعی: از من نپرس که حال من چگونه است، چرا که اگر دل من در عمق غمی بزرگ باشد، به یقین در دریایی از خون غوطهور است.
کشیدم پای دل در دامن دردنهادم چشم جان بر روزن درد
هوش مصنوعی: دل خود را در دامن درد قرار دادم و نگاه جانم را به سوراخی از دردی دوختم.
کنون از دامنم هوری برآمدکنون از روزنم نوری برآمد
هوش مصنوعی: اکنون از دامنم دختر زیبایی به وجود آمده و اکنون از چشمانم نوری تابیده است.
بحمداللّه که دیدم روی تو بازرسیدی سوی من، من سوی تو باز
هوش مصنوعی: خوشحالم که دوباره چهرهات را دیدم و تو به من نزدیک شدی و من هم به سمت تو برگشتم.
چو لختی قصّهٔ محنت بخواندندازانجا برنشستند و براندند
هوش مصنوعی: پس از آنکه اندکی از داستان سختی و دردهایی که پیش آمده بود را خواندند، از آن مکان برخاستند و راندند.
شکر پاشان بشادی رای کردندبشکر شاه شهرآرای کردند
هوش مصنوعی: مردم با شادی و خوشحالی تصمیم گرفتند و برای بزرگداشت پادشاه، جشن و مراسمی برگزار کردند.
ز دست سیم پاشان از پگاهیشده روی زمین چون پشت ماهی
هوش مصنوعی: از دست افرادی که به طرز خاصی لباس خود را تزئین میکنند، گویی از آسمان سقوط کرده و بر روی زمین افتادهاند، مانند اینکه پشت یک ماهی بیرنگ و شفاف به نظر میرسد.
چه جشنی بود، خلدی بود پرحورهمه حوران چو ماه و ماه پرنور
هوش مصنوعی: چه جشنی برپا شده بود! بهشتی پر از زیبایی، که همه دختران بهشتی همچون ماه درخشان و نورانی بودند.
چه عیدی بود، عیدی بود پرجوشهمه عیش و سماع و نوش برنوش
هوش مصنوعی: این جشن و عید، شگفتانگیز و پرشور بود و همه مشغول خوشحالی و شادی و نوشیدنی بودند.
چه مجلس بود، باغی بود پرگلهمه باغ آفتاب و جام پرمل
هوش مصنوعی: مجلس زیبا و دلنشینی بود، باغی پر از گل و درختانی که زیر نور خورشید میدرخشیدند و جامهای پر از نیکی و خوشی در دست بود.
بهر دم جام نوشین بیش خوردندز می صد شیشه سِیْکی پیش کردند
هوش مصنوعی: هر لحظه از شراب شیرین مینوشیدند و برای هر شیشهای که میخوردند، چندین جام دیگر آماده کردند.
چه گر خوش بود از خسرو جهانینبود آن غمزه دلخوش زمانی
هوش مصنوعی: اگر خوشی از طرف خسرو نبود، هیچ غمزه و دلخوشی در این جهان وجود نداشت.
فراق گل دلش را رنجه میداشتدلش را شیر غم در پنجه میداشت
هوش مصنوعی: جدایی از محبوبش دلش را آشفته میکرد و غم مانند شیر، دلش را در چنگال خود نگهداشته بود.
ز هجران آتشش بر فرق میشددراب چشم هر دم غرق میشد
هوش مصنوعی: از جدایی آن آتش بر سرم میافتاد و هر لحظه چشمانم به شدت اشکبار میشدند.
همه عالم بگردیده چو گوییز عالم بین خود نادیده بویی
هوش مصنوعی: تمام جهان را گشتهای، اما گویا در این بین از حقیقت و دیدن این دنیا غافل شدهای.
فغان میکرد کای گل چون کنم منکه خار توزدل بیرون کنم من
هوش مصنوعی: ناله میکرد که ای گل، چگونه میتوانم خار را از دل تو بیرون کنم؟
چوگم گشتی ز که جویم نشانتکه بسیاری بجستم در جهانت
هوش مصنوعی: وقتی گم شدم، از که راهنمایی بگیرم؟ چون در دنیای تو، جستجوی زیادی کردم.
ز که پرسم ندانم راه کویتکه در کوی اوفتادم زارزویت
هوش مصنوعی: نمیدانم از که بپرسم راهم به سوی تو کجاست، زیرا در کوی تو به شدت گرفتار شدهام.
اگر عشق تو جان من نبودیبعالم در، نشان من نبودی
هوش مصنوعی: اگر عشق تو در زندگی من نبود، هیچ اثری از من در این دنیا نمیبود.
شکار شیر عشقت جز جگر نیستتو گویی در تنم جانی دگر نیست
هوش مصنوعی: عشق تو برای من مانند شکار شیر است و جز جگرم چیزی نیست. گویی در وجودم زندگی دیگری وجود ندارد.
چو شیری کو بگیرد گور در راهبدندان درنیارد جز جگرگاه
هوش مصنوعی: شیر وقتی که گور را در مسیرش بگیرد، تنها جگرش را مجبور میکند که در دندانش بگیرد و چیزی جز این نمیتواند بکند.
جگر چون خورد، ره گیرد ز سربازبروباهان گذارد آن دگر باز
هوش مصنوعی: وقتی جگر را بخورد، راهی پیدا میکند و از میان سربازان عبور میکند و برمیگردد.
درین ره عشق تو چون شیر بیشهنداند جز جگر خوردن همیشه
هوش مصنوعی: در این مسیر عشق تو، مانند شیر در جنگل، جز خراشیدن دل و عشق ورزیدن را نمیشناسد.
ز خود یکبارگی دستم فرو بستاگر دستم نگیری رفتم از دست
هوش مصنوعی: من در یک لحظه از خودم بیخبر شدم و نتوانستم خود را کنترل کنم. اگر تو کمکم نکنی، ممکن است از دست بروم.
دلم در داغ نومیدی کشیدیز بیخم کندی و شاخم بریدی
هوش مصنوعی: دل من از شدت ناامیدی دچار درد و رنج شده و تو با بیرحمی، نه تنها ریشهام را کندی بلکه شاخههایم را نیز بریدی.
سرم بر خاک و رویم بر زمینستز دردم فارغی دردم ازینست
هوش مصنوعی: سرم بر خاک است و صورتام بر زمین است. من از درد و رنج خود بیخبرم و تنها همین درد، مایهی آرامش من است.
ترا دارم ز ملک این جهانیتو خود چون جان ز چشم من نهانی
هوش مصنوعی: من تو را دارم، اما تو از دنیای این عالم دوری و مثل جان، از نظر من پنهانی.
چو جان پنهان شدی چون جویمت منمگر کز پرده بیرون جویمت من
هوش مصنوعی: زمانی که جان و روح تو پنهان شود، چطور میتوانم تو را پیدا کنم؟ مگر اینکه از پس پرده بیرون بیایی و خود را نمایان کنی.
دو اسبه دل دوان شد در خیالتنیافت از هیچ ره گرد وصالت
هوش مصنوعی: دو اسب در خیال تو به سرعت میرانم، اما از هیچ مسیری به وصالت نمیرسم.
نشستم مدتی در بند پندارنیامد راست با پندار من کار
هوش مصنوعی: مدتی را در خیال و تصور گذراندم، اما هیچ چیزی مطابق با افکار و خواستههای من پیش نیامد.
خطا بود آنچ میپنداشتم منکنون زین کار،دل برداشتم من
هوش مصنوعی: آنچه که من در گذشته فکر میکردم، اشتباه بود و حالا از این کار دلم را برداشتهام.
چه میگویم که تا جانم رفیقستز جانانم نشان جستن طریقست
هوش مصنوعی: من چه بگویم که تا وقتی زندگی میکنم، همواره در جستجوی نشانهای از معشوقم هستم.
چو گفت این راز بی صبری بسی کردز هر سویی خبر پرسان کسی کرد
هوش مصنوعی: وقتی این راز را گفت، بیصبر شد و از هر طرف شروع به پرس و جو کرد.
نه از فیروز و نه ازگل خبر بودازین غم هر زمان حالش بتر بود
هوش مصنوعی: نه خبری از فیروز و نه از گل بود، و به خاطر این غم، حالش هر لحظه بدتر میشد.
چوبودش یک نفس صد باره تیماربآخر گشت آن بیچاره بیمار
هوش مصنوعی: یک نفس از اوضاع و احوالش را بارها در نظر گرفت، اما در نهایت آن بیمار بیچاره بهبود نیافت.
نه دارو سودمند آمد نه جُلاّبعلاجش بود گل، گل غرقه در آب
هوش مصنوعی: نه هیچ دارویی به دردش خورد و نه جلاّب توانست درمانش کند، حتی گل هم که در آب غرق شده بود نتوانست به او کمک کند.
پدر میداد پندش شام و شبگیرکه خوش باش ای جوان و جام می گیر
هوش مصنوعی: پدر در وقت شام و نزدیک شب به جوان نصیحت میکرد که شاد باش و از زندگی لذت ببر.
جوانی داری و اسباب شاهیمکش جور و بکن چیزی که خواهی
هوش مصنوعی: در جوانی امکانات و ابزارهایی برای رسیدن به مقام و موقعیت بالا داری، پس به نکن که برای این کار سختی بکشی و به دنبال خواستههایت برو.
مباش ایمن ازین گردنده پرگاردمیست این عمر ازین دم بهره بردار
هوش مصنوعی: هرگز نباید از چرخش زمان غافل بود؛ چرا که این عمر، لحظهای بیشتر نیست. از همین لحظه باید بهرهبرداری کنی.
خوشی امروز می خور تا توانیکه فردا را کسی نکند ضمانی
هوش مصنوعی: امروز را جشن بگیر و از شادیهایش بهرهمند شو، زیرا فردا ممکن است هیچکس نتواند ضمانتی برای خوشیهایش بدهد.
درین دم همدمی دیگر گزین توکجا درمانی از یک همنشین تو
هوش مصنوعی: در این لحظه، شریک دیگری برای خود انتخاب کن؛ تو که از وجود یک همنشین نمیتوانی درمانی بیابی.
ترا هرجا که ماهی زیر پردهستاگر رغبت نمایی عقد کردهست
هوش مصنوعی: هر جا که بخواهی و تمایل داشته باشی، ماجرا و روابط پنهانی وجود دارد.
کم گل گیر اگر گل ریخت از بارکه گر گل هست خالی نیست از خار
هوش مصنوعی: اگر برای برداشت گل سعی کنی و آن را از دست بدهی، بدان که هر گل زیبایی ممکن است بر اثر بیاحتیاطی خالی از خار و زخم نباشد. در واقع، ممکن است در پس زیباییها، مشکلاتی نیز وجود داشته باشد.
ترا چندانکه گل در ملک رومستز طاعت نرمتر،گردن ز مومست
هوش مصنوعی: هر اندازه که تو در کشور روم زیبا و دلربا هستی، از نظر اطاعت و فرمانپذیری که داری، به نرمش و لطافت موم نیستی.
زجایی دلبری کن اختیاریز گل تا کی زنی در دیده خاری
هوش مصنوعی: از جایی با زیبایی و دلربایی خود، اختیار را به دست بگیر و از گلها لذت ببر. تا چه زمانی میخواهی در دل مردم، زخم و خاری ایجاد کنی؟
اگر خواهی، دو صد شاه کُله داردراندازد بدامادیت دستار
هوش مصنوعی: اگر بخواهی، میتوانی با زیور و زینت خود دو صد پادشاه را تحت تأثیر قرار دهی و به خود جلب کنی.
نشستی در غم یک پای موزهکه گفتت جز بگل نگشای روزه
هوش مصنوعی: در غم یک پای موزه نشستهای و به تو گفته میشود که جز به گل، درها را نگشایی.
ترا صد ماه جان افروز بایداگر نبود گلی خود روی، شاید
هوش مصنوعی: اگر تو دارای صد ماه نور و روشنی باشی، اما گلی زیبا و دلنشین در وجودت نباشد، چه بسا که آن نور و روشنی هم کافی نباشد.
اگر گل شد ترا، صد نوبهارستکه در هر یک، هزاران گل ببارست
هوش مصنوعی: اگر تو به زیبایی و طراوت گل تبدیل شوی، مانند صد بهار خواهی بود که در هر یک از آنها هزاران گل میرویند.
اگر گل شد، جهانی پر شکر هستجهانی بیش میخواهی وگر،هست
هوش مصنوعی: اگر گل شکفته شود، دنیا پر از خوشی و شیرینی خواهد شد؛ اما اگر چنین نشود، دیگر چه چیزی را میخواهی؟
تو تا بودی ز گل آواره بودیگهی بر خار و گه برخاره بودی
هوش مصنوعی: تا زمانی که تو در زندگی بودی، به مانند گلی آواره و سرگردان بودی، گاهی بر روی خارها مینشستی و گاهی هم خودت به خاری تبدیل میشدی.
زمانی سنگ صحرا میشمردیزمانی کوه و دریا میسپردی
هوش مصنوعی: گاهی بر روی سنگهای بیابان وقت میگذراندی و گاهی به کوه و دریا اهمیت میدادی.
زمانی پای در گل میفتادیزمانی دست بر دل مینهادی
هوش مصنوعی: زمانی بود که در مشکلات گیر میکردی و زمانی دیگر، احساسات و عشق را در دل خود حس میکردی.
زماانی زهر زاری میچشیدیزمانی درد و خواری میکشیدی
هوش مصنوعی: زمانی در گذشته، تو زهر تلخی را میچشیدی و درد و رنج را تحمل میکردی.
تو خود اندیشه کن با این همه بارگلی میارزدت با این همه خار؟
هوش مصنوعی: به خودت فکر کن، آیا با وجود این همه زیبایی و ارزش، دردسرها و مشکلاتی که به همراه دارد، ارزشش را دارد؟
تو چون کُشتی خوشی خود را ببازیاگر گل باشد وگرنه، چه سازی؟
هوش مصنوعی: اگر تو در زندگی خود را به خوشی و شادی مشغول کنی، ممکن است آن را از دست بدهی. اگر زندگیات پر از زیبایی و گل باشد، خوب است، اما اگر نه، چه میکنی؟
چو تو مُردی چه گل باشد چه خارتکه گل در زندگی آید بکارت
هوش مصنوعی: وقتی که تو بمیری، دیگر چه فرقی میکند که گل باشد یا خار، زیرا گل تنها در زندگی معنای خود را پیدا میکند.
که میداند که گل مردهست یا نهجهان بیتو بسر بردهست یا نه
هوش مصنوعی: این جمله به این اشاره دارد که هیچکس نمیداند آیا گل زندگی دارد یا مرده است و آیا جهان در حال حاضر تحت تأثیر عشق یا زیبایی است یا خیر. در واقع، سخن از عدم قطعیت و ناپایداری است.
تو چندی در عزای او نشستیبمحنت در بلای او نشستی
هوش مصنوعی: تو مدت مدیدی به خاطر او غمگین بودی و به زحمت و در سختی او نشستی.
بمردهست او، اگر او زنده بودیبدین غم کاشکی ارزنده بودی
هوش مصنوعی: او مرده است، اگر زنده بود، این درد و غم برایش ارزشمندتر میبود.
ز گل بیگانگی جوی و جداییکسی با مرده کی کرد آشنایی
هوش مصنوعی: از گلهای بیگانه دوری کن و از جدایی پرهیز کن، زیرا هیچکس با مردهها آشنایی ندارد.
شد ازگفت پدر چون زر، رخ اوفرو بست از خجالت پاسخ او
هوش مصنوعی: پدرش به او چیزی گفت که مانند زر گرانبها بود و به همین خاطر او از خجالت، چهرهاش را پوشاند.
بر آن بنشست تا این چرخ میناچه بازی آردش از پرده پیدا
هوش مصنوعی: او تا زمانی که چرخ زندگی به گردشش ادامه میدهد، منتظر است ببیند چه نمایشی از پس پرده برایش به نمایش گذاشته میشود.
قدرچه بند و تقدیرش کند بازقضا از سر چه تدبیرش کند ساز
هوش مصنوعی: اگر سرنوشت چیزی را تعیین کرده باشد، هیچ تلاشی برای تغییر آن نتیجه نخواهد داشت. قضا و قدر بر تقدیر فرد حاکم است و نمیتوان به راحتی آن را تغییر داد.
هر آنکس کز مراد خود جدا شدفدای زخم چوگان قضا شد
هوش مصنوعی: هر کسی که از خواسته و آرزوی خود دور شود، قربانی زخمهای سرنوشت خواهد شد.
همه در بیم و سرگردان بماندهکه چون گوییم درچوگان بمانده
هوش مصنوعی: همه در نگرانی و سردرگمی ماندهاند که چگونه باید در بازی چگونگی حرکت کنیم.