تناجی
عطار نیشابوری

شمارهٔ ۴۰

گر جان گویم برآمد و حیران شدور دل گویم واله و سرگردان شد
گفتی که به عجز معترف باید گشتعاجزتر ازین که من شدم نتوان شد