شمارهٔ ۲۶
هوش مصنوعی: شاعر از درد و رنجی که از بیمحلی معشوقش میکشید سخن میگوید. او به احساس بیمارگونهاش اشاره میکند و میگوید که معشوق هیچگاه یادش نکرده است. او از این میپرسد که اگر دلی از او خونین شود، آیا این موضوع برای معشوق مهم خواهد بود یا نه.
از بس که بخورد خون من بیدادیبیمار شدم نکرد از من یادی
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه ظلم و ستم بیحدی به من شد، حالا دیگر بیدار نیستم و هیچکس هم از من خبر نمیگیرد.
آنگاه به دست من چه بودی بادیگر خون دلم بر جگرش افتادی
هوش مصنوعی: اگر تو در دلم نفسی بکشیدی، چه حسرتی بود اگر خونم بر دلش بریزد.