تناجی
عطار نیشابوری

شمارهٔ ۶۸

شمع آمد و گفت: زاتش افسر دارمهر لحظه به نو سوزش دیگر دارم
تا چند به هر جمع من بی سر و پایدر پای افتم از آنچه در سر دارم