بخش ۸۰ - در خطاب کردن با روح القدس و فضایل آن گفتن و عجز و مسکینی آوردن و تسلیم شدن در همه احوال فرماید
هوش مصنوعی: این متن شعری است که به صورت عرفانی و فلسفی به بیان جستجوی انسان برای درک حقیقت و وجود میپردازد. شاعر به تصاویر طبیعی و معنوی استناد میکند و از "جوهر قدسی" به عنوان نمادی از حقیقت و الهیت یاد میکند. او در این شعر به شوق و عشق نسبت به حقیقت و خداوند اشاره میکند و نشان میدهد که این عشق میتواند انسان را از محدودیتهای مادی رها کند و به حیات جاودانی برساند.
شاعر تعابیری مانند "مرده شو تا زنده مانی" را به کار میبرد تا بر اهمیت رهایی از خود و مادیات تأکید کند. او به توصیف رابطه عمیق میان عاشق و معشوق میپردازد و تجلی خداوند را در کائنات و انسانها میبیند.
در نهایت، شاعر خواهان درک و لبریزی از عشق الهی است و خود را تسلیم این عشق میکند و با احساسی عمیق از نیاز به وصال به سر میبرد. روح شعر بیانگر جستجوی ناب برای ارتباط برقرار کردن با حقیقت و عشق الهی است.
الا ای جوهر قدسّی یکتایزمانی زین صدف هین روی بنمای
هوش مصنوعی: ای جوهر پاک و یگانهای که در زمان وجود داری، از این صدف بیرون بیا و خود را نمایش بده.
صدف بشکن همه جوهر برون ریزعیانی جوهر اندر خاک و خون ریز
هوش مصنوعی: صدف را بشکن و همه جواهرات را بیرون بریز، چون حقیقت در خاک و خون پنهان شده است.
تو داری در صدف جوهر یقین بازبده تا باز بینم عزّت و ناز
هوش مصنوعی: تو در درون خود گنجینهای از حقیقت را داری، آن را آشکار کن تا دوباره زیبایی و عظمت را ببینم.
منم شاه و مرا اینست جوهرصدف زین بحر بیرون آر و بگذر
هوش مصنوعی: من صاحب قدرت و مقام هستم، و جوهر وجود من از ارزش خاصی برخوردار است. از این دریا به من نگاه کن و به درون حقیقت من پی ببر.
هم اینجامرده شو تا زنده مانیبیابی تو حیاتِ جاودانی
هوش مصنوعی: برای اینکه به زندگی ابدی دست پیدا کنی، هم اکنون باید از خود بگذری و زیر بار مرگ بروی.
هم اینجا مرده شو تا در حیاتتیکی جوئی ز جوهر بی نهایت
هوش مصنوعی: همینجا در کنار ما بمیر تا در زندگیات کسی را پیدا کنی که از عمق وجود بینهایت خبر داشته باشد.
منم جویای تو تو مرده ماندیعجب مانند من افسرده ماندی
هوش مصنوعی: من در پی تو هستم ولی تو بیحالی و مچاله ماندهای. جای تعجب است که تو هم مثل من در دلتنگی و افسردگی به سر میبری.
زمانی در دلی یکی نمائیدگر یکبارگی دل میربائی
هوش مصنوعی: زمانی در دل انسان، احساسی از یک چیز وجود دارد و ناگهان در یک لحظه، آن احساس به چیزی کاملاً متفاوت تبدیل میشود.
زمانی اندر این دریا نشینیز بهر آنکه تا غیری نبینی
هوش مصنوعی: مدتی در این دریا اقامت کن تا دیگران را نبیینی.
زمانی واقفی بر کلّ اسرارکه تا مکشوف کل آری پدیدار
هوش مصنوعی: زمانی به تمام رازها آگاهی داشتی که هنگام فاش شدن همه چیز، آشکار میشد.
زمانی در زمین ودر زمانیعجب افتاده بی جا و مکانی
هوش مصنوعی: زمانی در زمین، در حالی که در زمان و مکان مشخصی وجود ندارد، حالت عجیبی به وجود آمده است.
نه درکونین نه در کنجی زمانینداری در مکان هم آشیانی
هوش مصنوعی: نه در جایی در کنارهها و گوشهها هستی، نه زمانی برای ماندن داری؛ در هیچ مکانی نیز آرامش و سکونت نداری.
نداری جای جمله جای آنستتمامت مسکن و ماوای آنست
هوش مصنوعی: در جایی که تو هستی، خانه و سرای تو تمام وجودت را در بر گرفته است.
طلبکار تواند افلاک و انجمتو از جمله شده در جملگی گم
هوش مصنوعی: تو میتوانی از آسمان و ستارهها خواهان چیزی باشی، اما در میان همه، به گونهای گم شدهای که نمیتوانی به آسانی خود را پیدا کنی.
یکی داری حقیقت نور ذاتییقین میدانم اکنون بی صفاتی
هوش مصنوعی: یکی وجود دارد که حقیقت و نور ذاتیاش را میشناسم و همین حالا میدانم که بیهیچ وصف و صفتی است.
صفاتی چون کنم چون نور باشیدرون جزو و کل منظور باشی
هوش مصنوعی: اگر صفاتی داشته باشی که مانند نور در درونت درخشانی، باید به جزئی و کلی توجه کنی و هدفی مشخص داشته باشی.
همه جویای تو تو در میانهولی باشی حقیقت جاودانه
هوش مصنوعی: همه به دنبالت هستند، اما تو در وسط همهی اینها، حقیقتی همیشگی و ناپایدار هستی.
همه زنده بتو تو نور جملهحقیقت مر توئی منظور جمله
هوش مصنوعی: تو همه حقیقتها و روشناییها را در خود داری و همه چیز به تو معنا میبخشد.
صفاتت برتر ازکون و مکانستنمود ذات تو کل کُن فکانست
هوش مصنوعی: ویژگیها و صفات تو از همهچیز فراتر و بالاتر است؛ وجود تو همچون اصل هستی و آفرینش است.
صفاتِ حق تو داری در طبایعمکن بیچاره را اینجای ضایع
هوش مصنوعی: تو ویژگیهای خدایی را در وجود خود داری، پس نگذار بیچاره را در اینجا به نابودی دچار کنی.
تو بستی نقش هستی دید نقّاشتو کردستی چنین اسرارها فاش
هوش مصنوعی: تو به دقت نقش وجودت را به تصویر کشیدهای و نقاش هستی (خداوند) این رازها را به صورت شگفتانگیزی به نمایش گذاشته است.
تو کردی جمله پیدا نیز پنهانکنی در عاقبت در نزد جانان
هوش مصنوعی: تو همه چیز را به وضوح نشان دادی، اما در آخر نتوانستی خود را از چشمان محبوب پنهان کنی.
توئی اصل و چرا در فرع هستیاز ایرادرنمود شرع هستی
هوش مصنوعی: تو خود اصل هستی و چرا در فرع به نظر میرسی؟ از نظر دین و قوانین شرعی، چنین تصویری از تو درست نیست.
بتو پیداست اشیا جمله پیداتوئی در دیدهٔ جانها هویدا
هوش مصنوعی: تو در جهان هستی به وضوح نمایان هستی، و در دیدگان جانها، همه چیز به تو برمیگردد و آشکار میشود.
بتو پیداست جان و دل حقیقتسپردستی همی راه شریعت
هوش مصنوعی: به تو مشخص است که جان و دل خود را به حقیقت سپردهای و همیشه در مسیر شریعت قدم میگذاری.
بتو پیداست سرّ لامکانیگمانی بردهام تو جانِ جانی
هوش مصنوعی: تو به خوبی میدانی که راز موجودیت بیمکانی چیست و من از آن گاهی تصوری در ذهن دارم؛ تو روح و جان منی.
چو در عهد تو اینجا پایدارمشدم تسلیم و اکنون کن به دارم
هوش مصنوعی: زمانی که در دوره تو در اینجا ثابت و پایدار هستم، تسلیم شدهام و اکنون آمادهام که هر چیزی را قبول کنم.
چو درعهد تو ام پیدا شده منز نور تو چنین یکتا شده من
هوش مصنوعی: وقتی در زمان تو ظهورهستم، به خاطر وجود نور تو، به این شکل یکتا و منحصر به فرد شدهام.
بتو میبینم اینجاجان دیداربه جان هستم ترا اینجا خریدار
هوش مصنوعی: من در اینجا تو را میبینم و جانم برای دیدار تو تپش دارد. در این مکان، من به دنبال تو و عشق تو هستم.
بتو میبینم آفاق جهانمبتو زنده شده جان و روانم
هوش مصنوعی: من به خاطر تو گسترههای جهان را میبینم و زندگی و روحام به خاطر تو زنده شده است.
تو خود اصل تمام کایناتیحقیقت در عیان نور ذاتی
هوش مصنوعی: تو خود اصل و ریشهی تمام موجودات هستی و حقیقت در نور ذاتی تو روشن و نمایان است.
مرا بنمای آن دیدار اینجانمود خویش با دیدار اینجا
هوش مصنوعی: مرا نشان بده آن لحظهی ملاقات را، که اینجا خود را با دیدار اینجا به نمایش میگذارد.
ز عشقت سوختم چون موم در شمعهمه چشمم همه عشقم همه شمع
هوش مصنوعی: از عشق تو مانند مومی که در شمع ذوب میشود سوختم. تمام چشمانم و تمام عشقم به توست، مثل شمعی که تنها به خاطر نور تو میسوزد.
چه میگوئی دمی آخر بگو توبنه بر ریشم اینجا مرهمی تو
هوش مصنوعی: چه میگویی؟ بگو دیگر، تو اینجا برای من مرهمی بر دردهایم بگذار.
چه میگوئی که جمله گوش گشتمنهاد عقلم و بیهوش گشتم
هوش مصنوعی: چه میگویی؟ من تمام حواسم را جمع کردهام و به شدت تحت تأثیر قرار گرفتهام تا جایی که عقل و خرد من ناتوان شده است.
شدم خاموش و دیدم ابتدایتشدم بیهوش و دیدم انتهایت
هوش مصنوعی: مجبور شدم سکوت کنم و در آن سکوت، درک کردم که از کجا شروع شدهام. همچنین بیخبر و غافل ماندم و فهمیدم که به کجا میرسم.
بدیدم جملگی ازتو پدیدارشدستی جان مستم را خریدار
هوش مصنوعی: من تو را بهطور کامل دیدم، و از وجود تو جان مست من به دنیا آمده است و تو خریدار آن هستی.
ندارم بیش جانی آن ترا بادمگر ما را کنی از خویش باد
هوش مصنوعی: من دیگر جان نمیآورم، مگر اینکه تو به ما رحم کنی و از خودت جدا نشوی.
ندارم هیچ وجمله از تو دارمچو دارم روی تو من غم ندارم
هوش مصنوعی: من هیچ چیزی ندارم، اما وقتی تو را دارم، دیگر غم و اندوهی حس نمیکنم.
ندارم هیچ جز دیدارت ای جانچرا هستی ز خویش خویش پنهان
هوش مصنوعی: من هیچ چیز دیگری ندارم جز دیدن تو، ای جان! چرا از خودت به راستی پنهانی؟
جهانی رخ نمودی این چه حالستندانم این وبالم یا وصالست
هوش مصنوعی: جهانی را به من نمایش دادی که نمیدانم این وضعیت چگونه است؛ آیا گرفتاری من است یا پیوند و نزدیکی با تو؟
وصالم روی بنمود است ازتوکه ره در جمله بگشودست ازتو
هوش مصنوعی: محبت تو را به من نشان داده و از تو راهی به سوی همه چیز باز کرده است.
تو جانی لیک جانان هم تو داریگُهر در حقهٔ مرجان توداری
هوش مصنوعی: تو حیاتی، اما معشوق هم تو را دارد، مانند این است که در کیسهٔ مروارید، تو هم گوهری داری.
زهی دیدار تو نور مه و خورکجا باشد چو من اینجای در خور
هوش مصنوعی: دیدار تو همچون نوری است که در آسمان میدرخشد، اما من اینجا هستم و نمیتوانم به آن نور دسترسی پیدا کنم.
کمالت برتر است از عقل و ادراکعجایب جوهری هستی خطرناک
هوش مصنوعی: کمال تو فراتر از توانایی عقل و درک انسان است و زیباییهای ذاتی وجود، میتواند خطرناک باشد.
درون پرده در پرده سرائیبهر نوعی که میخواهی سرائی
هوش مصنوعی: درون یک خانه و درون یک چادر، مکانی برای تو وجود دارد که میتوانی به هر شکلی که دوست داری آن را بسازی.
درون پرده و پرده دریدهکمال خویشتن هم خویش دیده
هوش مصنوعی: در درون پرده و پس از شکستن آن، انسان میتواند تمام ویژگیها و زیباییهای وجود خود را مشاهده کند.
درون پردهٔ پرده براندازمرا زین پیش اینجاگه تو مگذار
هوش مصنوعی: در دل این فضا و در پس این پرده، مرا از اینجا بیرون ببر؛ از قبل اینجا را برای من ترک نکن.
درون پردهٔ پرده بسوزانمر از نور خود کل بر فروزان
هوش مصنوعی: در پشت پرده، از نور خود بسوزان، تا همه جا روشن شود.
یقین اینجا ترا بشناختم مننمود خویش در تو باختم من
هوش مصنوعی: من به راستی تو را شناختم و در تو خود را از دست دادم.
یقین دیدم ترا در پردهٔ عشقتو بودی مر مرا گم کردهٔ عشق
هوش مصنوعی: من مطمئن شدم که تو در دل عشق پنهان شدهای و من که در این عشق گم شدهام، تو را میبینم.
یقین دیدم توئی جان و جهانمز تو مر راز پیدا و نهانم
هوش مصنوعی: من به یقین میدانم که تو جان و جهان من هستی. راز و رمز وجودم، چه نمایان و چه پنهان، از تو نشأت میگیرد.
شدستم از غمت شیدا و مجنونکه یکسانی بهر لحظه دگرگون
هوش مصنوعی: من از حزن تو چنان شیدا و دیوانهام که در هر لحظه حال و روزم تغییر میکند.
توئی اینجان من هم یک صفت باشز دید خویشتن نی بر صفت باش
هوش مصنوعی: تو اینجا هستی و من هم به نوعی به تو مرتبط هستم، پس از دیدگاه خودم نباید فقط در پی وصف خودم باشم.
تمامت کاملان لال تو باشندز نور تو عیان حال تو باشند
هوش مصنوعی: تمامی افراد پاک و اهل کمال، از نور تو خاموش و بیصدا هستند و حال و احوال تو برای آنها روشن و واضح است.
همه عشاق سرگردان بودتعجایبها ز خود برساختستی
هوش مصنوعی: همه محبتورزان در آشفتگی و سردرگمی بودند، تو با خیال خود چیزهایی شگفتانگیز خلق کردی.
چه شور است که میانداختستیطلبکارند دائم در وجودت
هوش مصنوعی: چه شور و هیجانی برپا کردهای که همیشه در وجودت طلبکارانی وجود دارند.
چه شور است این یقین با من بگو بازکه کردستی ابا من جنگ آغاز
هوش مصنوعی: این احساس یقین و اطمینانی که دارم، چه شور و هیجان زیادی به من میدهد. بگو باز هم که تو چگونه این جنگ را با من آغاز کردی؟
تمامت کُشتی و در خون فکندیز پرده جملگی بیرون فکندی
هوش مصنوعی: تمام تلاش خود را کردی و در نهایت، همه چیز را به دور انداختی و از پرده پنهانی بیرون آوردی.
تمامت پردهٔ عالم دریدیز اوّل پردهٔ آدم دریدی
هوش مصنوعی: تمام پردههای جهان را از ابتدا تا پایان شکستی، مانند شکستن پردهٔ آدم.
تو دانی آنچه خواهی میکن ای جانمکن پیدا بکس این راز پنهان
هوش مصنوعی: تو میدانی که چه میخواهی و یا چه کار میکنی، اما ای جان، این راز را برای کسی فاش نکن.
همه جانها فدای روی توبادهمه تنها چو خاک کوی تو باد
هوش مصنوعی: همه جانها فدای زیبایی تو هستند و همه به تنهایی مانند خاک کوی تو میباشند.
زهی ملک جهان داری که داریدریغا از وفا رحمی نداری
هوش مصنوعی: ای پادشاه بزرگ، تو که بر دنیا حکم میکنی، اما ای کاش در دل خود رحم و وفا به دیگران داشته باشی.
نداری هیچ رحمی من چگویمکه سرگردان تو مانند گویم
هوش مصنوعی: تو هیچ رحم و توجهی نداری، پس من چه بگویم دربارهٔ حالت که مثل یک بیهدفی در حال سرگردانی هستی؟
بکن رحمی مرا آخر مکش دوستچو میدانی که کشتن هم نه نیکوست
هوش مصنوعی: ای دوست، کمی با من مهربانی کن و مرا نبکش، چون خودت میدانی که کشتن هم کار خوبی نیست.
ولی خوئی خوشت اینست جانامگر با جملهات کین است جانا
هوش مصنوعی: عزیزم، تو خوبیات را با کلامت نشان میدهی، مگر اینکه این رفتار با دیگران هم باشد.
ترا مهراست کشتن کین نباشدکه کس را اینچنین آئین نباشد
هوش مصنوعی: تو به گونهای مهارت یافتهای که کشتن دشمنانت برایت آسان نیست، زیرا هیچکس به این شکل نمیتواند با دشمنان خود رفتار کند.
ترا مهرست با جمله نهانیکه کشتن باشد اینجا زندگانی
هوش مصنوعی: عشق تو در وجود من به حدی عمیق است که اینجا زندگی کردن برایم مانند مرگ است.
ترا این بیوفائی کل وفایستبر هر کس مر این جرم و جفایست
هوش مصنوعی: تو به این بیوفاییات به دیگران وفا میکنی و این رفتار تو برای هر کس دیگر گناه و بیاحترامی محسوب میشود.
یقین در کشتن اینجا زندگانیستبر عشاق این راز نهانیست
هوش مصنوعی: در اینجا، یقین به اینکه عشق به نوعی باعث جان دادن و فدا شدن است، به عنوان بخشی از زندگی عاشقانه شناخته میشود و این راز برای عاشقان پنهان است.
بر من خوب آمد عشق ناچاربکن این بندهٔ خود را تو بردار
هوش مصنوعی: عشق برای من دلپذیر است، پس از تو میخواهم که این بندهی خود را بهسادگی بپذیری و از خود دور نکنید.
همه جانها ز بهر تو نثارستهمه دلها ستاده زیر دارست
هوش مصنوعی: همه جانها به خاطر تو فدای تو میشوند و همه دلها در انتظار تقدیم خود هستند.
همه محکوم فرمان تو باشیمسزد با چون توئی ما خود نباشیم
هوش مصنوعی: بیایید همه به فرمان تو تسلیم باشیم، زیرا با وجود کسی مثل تو، نیازی به خودخواهی نداریم.
همه درماندهایم و زارومجروحتو هستی جملگی را قوت و روح
هوش مصنوعی: همه ما در حالتی از ناامیدی و آسیب هستیم، اما تو منبع قدرت و زندگی برای همه ما هستی.
همه در نور تو نابود بودیمزیانی نیست جمله سود بودیم
هوش مصنوعی: همه ما در نور تو از بین رفتیم، اما هیچ مشکلی نیست؛ زیرا همه ما بهرهمند بودیم.
همه در تو گمیم و هم عیانیمبتو پیدا شده اندر جهانیم
هوش مصنوعی: ما در تو حضور داریم و در عین حال در جهان به وضوح خود را به تو نشان میدهیم.
تو بنمودی جمال و میربائیکنون دانیم چون باشد خدائی
هوش مصنوعی: تو زیبایی و چقدر خوشی، حالا میدانیم که حقیقت وجود خداوند چگونه است.
خدائی نیست اندر نزد معنینه این سر دارد اینجانیز دعوی
هوش مصنوعی: خداوندی وجود ندارد که در نزد معنی قرار گیرد، نه اینجا چیزی سر دارد و نه اینجا دعوایی وجود دارد.
ولی درد دلم باتو بگویمطبیبم چون توئی درمان نجویم
هوش مصنوعی: درد دلم را به تو میگویم، زیرا تو پزشک من هستی و نمیتوانم درمانی بهتر از تو پیدا کنم.
تو این درد مرادرمان کن ای جانمر این دشوار من آسان کن ای جان
هوش مصنوعی: ای جان، به من کمک کن تا این درد را درمان کنم. این مشکل سخت مرا برایت آسان کن.
تو دردی هم تو خواهی کرد درمانتو جانی هم تو خواهی گشت جانان
هوش مصنوعی: تو خودت دلیلی برای درد و رنج میسازی و در عوض، خودت هم میتوانی به عنوان محبوب و معشوق درمانی برای آن درد باشی.
تو دردی هم تو درمانی یقینمتو جانی نیز جانانی یقینم
هوش مصنوعی: تو هم دردی و هم درمانی، من به یقین میدانم که تو جان هستی و جانان نیز هستی.
شده معلوم کاینجا هم تو بودینمود خود مرا اینجا نمودی
هوش مصنوعی: میدانم که تو هم در اینجا حضور داشتی و خودت را به من نشان دادی.
نمود خود نمودی ای دل و جانز پیدائی نخواهی گشت پنهان
هوش مصنوعی: ای دل و جان، تو خود را نشان دادهای و از آنجا که خود را آشکار کردهای، هرگز نخواهی توانست پنهان بمانی.
تمامت عاشقانت بنده گشتهز نورت جملگی تابنده گشته
هوش مصنوعی: تمام عاشقان تو به نور تو فرمانبردار شدهاند و همه آنها پرنور و درخشان گشتهاند.
تمامت مست و حیرانند جانابروز و شب تو میخوانند جانا
هوش مصنوعی: همه در روز و شب به یاد تو مست و گیجاند، ای جانا.
درون جانِ جمله گفتگوئیبمعنی و به صورت بس نکوئی
هوش مصنوعی: در دل هر انسانی گفتگویی وجود دارد که به شکل و معنای زیبایی نمایان میشود.
ز حسنِ خویش برخوردار خویشیز فیض نور در اسرار خویشی
هوش مصنوعی: تو از زیباییهای خود بهرهمند هستی و از نور و صفا در رازهای درونت برخوردار هستی.
کمالی جمله و نقصان نداریوجود جملهٔ فرمان تو داری
هوش مصنوعی: تمام کمالها در تو جمع است و هیچ کمبودی نداری، وجود تو تمامیت فرمان و ارادهات را در خود دارد.
تو گویائی تو بینائی تو جانیتو اسرار همه عشّاق دانی
هوش مصنوعی: تو سخنگویی، تو بینا هستی، تو جان هستی و رازهای همه عاشقان را میدانی.
زهی نورت ربوده مسکن دلعیان کرده نمود گلشن دل
هوش مصنوعی: ای نور تو، دل را از خود بینصیب کردهای و باغ دل را به نمایش گذاشتهای.
زهی نورت همه عالم گرفتهاز آن یک پرتوی آدم گرفته
هوش مصنوعی: ای روشنایی تو، تمام جهان از آن نور تو بهرهمند شده و حتی یک پرتوی آن هم انسان را تحت تأثیر قرار داده است.
نهان در جانی و جایت نهانستبه چشمم ذات تو عین العیانست
هوش مصنوعی: وجود تو در عمق جانم پنهان است و در کنارم نیز به گونهای دیگر حضور داری. اما حقیقت تو برای چشمان من کاملاً آشکار و واضح است.
ز تو گویا شدم ای جان جانمبکُش آخر وز اینجاوارهانم
هوش مصنوعی: ای جان من، به نظر میرسد که عشق تو مرا بیدار کرده است. پس هر چه میخواهی بکن، فقط مرا از این وضعیت رهایی بخش.
مرا چون آرزوی کشتن آمدنه همچون دیگران برگشتن آمد
هوش مصنوعی: وقتی آرزوی کشتن مرا در بر گرفت، برخلاف دیگران که به عقب برمیگردند، من تصمیم خود را تغییر ندادم.
مرا از بهر کشتن آوریدیبدینسانم ز جمله برگزیدی
هوش مصنوعی: تو مرا برای کشتن آوردی و به این شکل من را از بین همه انتخاب کردی.
بکش زیرا که تسلیم تو گشتمیقین من فارغ از بیم تو گشتم
هوش مصنوعی: بکش، زیرا که من به تو تسلیم شدم و حالا دیگر از ترس تو آزاد شدهام.
منم تسلیم و حیران اندر این راهترا من میشناسم شاه خرگاه
هوش مصنوعی: من در این مسیر کاملاً تسلیم و در حیرتم. تو را میشناسم، ای پادشاه درگاه.
مرا آن وعدهٔ کانجا بدادیبرآور تا شوم در عشق راضی
هوش مصنوعی: به من آن قولی که آنجا به من دادی فراموش نکن و محقق کن تا من در عشق به رضایت برسم.
منم تسلیم تو از بهر کشتندمی از دیدنت اینجا بگشتن
هوش مصنوعی: من به خاطر دیدن تو و یک لحظه بودن در کنارت، هر چیزی را قبول کردهام و تسلیم شدم.
توئی جان جهان و دید اسرارمرا چندین در این دنیا میآزار
هوش مصنوعی: تو جان جهان هستی و رازهای مرا در این دنیا به شدت آزردهحال میکنی.
تو ای جان جهان تا چند خواریکنی برمن منم بر پایداری
هوش مصنوعی: ای جانِ جهان، تا چه زمانی باید به من سختی بکشی؟ من همچنان بر پای خود ایستادهام.
چنین من پایدار و پایدارتهمی بینم جهانی آشکارت
هوش مصنوعی: من میبینم که تو در این جهان ثابت و پایدار هستی.
جفا بر من کنی تو آشکارهبآخر کرد خواهی پاره پاره
هوش مصنوعی: اگر با من بد رفتاری کنی، در انتها خودت آسیب میزنی و از هم پاره میشوی.
مرا اینجا یقین میدانم ای جانکه برگویم این اسرار جانان
هوش مصنوعی: در این مکان، با اطمینان میدانم که میتوانم این رازهای عاشقانه را با تو در میان بگذارم، ای عزیز.
من اینجا درگمان و در یقینماگرچه راز تو از پیش بینم
هوش مصنوعی: من در اینجا در حال تردید و همچنین داشتن اطمینان هستم، هرچند که از راز تو از قبل آگاهی دارم.
بوقتی کاین طلسم آواره باشدوجودم لخت لخت و پاره باشد
هوش مصنوعی: زمانی که این حالت جادویی و پیچیده وجود دارد، احساس میکنم که وجودم در هم شکسته و بینظم است.
من آن دم گویم اسرار معانیکنونم کُش که زارم میتوانی
هوش مصنوعی: من در آن لحظه که به رازهای معانی میپردازم، درخواست میکنم که مرا بمیرانی، زیرا در حال حاضر بسیار دچار اندوه و درد هستم.
ز بهر کشتن اینجا من بزادمچو اکنون تن بتسلیمی نهادم
هوش مصنوعی: به خاطر کشتن در اینجا من به دنیا آمدم، مانند این که اکنون بدنم را به تسلیم سپردهام.
چه باشد جان هزاران جان چه باشدکه این مشکین کمان تو که باشد
هوش مصنوعی: این بیت به دوگانگی و ارزشمندی احساسات و زیباییها اشاره دارد. آنچه که جان انسانها را احاطه کرده و مهم است، در مقایسه با زیبایی و جذابیت کمان مشکین تو، به نظر ناچیز میآید. به نوعی، این بیت در تلاش است تا قدرت و تاثیر عشق و زیبایی را بر زندگی و وجود انسان نمایان کند.
بهردم صد هزاران جان شیرینفدای رویت ای دلدار شیرین
هوش مصنوعی: هر لحظه، صدها جان شیرین برای دیدن تو فدای زیباییات میشود، ای معشوقهی خوشسیما.
توئی کاندر نهاد جمله فردینکرده هیچ کس آنچه تو کردی
هوش مصنوعی: تو در دل هر فردی وجود داری و هیچ کس نتوانسته است مانند تو عمل کند.
لبِ شیرینِ گوهر پاشت ای جانکه دیدار تو آمد درد درمان
هوش مصنوعی: ای جان، لبِ شیرین و با ارزش تو که به من میرسد، نشان از این است که دیدارت میتواند درمانگر دردهای من باشد.
بکن درمان من تا جان دهم بازز عین جسم خود پنهان دهم باز
هوش مصنوعی: براي من درمانی فراهم کن تا زمانی که جانم را فدای تو کنم و دوباره وجود خود را از چشمها پنهان کنم.
بکن جانم قبول ای جان جان توبکش عطّار ای جان رایگان تو
هوش مصنوعی: ای جانم، بپذیر این را که عشق تو در دل من قرار دارد. ای عزیز، جان خود را فدای عشق تو میکنم، زیرا عشق تو برای من بیهزینه و ارزشمند است.
تو میدانی که همچون او نیابیجز این خواهی که کُشته او نیابی
هوش مصنوعی: تو میدانی که هیچکس را مانند او نخواهی یافت و اگر بخواهی او را بکشید، به دنبال او نخواهی رسید.
بکُش ای جان ودیگر زندهام کنمنم بنده بخود پایندهام کن
هوش مصنوعی: ای جان، مرا بکش و به زندگی دیگری برسان. من بندهای هستم که تو مرا جاودانه کن.
چو قتل من بدست تست جانااز آن جانم زهستی جست جانا
هوش مصنوعی: عزیزم، وقتی که تو مرا به قتل میرسی، جان من به خاطر تو از زندگی فرار میکند.
چو کردی نیست آنکه هست باشمکه خود من از وصالت مست باشم
هوش مصنوعی: وقتی به یاد تو هستم، دیگر چیزی برایم اهمیت ندارد و تنها در حالتی خوشحال و سرمست از محبت تو زندگی میکنم.
ز جام تست این مستی که دارمز دید تست این هستی که دارم
هوش مصنوعی: این حالت شگفتانگیزی که من دارم، نتیجه نگاه تو به من است و این وجودی که من تجربه میکنم، ناشی از وجود توست.
ز شور تست اینجا شورش جانکه پیدا میکند هر لحظه طوفان
هوش مصنوعی: اینجا از شور و هیجان تو خبر است، زیرا جان هر لحظه طوفانی میشود که آن را نمایان میسازد.
ز جام تست این هستی دمادممرا دادی تو این هستی دمادم
هوش مصنوعی: از تو به من این زندگی همیشه در حال است و تو به من این وجود را مداوم عطا کردهای.
دمادم جامت اینجا نوش دارماز آن این حلقهات در گوش دارم
هوش مصنوعی: همواره در اینجا از جامت نوش میخورم و صدای حلقههایت را در گوش دارم.
شدم حلقه بگوشت همچو عشاقزدم هر لحظه کوس عشق را طاق
هوش مصنوعی: من به قدری به تو نزدیک شدم که مانند دیگر عاشقان به وجودت وابسته شدم و هر لحظه صدای عشق را به گوش میرسانم.
خروشم بر فلک دارد ملک گوشنخواهم کرد من نامت فراموش
هوش مصنوعی: صدای من به آسمان بلند است و من گوش به هیچ چیزی نمیدهم و هرگز نام تو را فراموش نخواهم کرد.
فراموش نگردد ای دل و دینتوئی در جان و دل هم جان شیرین
هوش مصنوعی: فراموش نکن، ای دل، که تو اصل دین و ایمان منی و در جان و دل من مانند شیرین هستی.
فراموشم نگردد مهر مهرتکه دیدستم دمی اعیان چهرت
هوش مصنوعی: من هرگز محبت تو را فراموش نخواهم کرد، چرا که در لحظهای که نگاهت را دیدم، زیباییات را به یاد دارم.
ز مهرت مهر دارم همچنان منزنم در مهر جانت کوس جان من
هوش مصنوعی: من از عشق تو تا ابد برخوردارم، چون در عشق تو هستم و جان من به عشق تو تعلق دارد.
دمی تا در بدن دارم تو بینمبجز تو هیچ دیگر مینبینم
هوش مصنوعی: هر لحظه که در زندگی هستم، تنها تو را میبینم و هیچ چیز دیگری برایم اهمیت ندارد.
بجز تو هیچ چیزی در خیالمنگنجد ز آنکه آن باشد وبالم
هوش مصنوعی: جز تو هیچ چیز دیگری در ذهنم نمیگنجد، چرا که تو بر من سنگینی میکنی.
بجز تو میندانم ای دلارامکه بی تو خود ندارد این دل آرام
هوش مصنوعی: به جز تو کسی را نمیشناسم ای دلربا، که بدون تو این دل هیچ آرامشی ندارد.
دلارامی و هم آرام جانیکنون راز من اینجاگه بدانی
هوش مصنوعی: تو آرامش و راحتی منی، حالا میخواهم بگویم راز من چیست.
چنین با من جفا داری مرا هاناز این اندوه زودم دوست برهان
هوش مصنوعی: تو با من بسیار نامهربانی میکنی، ای دوست، مرا از این اندوه رها کن.
دمی نه مرهمی بر جان عطّارکه هم دردی و هم درمان عطّار
هوش مصنوعی: در اینجا به وضعیت دشوار و دردهای عاطفی یا روحی عطار اشاره شده است. گفته میشود که لحظهای آرامش یا تسکین برای عطار وجود ندارد، به طوری که او هم خود دچار درد و رنج است و هم در جستجوی راهی برای درمان آن. این وضعیت نشاندهنده عمق مشکلات و پیچیدگیهای روحی اوست، جایی که هم دردی وجود دارد و هم نیازی به درمان.
ترا دریافت قصّه هست باقیاگر جامی دهی اینجای ساقی
هوش مصنوعی: اگر تو داستانی از عشق و زندگی را در دلت نگهداشتهای، کافی است که در اینجا یک جام به من بدهی تا موقعیت این لحظه را درک کنم.
بده جامی و جانم زودبستانکه بیرویت نخواهم باغ و بستان
هوش مصنوعی: به من یک جام شراب بده و سریعاً روح و جانم را تسکین ببخش، زیرا بدون وجود تو، حتی باغ و بستان هم برایم ارزشی ندارد.
بده جامی که خرقه هست زنّاربسوزم این زمانش در تف نار
هوش مصنوعی: بده لیوانی که من لباس زهد را رها کردهام، این لحظه میخواهم به آتش عشق بسپارم.
بده جامی که تا جان برفشانمکه از دریای تو گوهر فشانم
هوش مصنوعی: به من جامی بده تا جانم را وقف کنم و از دریای وجود تو جواهرات را به دنیا بریزم.
بده جامی که جانم مست رویتشد اکنون میزند او های و هویت
هوش مصنوعی: به من جامی بده که جانم به خاطر زیباییات سرمست شده است، اکنون این حالت شگفتانگیز به جانم رسیده و مرا به وجد آورده است.
بده جامی که جانم مست ماندستز بهر جان توپابست ماندست
هوش مصنوعی: به من جامی بده که جانم به خاطر تو شاد و سرمست باقی مانده است. عشق تو باعث شده که روح و جانم در این شادی باقی بماند.
بده جامی اگرچه هست هستمبیک جامی دگر ای دوست رستم
هوش مصنوعی: اگرچه من هنوز زندهام، ای دوست، اما یک جام دیگر به من بدهید، زیرا به جامی دیگر نیاز دارم.
بگیر از پایم آنگاهی درآورمرا این است اگر داری تو باور
هوش مصنوعی: از من فاصله بگیر و به من مهلت بده تا خود را پیدا کنم. این تنها در صورتی ممکن است که تو به من ایمان داشته باشی.
که من خود در برت جانا که باشمچو تو هستی بگو تا من چه باشم
هوش مصنوعی: بگو چگونه میتوانم به خودم بیندیشم وقتی تو در کنار من هستی؟ من چه ارزشی دارم در مقایسه با وجود تو؟
خراباتی شدم اندر خراباتخراباتی منم اکنون مناجات
هوش مصنوعی: من در جایی که اهل خوشگذرانید و گناهکاران جمع میشوند، به شدت غرق در بینظمی و آشفتگی هستم. اکنون در این وضع، تنها با خداوند به راز و نیاز مشغولم.
کجادرگنجدم سالوس اینجانگیرد مکر و هم افسوس اینجا
هوش مصنوعی: کجاست جایی که فریب و نیرنگ در آن جایی ندارد؟ اینجا تنها جای افسوس و اندوه است.
مرا جام میت فانی نمودستبیک ره مرمرا از خود ربودست
هوش مصنوعی: جام می شراب مرا دچار کرده و به یکباره از همه چیز و همه کس جدا کرده است.
ندانم تو منی یا من توام جاناز آن شیوه زنی اینجای دستان
هوش مصنوعی: نمیدانم آیا تو من هستی یا من توام، اما جانم را با این شیوهات در اینجا در دستانت به تسخیر درآوردهای.
تو مائی من توام اکنون تو دانیتو میدانی که اسرار جهانی
هوش مصنوعی: تو هستی و من هم اکنون در کنار تو هستم. تو خود آگاهی به رازهای عالم و آنچه در آن نهفته است.
توئی اکنون من اینجا نیستم جانبگو کاین جایگه برچیستم جان
هوش مصنوعی: تو حالا در کنار من هستی، اما من در این لحظه در اینجا حضور ندارم. بگو که چه زمان از این مکان دور میشوم.
تو هستی در من و من خود نیم دوستچو کردی مغز اینجاگه مدان پوست
هوش مصنوعی: وجود تو در وجود من است و من تنها ظاهرم را نشان میدهم. وقتی که تو اصل و جوهر منی، نباید به ظاهر بیاهمیت توجه کرد.
مگر بد خفته عشّاقی ابر خوابشده بیهوش اندر عین غرقاب
هوش مصنوعی: آیا عشقورزان در خواب عمیق نیستند، مثل ابری که به خواب رفته و در میان آب غرق شدهاند؟