بخش ۱۳ - در نشانی دادن جوهر حقیقت فرماید
هوش مصنوعی: این متن شعری از عطار نیشابوری است که به بیان حقیقت وجود انسان و جستجوی عشق و وصال میپردازد. عطار در این شعر به اهمیت شناخت حقیقت درونی، عشق و رهایی از بندهای دنیوی اشاره میکند. او تأکید میکند که حقیقت در وجود انسان نهفته است و انسان باید با شناخت خود و دوری از دوگانگی به حقیقت دست یابد. همچنین، او به عشق به عنوان راهی برای رسیدن به حقیقت و رهایی از دنیا و جنت اشاره میکند. در نهایت، او خواننده را دعوت به گسستن از تعلقات دنیوی و رسیدن به مقام یقین و حقیقت میکند.
حقیقت جوهری اندر تو پیداستکز او در جمله عشق و شور و غوغاست
هوش مصنوعی: در وجود تو یک حقیقتی نهفته است که باعث میشود در تمام عشقها، هیجانها و آشفتگیها، اثرش نمایان باشد.
حقیقت در تو و تو در حقیقتفرومانده تو در عین طبیعت
هوش مصنوعی: حقیقت وجود تو با حقیقت خودت در ارتباط است و تو با وجود طبیعیات در دنیای مادی درگیر هستی.
حقیقت در تو و تو در گمانیاز آن یک رمز اینجاگه ندانی
هوش مصنوعی: واقعیت در وجود توست، اما تو آن را در حد یک تصور میدانی. اگر از این راز بیخبر باشی، به حقیقت دست نخواهی یافت.
حقیقت در تو بنمودست دیداراگر مردی یقین خود را پدید آر
هوش مصنوعی: اگر حقیقت خود را در تو به نمایش گذاشته، پس اگر مردی، باور واقعیات را آشکار کن.
حقیقت در تو است و تو در اوئیولیکن گر براندازی دوروئی
هوش مصنوعی: حقیقت در درون تو وجود دارد و تو در حقیقت حضور داری، اما اگر بخواهی دوگانگی و نفاق را کنار بگذاری.
حقیقت را یقین یابی در اینجاابی صورت تو بشتابی در اینجا
هوش مصنوعی: اگر بخواهی حقیقت را به طور کامل درک کنی، باید از ظواهر و شکلهای بیرونی فراتر بری و به عمق مسائل بپردازی.
حقیقت باز دان و راه بگذارسوی مه بازگرد و جاه بگذار
هوش مصنوعی: به حقیقت پی ببر و از آن چه که تو را به سوی مقام و جاهی میکشاند، دور شو. راهی را در پیش بگیر که تو را به همراهی با آن حقیقت رهنمون میشود.
حقیقت بازدان از پیر رهبردرون تست پیر عشق رهبر
هوش مصنوعی: حقیقتی که به تو منتقل میشود، ناشی از تجربه و دانایی آن استاد یا راهنما است; او همان عشقی است که به رهبری تو در میآید و در درون تو وجود دارد.
حقیقت باز دان ای کار دیدهز پیر عشق او دان یار دیده
هوش مصنوعی: حقیقت را بشناس، ای آن که بر اطراف خود مینگری، زیرا از عشق پیرمرد درک کن که دوستی در تماشای واقعیات نهفته است.
ز پیر عشق پرس احوال رازتکه بنماید حقیقت راز بازت
هوش مصنوعی: از سالخورده عشق حال و احوال راز خود را بپرس تا حقیقت راز تو را به تو نشان دهد.
ز پیر عشق پرس و باز بنگراز او دیدار سرّ کار بنگر
هوش مصنوعی: از شخص باتجربه عشق بپرس و دوباره به او نگاه کن تا راز حقیقت را درک کنی.
ز پیر عشق اگر آگاه گردیبکلّی اندر اینجا شاه گردی
هوش مصنوعی: اگر به رازهای عشق پی ببری، به طور کامل در این دنیا بزرگ و صاحب مقام خواهی شد.
ز پیر عشق بستان جام اسرارفروکش جام و آنگه رو سوی دار
هوش مصنوعی: از پیر عشق، رازهای پنهان را بگیر و پس از آن، به سوی مرگ و پایان زندگی برو.
ز پیر عشق بشنو آنچه گویدکه او درمان دردت را بجوید
هوش مصنوعی: از بزرگتر عشق بشنو آنچه را که میگوید، چون او در پی یافتن داروی دردهای توست.
ز پیر عشق بشنو راز و حق شواز او بین و از او دان و بدر رو
هوش مصنوعی: از بزرگتر عشق درس بگیر و حقیقت را از او بشناس. از او آگاهی کسب کن و در مسیر خود پیش برو.
تو پیری در درون داری حقیقتندیده پیر خود گوید شفیقت
هوش مصنوعی: درون تو تجربه و حکمت زیادی نهفته است، اما خودت از آن آگاهی نداری. این تجربههای باارزش میتوانند به تو کمک کنند و تو را راهنمایی کنند.
ز پیر عشق بستان جام و کن نوشچو احمد جامهٔ تحقیق در پوش
هوش مصنوعی: از عشق قدیمی، جرعهای نوش جان کن و همانند احمد، به حقیقت درون خود پی ببر و آن را بپوش.
ز پیر ار جام بستانی دمادمبه یارت در رساند او به یک دم
هوش مصنوعی: بهتر است از تجربههای بزرگترها بهرهمند شوی و در هر لحظه فرصتی برای نزدیکتر شدن به محبوب خود داشته باشی.
ز پیرت نوش کن جام و بمخروشوجود خود بکلّی کن فراموش
هوش مصنوعی: از پیر خود جام بگیر و نگذار که هیچ نگرانی تو را در بر گیرد. وجود خود را کاملاً فراموش کن.
چو این جام از کف آن پیر خوردیفروکش بعد از آن هر جمله دردی
هوش مصنوعی: زمانی که این جام از دست آن پیر نوشیدی، بعد از آن هر دردی فروکش خواهد کرد.
در آن دردی و مستی گر زنی دمبرون باید شد از جنّت چو آدم
هوش مصنوعی: اگر در آن حال درد و مستی به سر ببری، باید از بهشت بیرون بیایی، مانند آدم که از بهشت رانده شد.
مرا این راز از آن شد آشکارهکه کل در پیر خود کردم نظاره
هوش مصنوعی: من به این نتیجه رسیدم که همه چیز را در وجود بزرگتر یا استاد خود مشاهده کردم.
هر آنچه پیر گفت اینجا نوشتمبرون کرد آخر کار از بهشتم
هوش مصنوعی: هر چه که پیر گفت، من اینجا نوشتم و در نهایت، تمام این حرفها مرا از بهشت دور کرد.
چو آدم از بهشت خود برون کردسرشته خاک من در عین خون کرد
هوش مصنوعی: وقتی آدم از بهشت خارج شد، وجود من از خاک و خون شکل گرفت.
ترا اینجا اگر رازت بهشتستبنزد عاشقان دانم که زشتست
هوش مصنوعی: اگر راز تو در اینجا بهشت باشد، برای عاشقان میدانم که این جا جای زیبایی نیست.
چه باشد جنّت و رضوان و کوثرحجابی دان بر عاشق سراسر
هوش مصنوعی: بهشت و نعماتش و آب کوثر برای عاشقانی که به عشق خود میپردازند، مانع و پردهای بیش نیست.
بر عاشق بهشت اینجا عذابستاگرچه اندر او عین عتابست
هوش مصنوعی: برای عاشق، بهشتی که در این دنیا وجود دارد، عذابآور است، هرچند که در آنجا نشانههایی از محبت و درشتی نیز دیده میشود.
بر عاشق به جز جانان نگنجدکه در تحقیق جسم و جان نگنجد
هوش مصنوعی: عاشق هیچکس را جز معشوقش نمیتواند درک کند، زیرا واقعاً در حقیقت جسم و روح چیزی بالاتر از عشق نیست.
بر عاشق همه دیدار جانانستبهشتش قطرهای از بحر پنهانست
هوش مصنوعی: برای عاشق، دیدن محبوبش همانند بهشت است و این بهشت، تنها یک قطره از دریای وسیع و نامرئی محبت است.
بر عاشق به جز جانان مگو توبجز این درد او درمان مجو تو
هوش مصنوعی: به محبوب غیر از جانان خود چیزی نگو و برای این درد، به جز او هیچ چارهای نجو.
کسانی کاندر این رازند ماندهاز آن پیوسته زین بازند مانده
هوش مصنوعی: افرادی که در این موضوع سرگردان هستند، همیشه به دلیل پیوندی که با گذشته دارند، نمیتوانند از آن جدا شوند و همچنان در حال و هوای آن باقی ماندهاند.
بهشت و حور و غلمان و در و دوستحقیقت مغز، یارست و دگر پوست
هوش مصنوعی: بهشت و زیباییهای آن، مثل حوریان و پسران زیبا، همه ظواهر هستند. ولی حقیقت و جوهر اصلی محبت و دوستی با یار است که در عمق وجود احساس میشود.
چو آدم راز دید از وی برون شدبه آخر یار او را رهنمون شد
هوش مصنوعی: زمانی که آدم رازهایی را درک کرد و به شناختTrue خود پی برد، در نهایت همراه او راهنمایی شد تا به حقیقت نزدیکتر شود.
چنانت سرّ با آدم بگویمدر اینجا درد و درمانت بجویم
هوش مصنوعی: میخواهم به تو رازهایی را بگویم و در این مکان، به دنبالت بگردم تا درمان دردهایت را پیدا کنم.
نه آدم را برون کردند کآدمنمیگنجید آنجاگه در آن دم
هوش مصنوعی: آدم را از آنجا بیرون کردند، چون او در آن لحظه جایی نداشت و نمیتوانست در آن فضا بگنجد.
مثال بوستانی بُد بهشتشاز آن مر آخر کار او بهشتش
هوش مصنوعی: بهشت او به خاطر تلاش و کارهایی است که در دنیا انجام داده است، چنان که مانند باغی سرسبز و زیباست. در نهایت، نتایج و دستاوردهای او به اوج زیبایی و آرامش میانجامد.
ز بعد قربت آمد هجر آخررها کرد او بهشت از دید ظاهر
هوش مصنوعی: پس از دوری و جدایی، عشق به او باعث شد که از خوشیها و بهشت ظاهری فاصله بگیرد.
بر جانان بهشتش گشت زندانتمامت کرد ترک او همچو رندان
هوش مصنوعی: محبوب من بهشت خود را به زندانی تبدیل کرده است و تمام دلبستگیام را به او رها کردهام، مانند کسانی که از زندگی دنیا زدهاند.
منزّه شد چو ذات پاک بیچونحقیقت عاشق آسا رفت بیرون
هوش مصنوعی: ذات پاک و بینقصی که هیچ گونه نقص و عیبی ندارد، از دنیا و محدودیتهای آن فارغ و به عشق حقیقی روی آورده است.
بهشتش عقل بود و عقل بگذاشتنمود جبرئیل ونقل بگذاشت
هوش مصنوعی: بهشت او عقل بود و او عقل را کنار گذاشت، در حالی که جبرئیل و پیامها را نیز رها کرد.
چنان شد آدم از ظلمت سوی نورکه از جنّات و حوّا گشت او دور
هوش مصنوعی: آدم به قدری از تاریکی به سوی روشنایی و نور تغییر پیدا کرد که دیگر از بهشت و حوا فاصله گرفت.
چو پیر عشق او را روی بنمودمر او را کل در توفیق بگشود
هوش مصنوعی: زمانی که محبوب عشق، چهرهاش را به او نشان داد، درهای موفقیت بر او گشوده شد.
مرا او را گفت کای آدم نظر کننمود من ببین جانت خبر کن
هوش مصنوعی: او به من گفت: ای آدم، به خودت نگاه کن و ببین که چه میکنی و جانت را درک کن.
اگر بیرون فتادستی ز جنّاتترا آخر رسانم سوی کلّ ذات
هوش مصنوعی: اگر دستی از باغها به سوی تو بیفتد، در نهایت به تمام وجودت خواهم رساند.
منم با تو ترا بیرون فکندهبه شاهی میرسانم هان تو بنده
هوش مصنوعی: من تو را از جایی که هستی خارج میکنم و به مقام بلندتری میرسانم، پس بدان که تو بندهام.
مرا بشناس و با من باش ساکنکه در آخر کنم بود تو ایمن
هوش مصنوعی: مرا بشناس و با من در آرامش زندگی کن، زیرا در نهایت میتوانم تو را از خطرها حفظ کنم.
چو من دیدی منت بنمایم این رازحجاب اندازم این دم آخرت باز
هوش مصنوعی: اگر تو به من نگاه کنی، خواهش میکنم نشان بده که چه رازی را پنهان کردهای. در این لحظهی پایانی، پوشش این راز را کنار میزنم.
منم بیرون فکنده تا بدانیتو ای آدم به راز کلّ نهانی
هوش مصنوعی: من بیرون آمدهام تا تو بدانی، ای انسان، به اسرار عمیق و پنهان جهان.
کنون جز من مدان در سینهٔ خویشمنم پیر تو ای دیرینهٔ خویش
هوش مصنوعی: اکنون در دل خود غیر از من کسی را نپذیر، من تنها راهنمای تو هستم ای دوست قدیمی.
از آنت کردم از جنات بیرونکه تا بنمایمت کل ذات بیچون
هوش مصنوعی: از تو جدا شدم و تو را از باغها بیرون کردم تا بتوانم ذات حقیقی تو را به تو نشان دهم.
به غیر ما نظر اینجا مکن توز من بشنو حقیقت این سخن تو
هوش مصنوعی: به جز ما به هیچکس دیگر در اینجا نگاه نکن، فقط از من حقیقت این سخن را بشنو.
بهشت و حور و غلمان جمله دیدیکه یک نقش و سراسر پیچ دیدی
هوش مصنوعی: بهشت و نعمتهای آن و جوانان زیبا را دیدی، اما تمام آنها فقط یک تصویر هستند و در حقیقت، همه چیز در هم تنیده و پیچیده است.
ندیدی هیچ آدم بازدان توز من بشنو هم از من راز دان تو
هوش مصنوعی: تو هرگز آدم باوفایی را ندیدی، حالا از من بشنو و راز وفاداری را از من بیاموز.
همه مانند نقشی بود پیشتاگرچه در برونت هست خویشت
هوش مصنوعی: همه انسانها مانند نقش و تصویر هستند که در مقابل تو قرار دارند؛ اما هر چه هستی و وجود داری، در درون توست.
همه اندر نمود آدم اینجامنت کردم در اینجاگه مصفّا
هوش مصنوعی: همه انسانها در اینجا در شکل و شمایل آدمی به نمایش درآمدهاند. من در این مکان پاک و صاف، منتظر نشستهام.
به من پیدا شد و در من نهان شدبه من آدم در اینجاگه عیان شد
هوش مصنوعی: او به من آشکار شد و در درون من پنهان گردید، به من انسانی که در این مکان نمایان شد.
ترا آن رازها کاندر سر تختنمودم بازگفتم با تو بدبخت
هوش مصنوعی: تو را به آن رازهایی که در دل خود داشتم، آشکارا گفتم، اما تو بدبختی و نادانی.
ندیدستی ندیدی زان شدی دوربخود گشتی در این جنات مغرور
هوش مصنوعی: اگر چیزی را که تجربه نکردهای، تجربه نکنی، از آن دور میشوی و در نتیجه به خود مشغول میشوی و در این باغهای زیبا دچار غرور میگردی.
نمودی من نمودم با تو آدمبگفتم با تو من سرّ دمادم
هوش مصنوعی: من به تو نشان دادم که چگونه باید بود، و با تو دربارهی رازهای درونیام صحبت کردم.
فرستادم بتو جبریل و گفتمدو گوشم راز ما اینجا شنفتم
هوش مصنوعی: من فرستادم تا با تو صحبت کند و به او گفتم که دو گوش من راز ما را از اینجا شنیدند.
چنان غافل شدست از عشق حواکه یک دم می نیفتادی تو با ما
هوش مصنوعی: او آنقدر از عشق حوا غافل شده است که حتی یک لحظه هم نمیتواند با ما باشد.
دمی با ما اگر چه راز گفتیز من با من حقیقت باز گفتی
هوش مصنوعی: اگرچه در لحظهای با ما از رازهای دل سخن گفتی، اما حقیقت وجود من را به خوبی درک کردی.
منت حاضر بُدم در جان و در دلمنت مقصود کردم جمله حاصل
هوش مصنوعی: من همیشه در انتظار حضور تو بودم، هم در جانم و هم در دلم. اکنون که به تو رسیدهام، احساس میکنم که تمام خواستههایم به دست آمده است.
ولی در عاقبت آدم ندانیکه سرّ دوست رازست و نهانی
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که در نهایت انسان نمیتواند به طور کامل درک کند که حقیقت دوستی چیست و رازهای آن به شکلی پنهان و ناشناخته باقی میماند.
منت سرّ تو آدم راز گویمز تو در تو حقیقت راز جویم
هوش مصنوعی: منت راز و اسرار تو را بر من بگذار، و من از تو میخواهم که در خود حقیقت را جستجو کنم.
ز بهر آن برون کردست از آنجاکه غیری را نبینی جز من اینجا
هوش مصنوعی: برای این که هیچکس جز من را در این مکان نبینی، از آنجا خارج شده است.
در این هجران وصال من تو دریابدر این قربت جمال من تو دریاب
هوش مصنوعی: در این دوری، به یاد وصال من باش و در این تنهایی، زیباییام را فراموش نکن.
که هجران من و وصلست هردویکی آدم حقیقت چه من و تو
هوش مصنوعی: دوری من و نزدیکیام به تو، در واقع یکی است. در حقیقت، من و تو یک وجود هستیم.
از آن وصل و از این هجران مرا بیندرون بنگر مرا عین لقا بین
هوش مصنوعی: به خاطر ارتباطی که با محبوب دارم و جداییام از او، به درون من نگاهی بینداز و ببین که چگونه از دیدن او شادمان و محزون هستم.
منم بر تو ید قدرت نمودهدر اینجاگه مه بدرت نموده
هوش مصنوعی: من در این مکان به تو تسلط پیدا کردهام و به نوعی درخشش و زیبایی تو را به نمایش گذاشتهام.
منت جنّت نمودم باز حوّامنت کردم ز دید خویش پیدا
هوش مصنوعی: من دوباره به تو برکت و نعمت میبخشم، ای حوّا، و خودم را از دید خودم نمایان میکنم.
منم درآخر کارت فراقینمودم اندر اینجا اشتیاقی
هوش مصنوعی: من در اینجا جدایی را تجربه کردم و احساس شدید خواستن در دل دارم.
حقیقت نوش با ما نیش باشدترا این راه ما در پیش باشد
هوش مصنوعی: حقیقت اگر شیرین باشد، ممکن است برخی از آن تلخیها هم در آن وجود داشته باشد. این مسیر ما را به سوی حقیقت هدایت میکند.
رهی در پیش داری آدم پیربباید رفتن اکنون می چه تدبیر
هوش مصنوعی: در مسیری که در پیشرو داری، باید آدمی که سالخورده است را ترک کنی و اکنون باید درباره نوشیدنی چه ترفندی به کار ببری؟
ره ما راه تست و راه کن تومگو دیگر بگستاخی سخن تو
هوش مصنوعی: راه ما همان راه توست؛ پس تو باید آن را پیدا کنی و جلو بروی. نیازی نیست که دیگر در این مورد با بیادبی صحبت کنی.
رهت در ما کن و رس بر در ماکه با تست این زمان مر رهبر ما
هوش مصنوعی: راه تو در دل ما باشد و به در ما وارد شو، زیرا در این زمان، تو سررشته و راهنمای ما هستی.
ره عشقم ره دور و درازستدر او گاهی نشیب و گه فرازست
هوش مصنوعی: راه عشق راهی طولانی و پرپیچ و خم است که در آن گاهی پایین و گاهی بالا میرمیم.
بمن کن راه و منزل بین تو در منبآخر آن بت صورت تو بشکن
هوش مصنوعی: به من نشان بده که چگونه میتوانم به تو نزدیک شوم و به حقیقت وجودیام برسم، در پایان، مجسمه زیبایی که در دل دارم را بشکن.
بمن کن راه و منزل بین و خوش باشحقیقت تن دَرِ دل بین و خوش باش
هوش مصنوعی: برای من راه و مقصد را مشخص کن و با شادی به حقیقت وجودی خود و درونت نگاه کن و خوشحال باش.
تو پنداری مگر کین عشقبازیستبیانی دیگرست این سر نه بازیست
هوش مصنوعی: شما فکر میکنید این عشق فقط یک بازی است، اما این احساس عمق بیشتری دارد و یک بازی ساده نیست.
توئی آدم ز جنّت رفته بیرونفتاده این زمان در سیر گردون
هوش مصنوعی: تو انسانی هستی که از بهشت بیرون آمدهای و اکنون در این دنیای پر از گردش و چرخش قرار داری.
رهی دور و عجب در پیش داریابا خود پیر پیش اندیش داری
هوش مصنوعی: تو سفری طولانی و حیرتانگیز در پیش داری، اما با خود اندیشههای حکیمانهای را در سر میپرورانی.
ترا خود میکند در خود خطابینداری زهره تاگوی جوابی
هوش مصنوعی: تو در درون خود صدایی داری، اما جرأت بیان آن را نداری؛ پس به خودت بازنگر و او را بشنو.
ندانی ره از آنی باز ماندهچو گنجشکی اسیر باز مانده
هوش مصنوعی: نمیدانی کجا باید بروی، درست مثل یک گنجشک که در قفس به دام افتاده است.
ترا بیرون فکند از عین جنّاتهزاران نکته میگوید ز آیات
هوش مصنوعی: تو را از بهشتهای فراوان دور کردهاند و هزاران نکته از نشانهها و آیات مختلف برایت بیان میکنند.
تو چون در شکّی او را کی شناسیچو طفل از عین وحشت میهراسی
هوش مصنوعی: وقتی در تردید هستی، چگونه میتوانی او را بشناسی؟ مثل کودکی هستی که از دیدن وحشت میترسد.
ترا میگوید اینجا گه دمادمدر این دم چون توئی مر عین آدم
هوش مصنوعی: تو را میگوید که در این مکان، لحظه به لحظه و در هر نفسی که هستی، شبیه به روح انسانیت هستی.
تو بیرونی از آن در ره فتادمز بالا در سوی این چه فتادم
هوش مصنوعی: تو از این دنیا جدا هستی و من در حال سقوط از بلندی به سوی تو هستم.
خطابت میکند هر لحظه زینسانتو هستی هر نفس در خود هراسان
هوش مصنوعی: هر لحظه با تو صحبت میکند و میگوید که تو همینگونهای، در هر نفسی که میکشی، به خودت میلرزی و نگران هستی.
نمیدانی جوابی دادن او راکه باشد در خور جانان نکو را
هوش مصنوعی: نمیدانی که پاسخ دادن به او چه ارزشی دارد و این کار شایستهٔ محبوبی نیکو است.
چو میترسی از آنی باز در راهفتاده عاشق و بیچاره در چاه
هوش مصنوعی: وقتی از چیزی میترسی، دوباره در همان مسیر به دام میافتی و دچار مشکل میشوی. عاشق و بیچارهای که در چاه گرفتار شده، نشاندهندهی این است که ترس ممکن است انسان را به بنبست ببرد.
رها کردی تو جنّت را بصد نازبرون پس آمدی ای صاحب راز
هوش مصنوعی: تو با ناز و لطافت، بهشت را ترک کردی و به همین خاطر به دنیا آمدی، ای صاحب راز.
کنون چون آمدی مانند آدمخطاب خوف میآید دمادم
هوش مصنوعی: حال که تو آمدی، مانند آدمی که وحشت دارد، ترس و اضطراب لحظه به لحظه به سراغش میآید.
تو درخوف و بمانده در رجائیفتاده اندر این دام بلائی
هوش مصنوعی: تو در ترس به سر میبری و امیدی در دلداری، اما در این دام مصیبت گرفتار شدهای.
نمیدانی که راهت از کجایستاز آن جان تودرخوف و رجایست
هوش مصنوعی: تو نمیدانی که راهت از کجا آغاز میشود؛ زیرا وجود تو پر از ترس و امید است.
رجا و خوف کی راهت نمایدکه جز پیرت یقین راهت نماید
هوش مصنوعی: اگر به امید و ترس بسنده کنی، به جایی نخواهی رسید، تنها ایمان و یقین در سرد و گرم زندگی میتواند تو را هدایت کند.
چو پیرت در ره افکندست در خوداز آنی میروی با او تو بیخود
هوش مصنوعی: وقتی که سالخوردهای در راهی قرار میگیرد، تو در درون خود از آن لحظه خارج میشوی و با او بیخود میشوی.
دمی گوید که منزل اندر اینجاستدمی گوید که مر منزل نه پیداست
هوش مصنوعی: لحظهای میگوید که منزل در همین جاست و لحظهای دیگر میگوید که نشانی از منزل نیست.
دمی گوید منت بیرون فکندمدمی گوید منت در خون فکندم
هوش مصنوعی: گاهی احساس میکنم که بار سنگینی را از دوشم برداشتهام و دیگر آزاد شدهام، ولی در لحظهای دیگر یعنی در همان حال، حس میکنم که در غم و درد غرق شدهام.
دمی گوید منت دیدار دارمابا تو اندر این سر کار دارم
هوش مصنوعی: لحظهای میگوید که منتظر دیدارت هستم، اما در این شرایط نمیتوانم با تو کاری داشته باشم.
دمی گوید مترس و خوش همی باشگهی در آب و گه آتش همی باش
هوش مصنوعی: لحظهای نترس و شاد زندگی کن، گاهی در آرامش مانند آب و گاهی در هیجان و چالش مانند آتش باش.
دمی بر کسوت آدم برآیدگهی حوّا ز آدم مینماید
هوش مصنوعی: لحظهای آدمی به زیبایی و شکوه خود جلوهگری میکند و زمانی دیگر، حالتی از حوا را به تصویر میکشد.
دمی تاجت نهد بر سر ز شاهیدمیت از مه در اندازد بماهی
هوش مصنوعی: لحظهای تاجت را به نشانهی احترام بر سر میگذارند، و در همان آن، مهری از چهرهات بر میافتد و مانند ماهی به دریا میریزد.
دمی در خاکت اندازد بخوارینباشد زهره تا سر را بخاری
هوش مصنوعی: که اگر کسی لحظهای خاک تو را بشوید، دیگر از او هیچ شرم و حیا باقی نمیماند تا بتواند سر بلند کند.
دمی بر عرشت افرازد یقین سردمی از قربتت بر فرق افسر
هوش مصنوعی: لحظهای بر فراز عرش پرواز میکند و یقین دارد که یک لحظه از نزدیکی تو بر روی سر تاجش قرار میگیرد.
دمی عزت دمی نخوت نمایددمی بُعد و دمی قربت نماید
هوش مصنوعی: مدتی احساس افتخار و تکبر میکند، مدتی فاصله میگیرد و مدتی نزدیک میشود.
بجز آنکو در این ره درد یابدچو مردان خویشتن او فرد یابد
هوش مصنوعی: تنها کسی که در این مسیر، درد و رنج را با شهامت تحمل کند، میتواند به حقیقت و شخصیت واقعی خود برسد.
غم جانان خورد در خون نشیندبجز او در همه غیری نبیند
هوش مصنوعی: غم عشق محبوب در دل همچون خون نشسته است و جز او در هیچکس دیگر نمیبیند.
بلای قرب جانان همچو آدمکشید اینجا ز عشق او دمادم
هوش مصنوعی: بلای عشق محبوب به شدت میکشد و هر لحظه باعث درد و رنج میشود.
بلا بیند نیارد دم زدن اوگهی در گفت باشد گاه در گو
هوش مصنوعی: هر کس که در مشکلات و دردسرها قرار گیرد، نمیتواند سخنی بگوید. گاهی او سکوت میکند و گاهی به حرف میآید.
گهی چون آدم از جنّت شود دورفتد چون سالکان اندر ره دور
هوش مصنوعی: گاهی انسان از بهشت دور میشود و مانند مسافرانی که در راههای دشوار و طولانی سفر میکنند، به سختی و در فشار قرار میگیرد.
گهی چون آتش اینجا خود بسوزدگهی چون باد آتش بر فروزد
هوش مصنوعی: گاهی انسان مانند آتش میسوزد و گاهی چون باد، آتش را روشن میکند.
گهی در بار غم مانند منصوربسوزد تاشود کلّی علی نور
هوش مصنوعی: گاه انسان در غم و اندوه مانند منصور حبس میشود و میسوزد، اما در نهایت این سختیها او را به روشنایی و حقیقت میرساند.
گهی مانند او گوید اناالحقدر آخر منزلت اینست الحق
هوش مصنوعی: گاهی او به زبان میآورد که من حقیقت هستم و در نهایت مقام و مرتبت او همین است که حقیقت را بیان کند.
مثالی بود این سر تا بدانیکه راز دیگر است این از معانی
هوش مصنوعی: این یک مثال بود تا بفهمی که این موضوع از معانی دیگری برخوردار است.
نمودی گفتم اینجا آشکارهنمیدانی نمیبینی چه چاره
هوش مصنوعی: من به تو اشاره کردم و گفتم موضوع روشن است، اما تو نمیدانی و نمیبینی که چه راه حلی وجود دارد.
نمیدانی که یارت با تو چونستگهی در راستی گه با سکونست
هوش مصنوعی: تو نمیدانی که دوستت چگونه است؛ گاهی در صداقت و راستگویی است و گاهی در سکوت و آرامش.
گهی بنمایدت دیدار بیچونگهی بیرون کند از هفت گردون
هوش مصنوعی: گاهی دلبر چهرهاش را بیهیچ عیبی به تو نشان میدهد و گاهی بهطور ناگهانی از همهچیز و همهکس دور میشود.
گهی چون سالکانت در ره خویشدر اندازد بسوی درگه خویش
هوش مصنوعی: گاهی اوقات، مانند رهروانی که در مسیر خود قرار دارند، تو را به سوی درگاه خود هدایت میکند.
گهی چون پیر دین منصور حلّاجترا بر فرق معنی بر نهد تاج
هوش مصنوعی: گاهی مانند پیر دین منصور حلاج، معنی بر سر تو تاج مینهد.
گهی بنمایدت اسرار وانگهگهی مانند او بر دار آنگه
هوش مصنوعی: گاهی اسرار را برایت نمایان میکند و گاهی تو را مانند او به دار میکشاند.
کند بودت که تا رازش بگوئیندانم تا در این معنی چگوئی
هوش مصنوعی: آیا تو میدانی که راز از چه چیزی سخن میگوید؟ من نمیدانم چگونه درباره این موضوع صحبت کنم.
نمییاری بترک جان خود کردکه چون منصور گردی در همه فرد
هوش مصنوعی: نمیخواهی خود را نابود کنی، چون میدانی که اگر این کار را بکنی، به مقام بزرگی خواهی رسید که همه جا معروف خواهی شد.
نمییاری چو آدم در ره اوفتادت تا رهی بر درگه او
هوش مصنوعی: اگر به او نزدیک شوی، مانند آدمی که به راه او افتاده است، باید با دقت و توجه گام برداری تا به درگاه او برسی.
نمییاری دمی تا راز بینیوصال شه در اینجا باز بینی
هوش مصنوعی: تو لحظهای هم نمیمانی تا راز دلخواهی را ببینی و عشق واقعی را در اینجا تجربه کنی.
نمییاری وصال شاه دیدنگذشتن از خود و در وی رسیدن
هوش مصنوعی: اگر نخواهی به وصال محبوب برسی، لازم است از خودت بگذری و تمام وجودت را در او حل کنی.
نمییاری گذشت از خود حقیقتحقیقت دوست میداری طبیعت
هوش مصنوعی: تو نمیتوانی از خودت بگذری، چون به حقیقت عشق میورزی و به طبیعت وابستهای.
طبیعت آنچنانت بند کردستکه جانت مانده در دیدار فردست
هوش مصنوعی: طبیعت به قدری شما را در چنگال خود گرفته که روحتان در انتظار دیدار کسی دیگر مانده است.
طبیعت دوستداری زو جدائیاز آن محروم از دید خدائی
هوش مصنوعی: دوست داشتن طبیعت خدایی است و کسی که از آن جدا شود، از زیباییهای الهی بیبهره میماند.
طبیعت همچو شیطانست در توحقیقت عین رحمانست در تو
هوش مصنوعی: طبیعت درون تو مانند شیطانی است که انسان را به وسوسه وا میدارد، اما در عین حال حقیقتی در تو وجود دارد که با صفات رحمانیت و مهربانی همراه است.
طبیعت کردت ازدلدار خود دوراز آنی مانده اندر خویش مغرور
هوش مصنوعی: طبیعت تو را از محبوبت دور کرده است و اکنون در خودت غرق شدهای و به خودتان مغرور هستی.
طبیعت مر ترا در دوزخ انداختوجودت از تف این نار بگداخت
هوش مصنوعی: خودت را در قلب آتشین سختیهای زندگی انداختی و وجودت از حرارت این دردها ذوب شد.
طبیعت بند بندت را فروبستتو اندر گردن او کردهای دست
هوش مصنوعی: سراسر وجود تو به دست طبیعت کنترل شده و تو خود را در اختیار آن قرار دادهای.
چنانش دوست میداری که جانستنمیدانی که خونت رایگانست
هوش مصنوعی: تو او را آنچنان دوست میداری که گویی جان خودت است، غافل از اینکه برای عشق به او، احساسات و جانت را به راحتی خرج میکنی.
بخواهد کشتنت در عین این نارتو همچون کافری دادست زنّار
هوش مصنوعی: میخواهد که تو را به قتل برساند، در حالی که تو در این سختی و ناراحتی همچون کسی هستی که دین خود را از دست داده است.
حقیقت کافری زنّار داریکه از جان مر بُتِ خود دوست داری
هوش مصنوعی: واقعیت این است که تو برای بتی که در دل داری، جانت را فدای او میکنی و این نشان میدهد که در حقیقت به او اعتقادی نداری.
تو چون بت میپرستی کافری توز ناگاهی شوی از جان بری تو
هوش مصنوعی: اگر تو به پرستش بتها ادامه دهی، به کفر میرسیدی و از عدم آگاهیات، از جان خواهی رفت.
بت نفس تو کافر مرد خواهدشدن در آتش اینجاگه نکاهد
هوش مصنوعی: اگر بت (مجسمه) نفس تو کافر شود، مرد خواهد شد و در آتش اینجا دیگر کارش تمام است.
ندیدهدین، و کافر مُرد خواهیندانم تا چه چیزی بُرد خواهی
هوش مصنوعی: اگر چیزی را نرساندهای و هم کافرانه از دنیا رفتهای، نمیدانم که در نهایت چه را با خود بردهای.
شکست این و یقین را باز جو توابا جانت در اینجا راز جو تو
هوش مصنوعی: به دنبال شناختی عمیق از رازهای وجود خودت باش، حتی اگر به نظر برسد شکست و ناامیدی وجود دارد. این جستجو را با اراده و انگیزه ادامه بده.
در آن سر جز پشیمانی و حسرتبمانی در تف نار ندامت
هوش مصنوعی: در آن سوی ماجرا جز پشیمانی و احساس حسرت برایت باقی نخواهد ماند و در آتش ندامت خواهی سوخت.
بصورت مبتلا تا چند باشیدر این عین بلا تا چند باشی
هوش مصنوعی: تا کی در این درد و گرفتار بودن، و در این وضعیت بد ادامه خواهی داد؟
ترا چون نیست دردی کی شود دوستترا چون نیست مغزی باش در پوست
هوش مصنوعی: وقتی که تو دردی نداری، چگونه میتوانی دوستی را تجربه کنی؟ اگر باطن و عمق وجودت خالی باشد، فقط ظاهری خواهی داشت و به هیچ چیز نمیرسی.
بصورت مبتلائی چون عزازیلاز آنی رخ سینه مانندهٔ فیل
هوش مصنوعی: به طور کلی میتوان گفت که در این بیت، شاعر به توصیف زیبایی و جذابیت ظاهری شخصیتی اشاره میکند که همچون عفریتی در آنی خود را نمایان میکند و دارای ویژگیهای برجستهای است که او را به یاد فیل میاندازد. به عبارت دیگر، این شخصیت دارای ویژگیهای خاص و اثرگذاری است که توجه بیننده را به خود جلب میکند.
دمادم مینماید راز، جانتحقیقت میکند آگاه جانت
هوش مصنوعی: همواره رازهایی خود را آشکار میسازد و جانت را با حقیقت آشنا میکند.
ترا هم این بباید سوخت بیشکوگرنه نکتهای آموخت بیشک
هوش مصنوعی: مسلماً تو هم باید دچار سوختن و آزردگی شوی، وگرنه بدون شک نکتهای را نخواهی آموخت.
از آنی مانده در زندان به ماتمکه خودبینی چو او بیشک دمادم
هوش مصنوعی: شخصی که به خاطر خودشیفتگی دچار حبس و غم است، هر لحظه از حال خود ناراضی و نگران است.
بود کز سرّ معنی بازیابیرسی در منزل آنگه شاه یابی
هوش مصنوعی: اگر از عمق معنای روحانی آگاهی پیدا کنی، در آن صورت به مقام و منزلت بالایی خواهی رسید.
بود کین شک شود عین الیقینیترا چون نیست اینجا پیش بینی
هوش مصنوعی: اگر تو یقین داری که چیزی وجود ندارد، پس چرا برای پیشبینی آن در اینجا نگران هستی؟
ترا چون نیست رهبر بر سر راهبماندستی چو روبه در بُن چاه
هوش مصنوعی: زمانی که راهنما و رهبر در مسیر نباشد، تو نیز باید مانند روباهی که در ته چاه گیر کرده است، در جایی بمانی و حرکت نکنی.
تو رهبر را طلب کن در دلِ ریشوز او بگشای کلّی مشکل خویش
هوش مصنوعی: نماز را با خلوص نیت برپا کن و از خداوند بخواه که به تو کمک کند تا مشکلاتت را حل کنی.
تو رهبرداری اندر جان حقیقتکه او بیند یقین عین طبیعت
هوش مصنوعی: تو راهنمایی در دل حقیقت، زیرا که او به وضوح واقعیت را میبیند.
ولیکن چون تو بشناسی نمودشکه آخر باز دانی بود بودش
هوش مصنوعی: اما وقتی تو نشانههای او را بشناسی، در نهایت پی خواهی برد که او چه بود و چه هست.
مر او را آدم اینجا رهنمون شدکه آدم زو یقین عین سکون شد
هوش مصنوعی: این شخص به واسطهٔ انسانی که در اینجا حضور دارد، راهنمایی شد و به آرامش و ثباتی رسید که از یقین و اطمینان او ناشی میشود.
ره جمله نمود و خویش گم کردهمه اندر دوئی افکند خود فرد
هوش مصنوعی: راه همه را نشان داد و خودش را گم کرد، در دوگانگی قرار گرفت و خود را به فردیت نرساند.
حجاب از پیش بردارد در آخرشود مخفی و بود او بظاهر
هوش مصنوعی: اگر پردهها برداشته شوند، در نهایت او پنهان میشود و در ظاهر فقط وجود دارد.
ز عشق این سرّ تواند شد میسّرولیکن گرز آید عاقبت سر
هوش مصنوعی: از عشق، این راز میتواند برایت آسان شود، اما اگر نتیجهاش به بدی تمام شود، عاقبت کار خوب نخواهد بود.
ترا تا سَر بود این سرّ نبینینبینی تا تو این ظاهر نبینی
هوش مصنوعی: برای درک حقیقت و عمق وجود تو، باید از ظاهر و سطح بیرون بروی؛ تا زمانی که تنها به ظاهر نگاه میکنی، نمیتوانی به باطن و رازهای عمیق دست یابی.
به ظاهر شرع بین و باطن آن یاببسوی عشق چون منصور بشتاب
هوش مصنوعی: به ظاهری که میبینیم، دستورات و قوانین دینی را رعایت کن و در عین حال، عمق و حقیقت آن را در عشق و محبت جستجو کن، همانطور که منصور حلاج به عشق الهی شتابان حرکت کرد.
حقیقت هر که دید او سرفشان شدچو جان داد او حقیقت جان جان شد
هوش مصنوعی: هر کس که حقیقت را مشاهده کند، سرفراز و رستگار میشود و وقتی که جان خود را فدای آن حقیقت کند، آن حقیقت برای او همچون جان او عزیز و ارزشمند میشود.
ترا تا جان بود در قالب ای دوستحقیقت مغز باشی لیک در پوست
هوش مصنوعی: ای دوست، تا زمانی که جان در بدنت هست، تو حقیقت و جوهرهای هستی، اما در ظاهر فقط پوستهای به شمار میآیی.
دوئی چون از میان برخاست جان شدحقیقت جان ابر جانان نهان شد
هوش مصنوعی: وقتی که دوئی و جدایی ناپدید میشود، حقیقت وجود به زندگی میآید. جان ابر مانند کسی که در سایه است، پنهان میشود.
چو جان جانان شود جز حق نباشدتوئی باطل کز این جز حق نباشد
هوش مصنوعی: زمانی که جان محبوب (جانان) به تمام معنا زنده و حاضر باشد، هیچ چیزی جز حقیقت وجود نخواهد داشت، و هر آنچه در غیر این راستا باشد، بیارزش و باطل است. بنابراین، تنها حقیقت میماند و هر آنچه جز آن، وجودی نخواهد داشت.
بجان جان توانی یافت خود راکه هر کس مینگردد کل اَحَد را
هوش مصنوعی: برای دستیابی به جان خود و شناخت واقعیتان، باید از هرگونه دوری و جدایی بپرهیزید، چرا که هر کسی که به خود نپردازد، در نهایت به دیگری وابسته میشود.
خدا بیند خدا صورت نداندوگر داند در او حیران بماند
هوش مصنوعی: خداوند میبیند اما تصویر و فرم ندارد. اگر هم داشته باشد، در آن حیران خواهد ماند و نمیتواند آن را درک کند.
چون جان برخاست جانان رخ نمایدترا هر لحظه صد پاسخ نماید
هوش مصنوعی: زمانی که روح انسان به اوج میرسد، محبوب هر لحظه خود را نشان میدهد و به او پاسخ میدهد.
چو جان شد جسم آمد در سوی خاکنهان گردید زیر چرخ افلاک
هوش مصنوعی: وقتی که جان از بدن جدا میشود، جسم به زمین میرود و در زیر آسمان پنهان میشود.
نهان گردد در آن خلوتگه یاردر اینجاگه شود او آگه یار
هوش مصنوعی: در آن مکان دور از چشم، محبوب پنهان میشود و در این مکان، او آگاهی پیدا میکند.
در اینجا آگهی صورت ندارددر اینجا آگهی ار خویش دارد
هوش مصنوعی: در اینجا هیچ نشانی از دیگران نیست و تنها خود فرد حس وجود دارد.
حجابی نیست صورت اندر این خاککه اینجا میشود هم محو در پاک
هوش مصنوعی: هیچ مانعی در این خاک وجود ندارد که مانع ظهور حقیقت شود، زیرا در این مکان، همه چیز به ذوب شدن در پاکی میانجامد.
در اینجا عین خونست و پلیدیدر اینجاگه یقین بر چون رسیدی
هوش مصنوعی: در این مکان، مانند خون که نشانه حیات است، پلیدی وجود دارد و در اینجا وقتی به حقیقت رسیدی، به یقین میرسی.
در اینجا صورتت مانند خونستولی این قصّه با مُل رهنمونست
هوش مصنوعی: در اینجا چهرهات زیبا و جذاب است، اما این داستان به راهی متفاوت اشاره دارد.
چو صورت محو گردد جان بزایدبجز جان هیچ مر او را نشاید
هوش مصنوعی: زمانی که ظاهر از بین برود، روح تولد مییابد. جز روح، هیچ چیز دیگری برای او شایسته نیست.
چو جان گردد صور در عالمِ گِلتنی باشد که گردد در مکان دل
هوش مصنوعی: وقتی روح به شکل در میآید، در دنیای مادی، جسمی خواهد بود که در مکان دل قرار میگیرد.
ز بعد دل شود اینجایگه جانپس آنگاهی شود دیدار جانان
هوش مصنوعی: پس از دوری دل انسان به شدت دلتنگ میشود و در این لحظه، دیدار معشوق ممکن میشود.
اگرچه شرح بسیارست این راولیکن راز میجوید یقین را
هوش مصنوعی: هرچند درباره این موضوع توضیحات زیادی وجود دارد، اما در واقعیت، جستجوی حقیقت و اصل مطلب است که اهمیت دارد.
یقین این است اندر آخر کارکه میگردد صور کل ناپدیدار
هوش مصنوعی: در نهایت، این حقیقت وجود دارد که تمام اشکال و صورتها نابود خواهند شد و از بین میروند.
حقیقت همچو جان اینجا شود گممثال قطره در دریای قلزم
هوش مصنوعی: حقیقت مانند جان انسان در اینجا ناپیدا میشود، همچون قطرهای که در دریای وسیع گم میشود.
حقیقت قطره چون در بحر پیوستیقین هم نیست گردد کاندر او هست
هوش مصنوعی: حقیقت مانند یک قطره است که وقتی به دریا ملحق میشود، دیگر نمیتوان آن را بهراحتی از دریا جدا کرد. در این حالت، درکی از آن وجود ندارد چون در دل دریا گم میشود.
چو قطره عین دریا شد در اینجاحقیقت بود یکتا شد در اینجا
هوش مصنوعی: وقتی که قطرهای از دریا جدا میشود، به حقیقت دریا تبدیل میشود و نشاندهندهی یک حقیقت واحد و منحصربهفرد است.
چو جسمت محو شد کل بود گرددبگویم عاقبت معبود گردد
هوش مصنوعی: وقتی که وجود جسمانی تو از بین برود، کل وجودت به خدا تبدیل میشود. بگذار بگویم که در نهایت، روح تو به مبدأ اصلیاش خواهد پیوست.
وصال صورتست اندر دل خاکدر اینجاگه رسد در صانع پاک
هوش مصنوعی: در این دنیا، وحدت و ارتباط واقعی در دل خاک و ماده وجود دارد، و تنها در این جاست که انسان میتواند به خالق پاک خود برسد.
در اینجا مخزن خود باز بینددر اینجا او حقیقت راز بیند
هوش مصنوعی: در اینجا فرد میتواند عمق خود را کشف کند و در این مکان به حقیقتی پنهان بپیوندد.
در اینجا آتشت چون نار گرددنمود خاک کلّی در نوردد
هوش مصنوعی: در اینجا آتش تو مانند آتش بزرگ خواهد شد و تمام زمین را فراخواهد گرفت.
سوی معدن شود با مسکن خودبیابد بار دیگر مأمن خود
هوش مصنوعی: به جایی که از آنجا آمده است، باز میگردد و دوباره محل آرامش و امنیت خود را پیدا میکند.
دگر چون هم از اینجا او شود بازبسوی باد یابد همچنین راز
هوش مصنوعی: اگر او دوباره از اینجا به سوی باد برگردد، همین راز را خواهد یافت.
دگر هم آب شد اینجا روانهرسد در آب اینجا بی بهانه
هوش مصنوعی: دوباره اینجا آب جاری شده و بیهیچ دلیلی به سمت اینجا میآید.
یقین چون خاک باشد در سوی خاکیکی باشد همه در عین کل پاک
هوش مصنوعی: یقین مانند خاک است و در دنیای مادی، همه انسانها در اصل و ماهیت خود یکسان هستند و در عین تفاوتها، پاکی و خلوص را در وجود خود دارند.
پلیدی پاک گردد بد نماندبجز عطّار این سِرّ کس نداند
هوش مصنوعی: پلیدیها از بین میرود و هیچ بدی باقی نمیماند، جز این که تنها عطّار این راز را میداند.
که عطّار است اینجا راز دیدهز خود مرده در اینجا باز دیده
هوش مصنوعی: اینجا عطّار و داروگر است و رازهای چشم من به خاطر مرگ خودم در اینجا دوباره ظاهر شده است.
بمرد از خویش اندر گور صورتفتادت این همه دید ضرورت
هوش مصنوعی: زمانی که انسان به خاک سپرده میشود، او به عمق وجود خود باز میگردد و در آنجا حقایق و واقعیتهای زندگیاش را به وضوح میبیند.
چنان این سر در اینجا باز دیدستکه خود مُردست وین کل راز دیدست
هوش مصنوعی: این سر به حدی در اینجا گشوده شده است که به گونهای دیگر مرده و همهی رازها را دیده است.
چو مر این جسم و جانش اینچنین استکسی کاین یافت اینجا راز بینست
هوش مصنوعی: هر کسی که اینجا به رازها پی میبرد، میداند که سرنوشت جسم و روح به این شکل است.
بباید رفت زینجا آخر کاربزیر خاک تاریکت بیکبار
هوش مصنوعی: باید از اینجا رفت، چون در نهایت همه ما به زیر خاک تاریک خواهیم رفت.
حجاب اینجا برافتد تا بدانیز من دریاب این راز نهانی
هوش مصنوعی: حجاب و مانع از بین میرود تا بتوانی از من رمز و راز پنهانی را درک کنی.
هر آنکو مُرد آخر زنده گرددچو خورشید از فلک تابنده گردد
هوش مصنوعی: هر کسی که بمیرد، در نهایت دوباره زنده میشود، مانند خورشیدی که از آسمان میدرخشد.
در اینجا زندگانی مرگ باشدولی چون عاقبت کل ترک باشد
هوش مصنوعی: زندگی در این دنیا به گونهای است که گویی مرگ در آن حضور دارد، اما در نهایت، همه چیز به ترک و وداع ختم میشود.
در آخر ترک خواهد بُد ز صورتبباید شد از این معنی ضرورت
هوش مصنوعی: در نهایت، باید از این صورت عبور کرد و به معنای عمیقتری دست پیدا کرد.
بباید شد از این دنیای غدّارنباید بست دل در دهر خونخوار
هوش مصنوعی: باید از این دنیای فریبنده دوری جست و نباید به زندگی ظالم دل بست.
در این دنیا که بر عین بلایستدهان بگشاده همچون اژدهایست
هوش مصنوعی: در این دنیا که مشکلات و چالشها در آن بسیار زیاد است، انسانها به مانند اژدهایی که به راحتی دهان باز کرده و خطرناک به نظر میرسند، به راحتی و بدون اندیشه، سخن میگویند یا عمل میکنند.
دمادم میکشد هر کس سوی خویشزند بر جان هر کس هر زمان نیش
هوش مصنوعی: هر لحظه فردی به طریقی به سمت خود میکشد و در هر زمان بر روح و جان دیگران زخم میزند.
در اینجائی فنا اندر بلائیبآخر زهر کام اژدهائی
هوش مصنوعی: در اینجا، وجود فنا و مشکلات سبب میشود که در نهایت، تلخی و ضرر بزرگی مانند زهر اژدها به وجود بیاید.
چو مردان از دم او کن کنارهمکن در سوی آن ملعون نظاره
هوش مصنوعی: از حرف او دوری کن و مانند مردان از او فاصله بگیر، و به آن شخص بد نگاه نکن.
ببین او را که کامی زشت داردابا کسی هیچ اُنسی میندارد
هوش مصنوعی: ببین آن کسی را که ظاهر و چهرهاش زشت و نازیباست، او هیچگونه ارتباط و نزدیکی با دیگران ندارد.
ندارد هیچ اُنسی با کس این شوماز این معنی شود جان تو معلوم
هوش مصنوعی: هیچ کس در این دنیا نمیتواند به معنای واقعی با دیگری آشنا شود؛ از این رو، جان تو از این مفهوم مشخص میشود.
چو بوقلمونست دنیا تو نظر کندل خود را از این معنی خبر کن
هوش مصنوعی: دنیا مانند بوقلمون است، پس به آن دقت کن و دل خود را از این حقیقت آگاه ساز.
برآرد رنگ بر مانندهٔ تونیوش این پند از دانندهٔ تو
هوش مصنوعی: بر اساس زیبایی و ظرافت تو، رنگی به وجود میآید که شبیه توست. این را به عنوان درس از کسی که داناست، در نظر بگیر.
چو شکلی ساخت این ملعون مکّارچو نقش تو شود اینجا پدیدار
هوش مصنوعی: وقتی این موجود جادوگر و حیلهگر شکلی میسازد، همانند تصویر تو در این مکان نمایان میشود.
نماید خویشتن را با تو اینجاکه بفریبد ترا ای مرد دانا
هوش مصنوعی: او در اینجا خود را به گونهای نشان میدهد که بتواند تو را فریب دهد، ای مرد خردمند.
تو پنداری که او را دوست گیرینمیدانی که اندر پوست میری
هوش مصنوعی: تو فکر میکنی که او را به خود جذب کردهای، اما خبر نداری که در واقع خودت در ورطه خطر افتادهای.
چنانت درکشد چون اژدهائیکه دیگر مینیابد زورهائی
هوش مصنوعی: او به قدری قدرت و توان دارد که مانند یک اژدها میتواند تو را در خود ببلعد و به سادگی بر تو غلبه کند، به ویژه زمانی که قدرت و شجاعت بیشتری از خود نشان میدهی.
چنین است آخرت آنگه بدیدیچرا در سوی دنیا آرمیدی
هوش مصنوعی: آخرت اینطور است که وقتی آن را دیدی، چرا در دنیا ماندی و به آن رو نیاوردی؟
ترا دنیا خوش آمد ای برادرچو ققنوس این زمان در سوی آذر
هوش مصنوعی: ای برادر، خوش آمدی به این دنیا، همانند ققنوس که در این زمان به سوی آتش میآید.
فتادستی و هم در وی بسوزیهم ازخود آتشی در خود فروزی
هوش مصنوعی: اگر در دستان کسی بیفتی و او تو را بسوزاند، خودت هم آتش عشق و احساس را در درونت شعلهور خواهی کرد.
بخواهی سوخت اندر آخر کاربخواهی مرد اندر وی به پندار
هوش مصنوعی: اگر بخواهی، در پایان کار دچار سوختن میشوی، اما اگر بخواهی، در درون خود به مرد شدن میرسی، به شرطی که به افکار و پندهای درست توجه کنی.
تو تا کی ماندهٔ دنیا بمانیز سرّ آخرت رمزی ندانی
هوش مصنوعی: تو تا چه زمانی در این دنیای فانی باقی خواهی ماند بدون اینکه درباره حقیقتهای مهم زندگی و عالم پس از مرگ چیزی بدانی؟
ز سرّ آخرت این سر شنفتینکردی گوش و اندر خواب خفتی
هوش مصنوعی: از رازهای آخرت آگاه شدی، اما گوش ندادی و در خواب به سر میبری.
ترا دنیا چنان در قید کردستکه مرغ جانت اینجا صید کردست
هوش مصنوعی: تو در این دنیا بهگونهای اسیر شدهای که جان و روح تو مانند مرغی در اینجا به دام افتاده است.
چو صیّاد ازل مر مرغ جانتگرفت و صید کرد آخر نهانت
هوش مصنوعی: زمانی که شکارچی ازلی جان تو را گرفت و به دام انداخت، در نهایت به عمق وجودت نفوذ کرد و در خودت پنهان شد.
نخواهد گشت اندر خاک ره خوارتو خواهی ماند اندر عاقبت زار
هوش مصنوعی: تو نمیخواهی که در خاک و خاکی بمانی، اما در نهایت، سرنوشتی ناخوشایند و زاری در انتظار توست.
نخواهی یافت آخر می رهائیچرا بیچاره در قید و بلائی
هوش مصنوعی: نخواهی توانست به راحتی از مشکلات و حوادث خود جدا شوی، زیرا تو هنوز در دام و گرفتاریها گیر کردهای.
ز جان مر جان خود بگذار دنیاره حق گیر و رسوائی مولی
هوش مصنوعی: از جان خود بگذر و در دنیا تنها به دنبال حقیقت باش، که افتخار و مقام مولی را پیدا خواهی کرد.
ز دنیا هیچ ناید مر ترا سودبجز آن کاندر این آتش شوی زود
هوش مصنوعی: از دنیا هیچ چیز برایت سودمند نخواهد بود، جز آنکه در این آتش به سرعت پاک شوی.
جهان نزدیک حق قدری نداردهِلالست این مَهَت بدری ندارد
هوش مصنوعی: جهان به اندازهای که نزدیک به حقیقت باشد، ارزش و اهمیت ندارد؛ این دنیا مانند هلال ماه است و آن نور کامل که به عنوان ماه کامل شناخته میشود، در آن وجود ندارد.
جهان و هرچه در روی جهان استچو یک ذاتست چون یابد جهان است
هوش مصنوعی: جهان و تمام چیزهایی که در آن وجود دارند، مانند یک وجود واحد هستند، زیرا آنچه را که به عنوان "جهان" میشناسیم، همچون یک حقیقت و حقیقتی واحد محسوب میشود.
جهان بگذار و بگذر زو یقین توچو مردان باش در خود پیش بین تو
هوش مصنوعی: دنیا را رها کن و از آن بگذر، چرا که باید به خود و درونت توجه کنی و مانند مردان واقعی با یقین و اعتماد به نفس به جلو بروی.
جهان بگذار کین مردار هیچستکه چون نقش عجائب پیچ پیچست
هوش مصنوعی: دنیا را رها کن، زیرا این دنیای مرده هیچ ارزشی ندارد و همچون نقشی از شگفتیها درهم و برهم است.
جهان بگذار تا یابی رهائیخدا بشناس وز وی کن خدائی
هوش مصنوعی: دنیا را رها کن تا به آزادی واقعی برسی. خدا را بشناس و از او الگو بگیر.
جهان بگذار چون مردان و دیندارنمود خویش در عین الیقین دار
هوش مصنوعی: دنیا را همانند مردان و دینداران، با یقین و اطمینان احساس کن و به جلو حرکت کن.
جهان بگذار و بگذر زو چو مردانخود از بند بلا آزاد گردان
هوش مصنوعی: دنیا را رها کن و از آن بگذر؛ مانند مردان، خود را از مشکلات و گرفتاریها آزاد کن.
جهان بگذار چون آدم ز جنّتدر افکن خویشتن در سرّ قربت
هوش مصنوعی: دنیا را رها کن، مانند آدم که از بهشت رانده شد، خود را در نزدیکی و نزدیکی الهی قرار بده.
جهان بگذار همچون او ره دوستکه تا آخر شوی مر آگه دوست
هوش مصنوعی: به دنیا مثل او که به راه دوست رفت، نگاه کن؛ تا زمانی که به پایان برسی، آگاهی و شناخت دوست را به دست خواهی آورد.
جهان بگذار و همچون او فنا شودر آن دید جهان عین بقا شو
هوش مصنوعی: دنیا را رها کن و مانند او در گذرای آن، فنا و زوال خود را بپذیر؛ در آن صورت، میفهمی که وجود واقعی و جاودانی در باطن این دنیای فانی نهفته است.
جهان بگذار تا یابی سرانجامبنوشی از کف معشوق خود جام
هوش مصنوعی: دنیا را رها کن تا به هدف نهاییات برسی و از دست محبوب خود نوشیدنی بنوشی.
جهان جاودان بنگر در اینجاحقیقت جان جان بنگر در اینجا
هوش مصنوعی: به دقت به جهان همیشگی نگاه کن و در اینجا حقیقت وجود را مشاهده کن.
چه دیدی آخر از دنیا چگوئیکه سرگردان در او مانند گوئی
هوش مصنوعی: آخر چه چیزی از دنیا دیدهای که اینگونه گیج و حیران در آن به سر میبری؟
چه دیدی آخر از دنیا به جز رنجکشیدی رنج و نادیده رخ گنج
هوش مصنوعی: در زندگی چه چیز جز رنج و زحمت دیدهای؟ فقط رنج کشیدهای و نتوانستهای زیباییها و نعمتها را مشاهده کنی.
چه دیدی آخر از دنیا به جز غمنمودت درد و غم اینجا دمادم
هوش مصنوعی: چه چیزی از دنیا دیدهای جز غم و اندوه؟ درد و غم همواره در اینجا وجود دارد.
چه دیدی آخر از دنیای غدّاربجز درد و بلا و عین آزار
هوش مصنوعی: در این دنیا که به ما خیانت میکند، چه چیزی جز رنج و مصیبت و ناراحتی دیدهای؟
ز دنیا هیچ دل شادان نباشدکه جان و دل بکلّی میخراشد
هوش مصنوعی: در این دنیا هیچکس نمیتواند به طور کامل خوشحال باشد، زیرا زندگی به طور کلّی به جان و دل انسان آسیب میزند.
ز دنیا هیچ دل را نیست شادیعجب در غرق این دریا فتادی
هوش مصنوعی: از دنیا هیچ چیز نمیتواند دل را شاد کند. در عجبم که چگونه در این دریای مشکلات غرق شدهایم.
چو دریائیست دنیا موج پر خوندمادم میزند بر هفت گردون
هوش مصنوعی: دنیا مانند دریا است که همواره امواج خونی را به حرکت در میآورد و به آسمان میکوبد.
چو دریائیست دنیا پر نهنگستدرونش جای عیش و هوش و هنگست
هوش مصنوعی: دنیا مانند دریایی بزرگ است که درون آن پر از نهنگها و موجودات دیگر است. در این دریا، مکانهای شادی و خوشی و سرگرمی وجود دارد.
در این دریا بسی کشتی نظر کندل خود را از این دریا خبر کن
هوش مصنوعی: در این دریا کشتیهای زیادی وجود دارد، پس به دقت نگاه کن و دل خود را از حال و هوای این دریا آگاه کن.
که پر موجست از خون عزیزاناز او شو گر تو مردی هان گریزان
هوش مصنوعی: اگر تو مردی و غیرت داری، از جایی که خون عزیزان بر آن موج میزند، دوری کن.
نهنگ جانستان اینجاست دائمکز او هر لحظه صد غوغاست دائم
هوش مصنوعی: این بیت به وجود موجود بزرگی اشاره دارد که همیشه در حال فعالیت و جنب و جوش است. این موجود به طور مداوم توجهها را به خودش جلب میکند و هر لحظه از آن، صداها و هیاهوهایی به وجود میآید.
در این دریا هر آن کشتی که یابدشتابان سوی آن کشتی شتابد
هوش مصنوعی: در این دریا، هر کشتی که سرعت بیشتری داشته باشد، به سمت کشتی دیگر حرکت میکند.
بیک دم در کشد کشتی بیکبارشود در عین دریا ناپدیدار
هوش مصنوعی: در یک لحظه، کشتی میتواند به سمت دیاری برود و به طرز معجزهآسا در دریای وسیع ناپدید شود.
ز دنیا بگذر ای سالک حقیقتکه کس جز جان نخواهد بُد رفیقت
هوش مصنوعی: ای سالک راه حقیقت، از دنیای مادی بگذر، چرا که هیچکس به جز روح و جان تو دوستی نخواهد داشت.
ز دنیا بگذر ای دل یک زمان تومبند اینجای خود در جسم وجان تو
هوش مصنوعی: ای دل، از دنیا بگذر و برای یک لحظه هم به آن دل نبند و در جسم و جان خود محبوس نمان.