بخش ۴ - الحكایة و التمثیل
هوش مصنوعی: در این شعر، یک دیوانه کنار گوری خوابیده و از آنجا تکان نمیخورد. فردی به او میگوید که چرا اینجا نشستهای و پیشنهاد میکند به شهر برود تا دنیا و مردم را ببیند. دیوانه جواب میدهد که مرده او را اجازه رفتن نمیدهد و میگوید که اگر برود، راهش طولانیتر میشود و در نهایت باید دوباره به همین جا برگردد. او حسرت رفتن و درد بازگشت را احساس میکند و از وضعیت زندگی شهری پر از گناه ناراضی است.
آن یکی دیوانه بر گوری بخَفتاز سرِ آن گور یک دم مینرفت
هوش مصنوعی: دیوانهای بر روی قبر خوابیده بود و از آنجا حتی برای یک لحظه هم برنمیخاست.
سائلی گفتش: «که تو آشفتهایجملهٔ عمر از چه اینجا خفتهای
هوش مصنوعی: سوالی از او پرسید: «چرا در تمام عمر اینجا بیخبر و بیهیجان خوابیدهای؟»
خیز سوی شهر آی، ای بیقرار!تا جهانی خلق بینی بیشمار»
هوش مصنوعی: برو به سوی شهر، ای دلنگران! تا جهانی از انسانها را ببینی که بسیارند.
گفت: «این مُرده، رهم ندهد به راههیچ -میگوید- مرو زین جایگاه
هوش مصنوعی: گفت: «این مرده به من اجازه نمیدهد که از اینجا بروم، به من میگوید که از این مکان نرو.»
زآنکه از رفتن رهت گردد درازعاقبت اینجات باید گشت باز
هوش مصنوعی: چون مسیرت طولانی میشود، در نهایت باید به اینجا برگردی.
شهریان را چون به گورستانست راهمن چه خواهم کرد شهری پرگناه
هوش مصنوعی: وقتی که مردم شهر در گورستانها هستند و به خواب ابدی رفتهاند، من چه باید بکنم در میان شهری که پر از گناه است؟
میروم گریان چو میغ از آمدنآه از رفتن! دریغ از آمدن!»
هوش مصنوعی: در حال حرکت به سوی مقصدی هستم و از شدت احساساتم اشک میریزيم، مانند ابر که از باریدن مینالد. از آمدن خودم ناراحتم و بخاطر رفتن هم غمگین هستم! افسوس که آمدن من بود!