تناجی
عطار نیشابوری

بخش ۳ - الحكایة و التمثیل

بر سر گوری مگر بهلول خفتهمچنان خفته از آنجا مینرفت
آن یکی گفتش که برخیز ای پسرچند خواهی خفت اینجا بی خبر
گفت بهلولش که من آنگه رومکاین همه سوگند از وی بشنوم
گفت چه سوگند با من باز گویگفت شد این مرده با من راز گوی
میخورد سوگند و میگوید برازمن نخواهم کرد خاک از خویش باز
تا همه خلق جهان را تن به تندر نخوابانم بخون چون خویشتن