بخش ۸ - الحكایة و التمثیل
هوش مصنوعی: در این شعر، یک پیرمرد داستانی یک سکه نقره سیاه پیدا میکند و تصمیم میگیرد آن را از راهی که میگذرد، بردارد. او متوجه میشود که هرکس به آن نیازمند باشد، در واقع پادشاه است که در وضعیت بحرانی قرار دارد. آن روز، پادشاه به شدت ناراحت و در حال اعمال قدرت است. پیرمرد سکه را به پادشاه تقدیم میکند و پادشاه با خشم از او میپرسد که چرا نیاز به کمک دارد. پیرمرد پاسخ میدهد که هیچکس در دنیا بهاندازه پادشاه نیازمند نیست و اشاره میکند که او در تمامی بازارها و مساجد به دنبال پول است و در واقع خودش باید به فکر دیگران باشد. بیتوجهی پادشاه به نیازهای دیگران و خودخواهی او در این موقعیت مورد انتقاد قرار میگیرد. شعر به نوعی به ظالم بودن قدرت و نیاز به همدلی و توجه به دیگران تأکید میکند.
یافت پیری یک درم سیم سیاهگفت بر باید گرفت این را ز راه
هوش مصنوعی: پیری یک سکه نقره مشکی پیدا کرد و گفت باید این را از مسیر برداشت.
هرکه او محتاجتر خواهد فتاداین درم اکنون بدو خواهیم داد
هوش مصنوعی: هر کسی که بیشتر نیازمند باشد، این درم به او داده میشود، بنابراین به زودی به دستش میرسد.
کرد بسیاری ز هر سویی نگاهکس نبُد محتاجتر از پادشاه
هوش مصنوعی: از هر طرف نگاه کردم، دیدم کسی بیشتر از پادشاه به کمک و نیاز نیازمند نیست.
از قضا آن روز روز بار بودپادشه در حکم گیر و دار بود
هوش مصنوعی: در آن روز بارانی، پادشاه مشغول حل و فصل امور و تصمیمگیری بود.
پیر رفت و پیش او بنهاد سیمشاه شد در خشم و گفتش ای لئیم
هوش مصنوعی: پیر به سراغ او رفت و سکهای به او داد. شاه در حال ناراحتی به او گفت: ای بیشرم!
چون منی را کی بدین باشد نیازگفت ای خسرو مکن قصه دراز
هوش مصنوعی: وقتی که کسی مثل من وجود دارد، دیگر نیاز به صحبتهای طولانی نیست. بگذارید این موضوع تمام شود و بیشتر از این ادامه ندهید.
زانکه من بر کس نیفکندم نظردر همه عالم ز تو محتاجتر
هوش مصنوعی: زیرا من به هیچ کس دیگر توجه نکردهام و در تمام عالم از تو نیازمندتر هستم.
هیچ مسجد نی و بازار ای سلیمکز برای تو نمیخواهند سیم
هوش مصنوعی: هیچ محلی، چه مسجد باشد و چه بازار، نیست که به خاطر تو چیزی نخواهند.
هر زمانت قسمتی دیگر بودهر دمت چیزی دگر درخور بود
هوش مصنوعی: هر لحظه از تو حال و هوایی متفاوت دارد و هر دم چیزی تازه و نو ارائه میدهد.
از همه درها گدایی میکنیتا زمانی پادشاهی میکنی
هوش مصنوعی: تو برای به دست آوردن هر چیزی دست نیاز به سوی دیگران دراز میکنی و گدایی میکنی، اما روزی فرا خواهد رسید که خودت در مقام پادشاهی قرار میگیری و بر دیگران حکومت میکنی.
با خود آی آخر دلت از سنگ نیستخود تو را زین نامداری ننگ نیست
هوش مصنوعی: دل تو که از سنگ نیست، پس چرا خودت را به حبس انداختهای؟ تو که به نیکی و بزرگی مشهور هستی، جای نگرانی برایت نیست.