بخش ۴ - الحكایة و التمثیل
هوش مصنوعی: شاه قلابی را گرفت و خواست آن را به جلو ببرد، اما زن مرقعپوشی که در مقابلش بود، از حقیقت باهوش بود و گفت: "من از خانهام بریدهام تا نهم مالی که دارم." وقتی به خانهاش بردند، او مرقع را کنار زد و برهنه پیش شاه ایستاد و گفت: "اکنون باید کاری کرد، چون این قلاب در واقع قلب من است." شاه از او پرسید چرا دروغ گفته بود و او پاسخ داد که در دینش بیفروغ است و عیبهایش را پنهان کرده است.
او توضیح داد که برای جلوگیری از بدنامی، در لباس خاصی نمایان نشده است و حتی اگر بدنام شود، باز هم جانب قومش را نگاه میدارد. با شنیدن راستگویی او، شاه عفو کرد و گفت: "چند مدت میخواهی در این حال بمانی؟" در نهایت، او به اهمیت عشق اشاره کرد و گفت که بدون عشق، انسان به معنای واقعی بیارزش است.
آن یکی قلاب را بگرفت شاهخواست تادستش ببرد پیش راه
هوش مصنوعی: یک نفر قلاب را گرفت، شاه تصمیم گرفت که دست او را به سمت راه هدایت کند.
قلب زن مرد مرقع پوش بوداز حقیقت ذرهٔ باهوش بود
هوش مصنوعی: قلب زن همچون پیکری رنگارنگ و پر از نقش و نگار است که در باطن خود، نشاندهندهای از حقیقت و هوش بالای اوست.
گفت با خانه بریدم این زمانتا نهم مالی که دارم در میان
هوش مصنوعی: گفت که این بار از خانه جدا میشوم تا مالی که دارم را در شرایط بهتری استفاده کنم.
چون بسوی خانه بردندش فرازاو مرقع برکشید و گشت باز
هوش مصنوعی: وقتی او را به سمت خانه بردند، پیراهنش را بالا زد و دوباره به عقب برگشت.
برهنه استاد پیش شهریارگفت اکنون کار باید کرد کار
هوش مصنوعی: استاد در برابر پادشاه صحبت کرد و گفت: حالا وقت عمل فرا رسیده است.
زانکه این قلاب را از هرچه هستماحضر قلبیست این ساعت بدست
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که این قلاب، که به نوعی وسیله ای برای اتصال یا جلب چیزی است، در حال حاضر به قلبی وابسته است و از دیگر اشیاء و مسائل جدا شده است. به عبارتی، این لحظه و ارتباطی که برقرار شده است، خاص و ویژه است.
شاه گفتش از چه میگفتی دروغگفت تا در دین نباشم بی فروغ
هوش مصنوعی: شاه از او سوال کرد که چرا دروغ میگفتی. او پاسخ داد که تا زمانی که از دین دور باشم، هیچ نوری در زندگیام نخواهد بود.
عیب خود پوشیدم از بیم هلاکدر لباس خاص بی عیبان پاک
هوش مصنوعی: من از ترس نابودی، عیبهایم را پنهان کردم و در میان افرادی که پاک و بدون عیب هستند، لباس خاصی به تن کردم.
از چنین عیبی چو در روی آمدمزان لباس پاک یکسوی آمدم
هوش مصنوعی: وقتی که وارد این عیب شدم، از آن لباس پاک و بیعیب به یک سمت حرکت کردم.
تا نه بیند کس مرقع در برماهل دل را بدنگوید بر سرم
هوش مصنوعی: مراقب هستم که هیچ کس دچار اشتباه نشود و لباس من را نبیند؛ زیرا وقتی اهل دل به من نگاه کنند، نمیخواهند دربارهام بد سخن بگویند.
گر شدم بد نام در پیش سپاهجانب آن قوم میدارم نگاه
هوش مصنوعی: اگر در برابر سپاه بدنام شوم، نگران نیستم، چون حمایت آن قوم را دارم.
زانکه بد نامی ایشان خواستنکفرم آید کفر نتوان خواستن
هوش مصنوعی: زیرا تصمیم به بدنامی آنها برای من به اندازهای دشوار است که نمیتوانم آن را بپذیرم.
شاه را از راستی آن جوانوقت خوش شد عفو کردش آن زمان
هوش مصنوعی: پادشاه به خوبی و صداقت آن جوان پی برد و در نتیجه، تصمیم گرفت در آن لحظه او را ببخشد.
چند خواهی بود مرد ناتمامنه بدو نه نیک و نه خاص ونه عام
هوش مصنوعی: چند وقت دیگر میخواهی به عنوان فردی ناقص باقی بمانی؟ نه به خوبی شناخته شدهای و نه بدی، نه مخصوص کسی هستی و نه عمومی.
چون قلم شو عشق را بسته میانپس به سرّ عشق بگشاده زفان
هوش مصنوعی: چون قلم عشق را در دل نگه داشته، پس زبانش به رازی از عشق باز شده است.
زانکه گر نبود ترا با عشق کارتو خری باشی بمعنی بی فسار
هوش مصنوعی: اگر عشق در کار تو نباشد، در حقیقت تو مانند موجودی بیفایده و بدون ارزش خواهی بود.