بخش ۱۰ - حكایت
هوش مصنوعی: در این شعر، شخصی دیوانه و عالیمقام که از زندگی و دوری از دیگران صحبت میکند، با خضر، یک شخصیت حکیم، گفتگو میکند. خضر به او میگوید که اگر میخواهد همراهش باشد، باید جانش را رها کند. دیوانه پاسخ میدهد که نگهداشتن جان برایش مهم است و او از زندگی و لذتهای آن بهرهمند شده است. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که بهتر است مانند پرندگان از یکدیگر دور باشند و به آرامی زندگی کنند.
آن یکی دیوانهٔ عالی مقامخضر او را گفت ای مرد تمام
هوش مصنوعی: در اینجا شخصی که به نوعی مقام و منزلت ویژهای دارد، به انسانی دیوانه و عاقل میگوید: «ای مرد، تو همه چیز را میدانی و به بهترین شکل آموزش دیدهای».
رای آن داری که باشی یار منگفت با تو برنیاید کار من
هوش مصنوعی: اگر میخواهی همراهم باشی، باید بدانی که با تو نمیتوانم کار کنم.
زانکه خوردی آب حیوان چندگاهتا بماند جان تو تا دیرگاه
هوش مصنوعی: چون مدت زیادی از آب حیات نوشیدی، پس جان تو تا مدتها باقی خواهد ماند.
من برآنم تا بگویم ترک جانزانکه بی جانان ندارم برگ جان
هوش مصنوعی: من تصمیم دارم بگویم که عشق و دلبستگی او برایم بسیار مهم است، زیرا بدون او احساس زندگی نمیکنم و نمیتوانم به چیزی غیر از او فکر کنم.
چون تو اندر حفظ جانی ماندهایمن بنو هر روز جان افشاندهای
هوش مصنوعی: وقتی تو در حال حفظ جان خود هستی، من هر روز جانم را فدای تو کردهام.
بهتر آن باشد که چون مرغان زدامدور میباشیم از هم والسلام
هوش مصنوعی: بهتر است مانند پرندگان از هم دور بمانیم و به آشتی و آرامش بپردازیم.