بخش ۴ - الحكایة و التمثیل
هوش مصنوعی: این شعر به بیان حالتی از سرگردانی و دیوانگی فردی میپردازد که به دلیلی عمیق از درد و رنج رنج میبرد. او خود را در میان خاکسترها مییابد و احساس ناامیدی و ناتوانی میکند. در حالی که از جدایی و غم مینالد، به نمایندهای یا کسی که در جستوجوی حقیقت است، میگوید که نمیداند چه باید بکند. او در نهایت به این نتیجه میرسد که اگر پردهای از حقیقت برطرف نشود، تمام این افسانهها و دردها بینتیجه خواهند بود. شعر به نوعی به بیثمری جستجوی دانش و حقیقت در دنیای پر از ابهام اشاره دارد.
آن یکی دیوانهٔ میگفت زارکز همه عالم مرا اینست کار
هوش مصنوعی: یک دیوانه با حالتی غمگین و پریشان میگفت که در میان تمام مسائل و موضوعات دنیا، کار او همین است.
تا کنم بر روی خاکستر نشستخاک میریزم بسر از هر دو دست
هوش مصنوعی: برای نشستن بر روی خاکستر، خاک را با دستهایم بر سر میریزم.
هم پلاسی را بگردن افکنمهم کنب را بر میان محکم کنم
هوش مصنوعی: من همواره با دوستانم ارتباط نزدیک دارم و همچنین از حمایت و حفاظت از آنها غافل نمیشوم.
اشک میبارم بزاری بردوامچکنم و چکنم همی گویم مدام
هوش مصنوعی: من همیشه در حال اشک ریختن هستم و مدام در ذهنم به این فکر میکنم که در این حالت چه باید بکنم.
تاکسی کو پیشم آید راز جویگویدم آخر چه بودت باز گوی
هوش مصنوعی: هرگاه کسی به نزد من بیاید، او را میپرسم که راز و داستانهایی که در دل دارد چیست و او هم باید بگوید که چه بر او گذشته است.
من بدو گویم که ای صاحب مقاممی ندانم می ندانم و السلام
هوش مصنوعی: به او میگویم که ای بزرگوار، من چیزی نمیدانم و بس.
چکنم و چکنم همیشه جفت ماستمی ندانم می ندانم گفت ماست
هوش مصنوعی: من همیشه در مورد کاری که باید انجام دهم، فکر میکنم، اما نمیدانم. در این میان، کسی به من میگوید که ندانستن من فرقی با واقعیت ندارد.
گر در این میدان کشندت یک دمیبرتو تابد از تحیر عالمی
هوش مصنوعی: اگر در این میدان تو را بکشند، لحظهای نور تو بر دلها میتابد و جهانی را در حیرت فرو میبرد.
ور ره این پرده نگشاید ترااین همه افسانهٔ آید ترا
هوش مصنوعی: اگر این پرده برای تو کنار نرود، این همه داستان و افسانه به تو نخواهد رسید.
گر ترا دانش اگر نادانیستآخر کار تو سرگردانیست
هوش مصنوعی: هرچقدر هم که دانش داشته باشی، اگر نادانی و ناآگاهی در زندگیات وجود داشته باشد، در نهایت به سردرگمی و بلاتکلیفی میرسی.