بخش ۳ - الحكایة و التمثیل
هوش مصنوعی: در این شعر، مردی دیوانه را مشاهده میکند که در میان خون و خاک نشسته و به نظر میرسد حیران و مست است. مرد از او میپرسد که چرا در این مکان هست و دیوانه پاسخ میدهد که در جستجوی حقیقت است. مرد عاقل به او میگوید که خود او نیز به دنبال همین چیز است. دیوانه از او میخواهد تا کاسه پر از خونش را به او بدهد و سپس برایش کاسه دیگری بیاورد. او به نوعی از بیمعنایی زندگی و پیچیدگیهایش سخن میگوید و ابراز میکند که نمیداند چگونه این مشکل را حل کند. در نهایت، او به عدم قطعیت و گیجی خود اشاره میکند و میگوید که در این وضعیت هیچ چیزی را نمیداند.
شد بر دیوانهٔ آن مرد پاکدید او را در میان خون و خاک
هوش مصنوعی: آن مرد نیکوکار، دیوانهاش کرد، زیرا او را در میان خون و خاک دید.
همچو مستی واله و حیرانش دیدسرنگونش یافت و سرگردانش دید
هوش مصنوعی: او را مانند فردی مست و گیج مشاهده کرد که به سرنگونی و سردرگمی دچار شده است.
گفت ای دیوانهٔ بی روی و راهدر چه کاری روز و شب اینجایگاه
هوش مصنوعی: ای دیوانه، بدون چهره و مسیر، در چه چیزی مشغول هستی که روز و شب در اینجا به سر میبری؟
گفت هستم حق طلب در روز وشبمرد گفتش من همین دارم طلب
هوش مصنوعی: در روز و شب، من به دنبال حقیقت هستم و مردی که من را میبیند، میگوید که تنها همین حقیقت را جستجو میکنم.
مرد مجنون گفت پس پنجاه سالهمچو من در خون نشین در کل حال
هوش مصنوعی: مرد مجنون گفت پس پنجاه سال مثل من در عذاب و رنج زندگی کردهای، در هر شرایطی.
کاسهٔ پرخون تو میخور ای عزیزبعد از آن می ده بمن یک کاسه نیز
هوش مصنوعی: ای عزیز، کاسهٔ پر از خون تو را میخورم و بعد از آن هم از تو میخواهم که یک کاسه دیگر به من بدهی.
تاکه این دریا شود پرداختهیا نه کار ما شود برساخته
هوش مصنوعی: تا زمانی که این دریا آماده شود یا نه، کار ما باید ساخته و به انجام برسد.
این گره را چون گشادن روی نیستهم بمردن هم بزادن روی نیست
هوش مصنوعی: این گره را نمیتوان مانند یک عقده ساده گشود. نه در زندگی و نه در مرگ، هیچ راه حلی برای آن وجود ندارد.
این قدر دانم که با این پیچ پیچمی ندانم می ندانم هیچ هیچ
هوش مصنوعی: من مطمئن هستم که در این درگیری و پیچیدگی، چیزی نمیدانم و در واقع هیچ چیزی نمیدانم.