بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل
هوش مصنوعی: در این شعر، مجنون در راهی در حال حرکت است و پا و سرش برهنه و لبش خشک شده است. از سرما و اضطراب، سرش را به آسمان بلند میکند و از خدا میخواهد که یا دلش را دوباره به او بدهد تا از بلا رهایی یابد، یا حداقل یک جفت کفش کهنه به او بدهد.
در رهی میرفت مجنونی عجببود پای و سر برهنه خشک لب
هوش مصنوعی: در راهی مجنونی در حال عبور بود که جالب اینجا بود که پایش و سرش برهنه بود و لبهایش خشک شده بود.
شد ز سرما و گل ره بیقرارسر ببالا کرد و گفت ای کردگار
هوش مصنوعی: به خاطر سرمای هوا و بیقراری، گل سر خود را بلند کرد و گفت: ای خالق!
یا دلم ده باز تا چند از بلایا نه باری ژنده کفشی ده مرا
هوش مصنوعی: یا دلم را دوباره پر از امید کن تا چند وقت دیگر از سختیها و مشکلات رهایی یابم، یا اینکه به من یک کفش کهنه بده تا از این وضعیت خارج شوم.