بخش ۱۵ - الحكایة و التمثیل
هوش مصنوعی: این شعر از ارسطو به پرسش در مورد راز حبس بودن شخصی بیگناه در زندان پاسخ میدهد. او میگوید که این حبس ناشی از زبان و دندانهاست که هر روز و شب بستهاند و تنها در حال سکوت و خاموشی باید زندگی کند. شاعر به احساسات درونی و خلسهی عشق اشاره میکند و میگوید که جان او در تضاد با تنش بیقرار است. گویی عشق او را وادار به سخن گفتن و بیان دردها کرده، ولی هر بار که از این درد سخن میگوید، خود را بیشتر محصور مییابد. او از شدت عشق و عاطفه نمایان میکند که در دلش چه آتشی میسوزد و آرزو دارد که جانش به آرامش برسد تا بتواند زندگیای بدون درد و رنج را تجربه کند. شاعر در نهایت به این نکته اشاره میکند که ممکن است هر لحظهای برای بیان دردهایش، دلیل و حجتی باشد.
از ارسطالیس پرسیدند رازکان چه میدانی که در عمر دراز
هوش مصنوعی: از ارسطو پرسیدند که چه دانشی داری که در طول عمر طولانیات به دست آوردهای؟
بی گنه در خورد زندان آمدستگفت آنچش حبس دندان آمدست
هوش مصنوعی: بیگناه به زندان افتاده است و به او میگویند که این حبس، دندانهایش را هم درگیر کرده است.
آنچه او محبوس میباید مدامآن زفان تست در زندان کام
هوش مصنوعی: چیزی که او باید همیشه در آن محبوس باشد، همان کلام توست که در زندان لذتها قرار دارد.
دو در از دندان و دو در از لبشبسته میدارند هر روز و شبش
هوش مصنوعی: هر روز و شب، او دندانها و لبهایش را به خوبی میپوشاند و حفاظت میکند.
تا مگر یک لحظهٔ گیرد قراروآنگهش جز بیقراری نیست کار
هوش مصنوعی: تا زمانی که لحظهای آرامش بگیرند، در غیر این صورت تنها بیقراری و ناآرامی در کار است.
هر که خاموشست ثابت آمدستعزت زر بین که صامت آمدست
هوش مصنوعی: هر کسی که سکوت میکند، در واقع با سکوتش به نجابت و عظمت خود اشاره دارد؛ همانطور که طلا، با وجود بیصدا بودنش، ارزش و اعتبار بالایی دارد.
با که گویم درد دل چون کس نماندتن زنم کز عمر من هم بس نماند
هوش مصنوعی: با چه کسی درد دل بکنم وقتی کسی در کنارم نیست؟ حس میکنم که دیگر برای من چیزی از عمر باقی نمانده است.
چون خموشی این همه مقدار داشتلیک دو داعیم بر گفتار داشت
هوش مصنوعی: اگرچه سکوت طولانی و عمیق است، اما دو نفر هستند که بر سخن گفتن insist دارند.
جان من چون بود مست و بیقراربر نمیزد یک نفس از درد کار
هوش مصنوعی: جان من وقتی در حال مستی و بیقراری است، حتی برای یک لحظه هم از درد و رنج نمیتواند آسوده باشد.
گر دمی تن میزدم از جان پاکمی برآمد از خموشی صد هلاک
هوش مصنوعی: اگر لحظهای صدایم را از جان پاک برمیآوردم، از سکوت صد بلا بر آن نازل میشد.
از ازل چون عشق با جان خوی کردشور عشقم این چنین پرگوی کرد
هوش مصنوعی: از همان ابتدا که عشق با وجود من پیوند خورد، عشقم به این شکل و به این اندازه بیپرده و پرشور بیان شد.
از شراب عشق چون لایعقلمکی تواند شد خموشی حاصلم
هوش مصنوعی: از شراب عشق که به دل خوردهام، چگونه میتوانم خاموش بمانم و چیزی نگوییم؟
کاشکی جان مرا بودی قرارتا همیشه تن زدن بودیم کار
هوش مصنوعی: ای کاش جان من همیشه آرام میبود؛ در این صورت میتوانستیم همیشه زندگی راحت و آسودهای داشته باشیم.
آنچه در جانِ منِ آگاه هستمی ندانم تا بدآنجا راه هست
هوش مصنوعی: من از آنچه در درونم و از آگاهیهای خودم خبر ندارم، تا زمانی که راهی به سوی آن وجود دارد.
چون نمیبینم بعالم مرد خویشمی فرو گویم بدآنجا درد خویش
هوش مصنوعی: چون نمیتوانم در میان مردم به مَرد خودم دسترسی داشته باشم، به همین دلیل درد و رنج خود را به آنجا میفرستم.
داعی دیگر مرا آن بود و بسکاین حدیثم شد بحجت هر نفس
هوش مصنوعی: دعوی دیگر من تنها این است که هر نفس من به عنوان دلیل و حجت بر وجود خودم قرار گرفته است.