هوش مصنوعی: مالک دینار، یکی از بزرگان و صوفیان معروف است که به کرامات و ریاضات خاص خود مشهور بود. او در آغاز زندگی به دنیاپرستی و جمع آوری ثروت مشغول بود، اما پس از یک سال عبادت در مسجد، تصمیم به توبه و بازگشت به خدا میگیرد. او به مجاهدت و ریاضت ادامه میدهد و در نهایت به شخصیتی محترم و مورد احترام تبدیل میشود.
مالک در نزدیکی او انسانهای خطاکار را نصیحت میکند و با وجود ترس از قدرت سلطنت، به دین و ایمان خود پایبند میماند. او از دنیا زده و به معنویات و عبادتاش اهمیت میدهد. از جوانی به مدت چهل سال، از گوشت و برخی غذاهای دیگر پرهیز میکند و زندگی زاهدانهای پیشه میسازد.
در نهایت، مالک دینار به مقام والایی از نظر معنوی میرسد و میمیرد. او در خواب به دیگران میگوید که به دلیل حسن ظن به خداوند، تمامی گناهانش بخشیده شده و به بهشت رفته است. مالک دینار به عنوان نمونهای قابل احترام از اخلاص و زهد در تاریخ اسلام شناخته میشود.
هوش مصنوعی: مالک دینار، شخصی توانگر و راهنمایی برجسته در دین بود که به ولایت و رهبری حقیقی شهرت داشت. او فردی سالک و تسلیم شده بود و از بزرگترین شخصیتها در این طایفه به شمار میرفت. مالک دینار در زمینههای اخلاق و ریاضتهای معنوی شناخته شده بود و نام پدرش نیز دینار بود. وی در زمانی به دنیا آمد که پدرش در حال عبادت بود. اگرچه او فرزند یک بنده بود، اما از نظر روحی و معنوی آزاد و رها بود. برخی میگویند که او زمانی در کشتی نشسته بود و وقتی به وسط دریا رسید، افراد کشتی از او خواستند که غله را بیاورد.
هوش مصنوعی: گفتند که او را بگیرند و در دریا بیندازند. هر ماهی که در آب بود، سر از آب بیرون آورد و هرکدام دو دینار طلا در دهان داشتند. مالک دستش را دراز کرد و از یک ماهی دو دینار گرفت و به دیگران داد. وقتی که ملوانها این را دیدند، به پای او افتادند. او بر روی آب رفت تا ناپدید شد. از این رو نامش مالک دینار شد.
مالک مردی زیبا و دنیاطلب بود و دارای مال زیادی بود و در دمشق زندگی میکرد. او آرزو داشت که سرپرستی مسجد جامع دمشق که توسط معاویه ساخته شده بود، به او سپرده شود. بنابراین به مسجد رفت و در گوشهای سجادهاش را انداخت و یک سال به امید این که مردم او را در حال نماز ببینند، به عبادت پرداخت. در دلش میگفت که این کارش نفاق است.
پس از یک سال، شبی از مسجد خارج شد تا به گردش برود. در حین شادی و خوشی، وقتی که دوستانش خواب بودند، ناگهان صدایی از دور شنید که میگفت: «ای مالک، چرا توبه نمیکنی؟» وقتی این را شنید، دست از خوشی کشید و به مسجد برگشت و با خود اندیشید که او یک سال به عبادت خدا پرداخته، اما این عبادت نفاقگونه بوده و بهتر است با اخلاص عبادت کند و از این کارش شرم کند و در صورت سرپرستی مسجد، آن را نگیرد.
هوش مصنوعی: او تصمیم گرفت و با نیت خالص به سوی خداوند رجوع کرد و آن شب با دل پاک عبادت کرد. روز بعد، مردم دوباره به مسجد آمدند و گفتند: در این مسجد مشکلاتی وجود دارد. مدیر مسجد باید پاسخگو باشد.
هوش مصنوعی: بنابراین بر سر این موضوع توافق کردند که هیچکس به اندازه او شایسته نیست. آنها نزدیک او رفتند در حالی که در حال نماز بود. کمی صبر کردند تا او نماز را تمام کند.
10
گفتند:بهشفاعتآمدهایمتاتواینتولیتقبولکنی.
هوش مصنوعی: گفتند: ما به واسطه شفاعت آمدهایم تا تو این مسئولیت را بپذیری.
هوش مصنوعی: مالک گفت: خدایا! به مدت یک سال، تو را عبادت کردم ولی به نیت ریا. در این مدت هیچکس به من توجهی نکرد. حالا که قلبم را به تو سپردم و ایمان واقعی آوردهام، اگر بیست نفر هم به نزد من بیایند، نمیخواهم که به من فشار بیاورند. به عزت تو قسم که چنین نخواهم کرد. سپس از مسجد خارج شد و به کارهای خود پرداخت و مجاهدت و ریاضت را آغاز کرد تا به حدی معتبر و خوشاقبال شد که در بصره مردی ثروتمند و دارا بود و اموال زیادی داشت. او دختری بسیار زیبا داشت. دختر نزد ثابت بنانی آمد و گفت: ای آقا! میخواهم زن مالک شوم تا در کار عبادت و طاعت به من کمک کند.
هوش مصنوعی: مالک به کسی گفت که او دنیا را سه بار طلاق داده و این زن هم بخشی از دنیا است. بنابراین نمیتواند با او دوباره ازدواج کند. همچنین نقل شده که زمانی که مالک زیر درختی خوابیده بود، ماری به او نزدیک شد و یک شاخه نرگس را در دهان گرفته و او را با آن باد میزد.
هوش مصنوعی: مدت زیادی آرزوی جنگیدن در جبهه داشتم و بالاخره روزی پیش آمد که بروم. اما آن روز که میخواستم به میدان بروم، تب شدیدی به سراغم آمد و ناتوان شدم. به خیمه رفتم و دراز کشیدم. در آن حال با خودم میگفتم: ای بدن! اگر نزد خداوند جایگاه خاصی داشتی، امروز این تب تو را نمیزد. سپس به خواب رفتم و صدایی به من گفت که اگر امروز به جنگ روی، اسیر خواهی شد و اگر اسیر شوی، گوشت خوک به تو خواهند داد. و وقتی که گوشت خوک بخوری، کافر خواهی شد. این تب، برای تو هدیهای بزرگ بود.
14
مالکگفت:ازخوابدرآمدموخدایراشکرکردم.
هوش مصنوعی: مالک گفت: از خواب بیدار شدم و از خداوند سپاسگزاری کردم.
هوش مصنوعی: روایتی وجود دارد که مالک و یک دهری (کسی که به دنیای مادی باور دارد) درگیر بحث و مناظرهای شدند. این بحث آنقدر طولانی شد که هر یک مدعی حق بودن خود شدند. نهایتاً تصمیم گرفتند که دستهای هر دو را به هم ببندند و در آتش بیندازند. قرار بر این بود که هرکدام که در آتش بسوزد، او باطل است. اما وقتی دستهای آنها را در آتش گذاشتند، نه دست مالک سوخت و نه دست دهری، و آتش از آنها دور شد. در نهایت گفتند که هر دو بر حق هستند.
هوش مصنوعی: مالک با دلتنگی به خانه برگشت و بر زمین افتاد و دعا خواند که من هفتاد سال در راه ایمان قدم برداشتهام تا بتوانم با کسی که به دنیا اعتقاد ندارد، برابر شوم. سپس صدایی شنید که به او گفت: تو نمیدانی که دست تو، دست کسی را که به دنیا اعتقاد ندارد، حمایت کرده است. اگر او تنها دستش را در آتش میگذاشت، میدیدی که چه بلایی بر سرش میآمد.
هوش مصنوعی: مالك میگوید: وقتی که بیمار شدم و بیماریام شدید شد، به حدی که از خود مأیوس شدم. اما وقتی که کمی بهتر شدم، به چیزی نیاز پیدا کردم و با هزار کلک به بازار رفتم، چون کسی را نداشتم. امیر شهر به آنجا رسید و نوکرانش به من گفتند که دورتر بروم. من نتوانستم و به آرامی میرفتم. یکی از آنها به من تازیانه زد و من گفتم: لعنت بر دست تو. روز بعد آن مرد را دیدم که دستش بریده شده و افتاده است.
هوش مصنوعی: روزی جوانی بسیار بدکار و فاسد وجود داشت که همسایهی مالک بود و مالک همیشه از دست او ناراحت بود. اما او تا زمانی صبر کرد که دیگران نیز به شکایت از این جوان بپردازند. بالاخره، دیگران به شکایت از او آمدند. مالک تصمیم گرفت با او مواجه شود و او را به کارهای خوب تشویق کند. اما آن جوان بسیار زورگو و صاحبنفوذ بود و به مالک گفت: من کسی هستم که قدرت دارم و هیچکس جرات ندارد که با من مقابله کند یا مرا از کارهایم بازدارد.
هوش مصنوعی: مالک در وضعیتی سخت و ناامید قرار گرفت و دوباره به بیرون آمد. چند روزی گذشت و اوضاع به حدی خراب شد که دیگران دوباره به شکایت از او پرداختند. مالک تصمیم گرفت به اعتراض آنها پاسخ دهد و در حینی که به سمت آنها میرفت، صدایی شنید که او را میخواست از این کار منصرف کند و گفت: «دست از دوست ما بردار!»
هوش مصنوعی: او گفت: این بار نیامدم که تو را آزار بدهم. آمدهام تا به تو بگویم که چنین صدایی را شنیدم. میخواهم تو را آگاه کنم. جوان که این را شنید، گفت: حالا که اینطور است، خانهام را در راه او گذاشتهام و از هر چیزی که دارم، دل کندهام.
27
اینبگفتوهمهبرانداختورویبهعالمعشقدرنهاد.
هوش مصنوعی: او این را گفت و همه چیز را کنار گذاشت و به دنیای عشق روی آورد.
هوش مصنوعی: مالک گفت: مدتی بعد، در مکه او را دیدم که بر زمین افتاده بود و به شدت ضعیف شده و به آخرین نفسهایش میرسید. او گفت که فردی را به عنوان دوستش معرفی کرده است. به سمت دوست رفتم و هر آنچه که رضایت او در آن باشد را خواستم. میدانستم که رضایت او تنها در اطاعت از اوست. بنابراین از گناهان خود توبه کردم تا دیگر به او نافرمانی نکنم. همین را گفت و جان سپرد.
29
نقلاستکهوقتیمالکخانهبهمزدگرفتهبود.جهودیبردرسرایاوسراییداشتومحرابآنخانهمالکبهدرسرایجهودداشت.جهودبدانست.خواستکهبهقصداورابرنجاند.چاهیفروبردومنفذیساخت،آنچاهرانزدیکمحراب.ومدتیبرآنچاهمینشستوپوشیدهنماندکهبرچهجملهبود؛کهروزیآنجهوددلتنگشدازآنکهمالک - البته - هیچنمیگفت.بیرونآمدگفت:ایجوان!ازمیاندیوارمحرابنجاستبهخانهتونمیرسد؟
هوش مصنوعی: روایتی وجود دارد که در آن، زمانی که مالک خانه مستأجر داشت، یک یهودی در کنار آن خانه سکونت داشت و محراب خانه مالک به در خانه یهودی رو داشت. یهودی متوجه شد و تصمیم گرفت که مالک را آزار دهد. او چاهی را نزدیک محراب حفر کرد و مدتی بر روی آن چاه نشسته بود. این رفتار او کم کم مشخص شد. یک روز یهودی ناراحت شد که مالک هیچ واکنشی نشان نمیدهد. بنابراین بیرون آمد و به مالک گفت: "ای جوان! آیا از میان دیوار محراب، چیز نجس به خانهات نمیرسد؟"
هوش مصنوعی: سالها گذشت و مالک هیچگونه ترشی و شیرینی نخورده بود. هر شب به دکان طباخ میرفت و دو نان گرد میخرید تا روزهاش را باز کند. گاهی اوقات نانها تازه و گرم بودند و این موضوع به او تسلی میداد. او از نان و خورش آن طباخ استفاده میکرد. وقتی که بیمار شد، آرزوی خوردن گوشت در دلش شکل گرفت. پس از ده روز صبر، وقتی اوضاع بدتر شد، به دکان قصابی رفت و چند پاچه گوسفند خرید و آنها را در آستینش گذاشت و رفت. صاحب دکان یک شاگرد داشت و او را به دنبال مالک فرستاد تا ببیند او چه کاری میکند.
هوش مصنوعی: زمانی بود که شاگردی بازگشت. او به حالت گریه گفت: از اینجا به جایی رفتهام که خالی بود. سپس پای خود را از آستینش بیرون آورد و چند بار بویید. بعد گفت: ای نفس! خوشبختیات بیش از این نیست. سپس نان و پای خود را به درویش داد و گفت: ای جسم ضعیف من، به هیچ عنوان نپندار که این همه رنجی که به تو تحمیل میکنم، به خاطر شخص خاصی است که تو را در روز قیامت در آتش دوزخ بسوزاند. چند روزی صبر کن، شاید این سختیها پایان یابد و به نعمتی دست یابی که هیچ نشانهای از زوال در آن نباشد.
هوش مصنوعی: او گفت: نمیدانم آن چه که به معنای این سخن است. گفتهاند که هر کس چهل روز گوشت نخورد، عقل او کم میشود. اما من بیست سال است که گوشت نخوردهام و هر روز عقل من بیشتر میشود.
هوش مصنوعی: شایعه است که او چهل سال در بصره زندگی کرده و هرگز رطب نخورده است. وقتی که رطب به دستش رسید، به اهل بصره گفت: "حال میبینید که شکم من هیچ کوچکتر نشده، در حالی که شکم شما که هر روز رطب میخورید، اصلاً بزرگتر نشده است."
هوش مصنوعی: پس از چهل سال، در او بیقراری به وجود آمد و آرزوی میوهی رطب در دلش شعلهور شد. هرچند تلاش کرد صبر کند، اما نتوانست. بعد از چند روز، آن آرزو روز به روز بیشتر میشد و او نهایتاً از تلاش برای جلوگیری از نفس خود ناتوان شد. گفت: من قطعاً رطب نخواهم خورد، حالا هر چه میخواهد بشود، یا مرا بکش یا بگذار بمیرم.
هوش مصنوعی: وقتی جواب داده شد و نفس او فرصتی به دست آورد، فریاد زد. مالک گفت: اگر میخواهی خرما بخوری، باید یک هفته روزه بگیری، به طوری که هیچ بار افطار نکنید و شبها تا صبح در نماز بمانی تا به تو خرما بدهم.
هوش مصنوعی: او به نفس خود رضایت داد و یک هفته را به شبزندهداری و روزهداری گذراند. سپس به بازار رفت و خرما خرید و به سوی مسجد رفت تا آن را بخورد. کودکی از بالای بام صدایی زد و گفت: "ای پدر! یهودی خرما خریده است و به مسجد میرود تا بخورد."
42
مردگفت:جهوددرمسجدچهکاردارد؟
هوش مصنوعی: مرد پرسید: یهودی چرا در مسجد حضور دارد؟
هوش مصنوعی: مرد گفت: آقا! لطفاً ببخشید، چون او هنوز بچه است و نمیداند. در محله ما یهودیها زندگی میکنند و ما روزه هستیم. بچه ما دائماً یهودیها را میبیند که در طول روز چیزی میخورند. او فکر میکند که هر کسی که در طول روز چیزی بخورد، یهودی است. این حرف را از روی نادانی زده. لطفاً او را ببخشید.
هوش مصنوعی: مالک وقتی این را شنید، آتشی در دلش افتاد و فهمید که آن کودک از زبان غیبی صحبت میکند. گفت: خدایا! بدون اینکه رطب (خرما) بخورم، نامم را به یهودی دادهای. اگر به اشتباه رطب بخورم، نامم را به کفر تغییر دهی. به عزتت قسم، اگر هرگز رطب بخورم.
هوش مصنوعی: روزی در بصره آتش بزرگی برافروخته شد. مالک با عصا و نعلینش به بالای تپهای رفت و شروع به تماشا کرد. مردم در سختی و زحمت بودند، عدهای در آتش میسوختند و برخی دیگر در تلاش بودند تا فرار کنند. عدهای هم به زمین افتاده بودند و مالک میگفت: "نجات مییابند کسانی که سبکبارند و کسانی که سنگین بارند، هلاک خواهند شد." او این وضعیت را به حال روز قیامت تشبیه میکرد.
هوش مصنوعی: روزی مالک برای عیادت بیماری رفت و متوجه شد که زمان مرگ او نزدیک است. او سعی کرد تا بیمار شهادت بدهد، اما بیمار فقط به نشانههایی تکیه میکرد و چیزی نمیگفت. بیمار به مالک گفت که احساس میکند کوهی از آتش در پیش رو دارد و هر بار که میخواهد شهادت بدهد، این آتش به سمت او میآید. مالک از شغل او پرسید و متوجه شد که او در کار خود با کم فروشی و کلاهبرداری ارتباط داشته است.
هوش مصنوعی: جعفر سلیمان گفت: من با مالک به مکه رفته بودم. وقتی که او شروع به گفتن "لبیک اللهم لبیک" کرد، بیفتاد و هوش از او رفت. بعد از مدتی به حال آمد. من از او پرسیدم که چه چیزی باعث افتادنش شد؟
هوش مصنوعی: نقل شده که وقتی به آیه "تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری میطلبم" رسید، بسیار گریه کرد. سپس گفت: اگر این آیه از کتاب خدا نبود و به این موضوع اشاره نمیکرد، آن را نمیخواندم. به این معنا که من فقط تو را میپرستم و در حقیقت، از خودم نیز پرستش میکنم و میگویم از تو کمک میخواهم و به درگاه سلطان میروم و از همگان شکایت و قدردانی میکنم.
هوش مصنوعی: او گفت: من نان را برای خدا میخورم و از شیطان پیروی میکنم. اگر کسی در مسجد اعلام کند که بدترین فرد از شما بیرون بیاید، هیچکس نمیتواند خود را در برابر من معرفی کند مگر اینکه با خشم باشد.
هوش مصنوعی: او گفت: وقتی که مردم را شناختم، دیگر از این که کسی مرا ستایش کند یا مورد سرزنش قرار دهد، هیچ نگران نیستم. چون تا به حال هیچ ستایشی را ندیدهام که به اندازهای متعادل باشد یا سرزنشی که افراطی نباشد. به این معنا که هر کسی که در هر موضوعی افراط کند، نمیتواند قابل اعتماد باشد، زیرا بهترین وضعیت همیشه در میانهروی است.
هوش مصنوعی: او گفت: هر کسی که به صحبت کردن و مناجات با خداوند عزیز و بزرگ علاقهمند نباشد، از دیگر مخلوقات علم کمتری دارد، دلش نادیده است و عمرش هدر میرود.
62
وگفت:دوستتریناعمالبهنزدیکمناخلاصاستدراعمال.
هوش مصنوعی: او گفت: بهترین کارها در نزد من، انجام دادن عملها با نیت خالص است.
هوش مصنوعی: خداوند به موسی علیه السلام وحی کرد که از آهن، نعلینی و عصایی بسازد و در زمین راه برود و نشانهها و عبرتها را جستجو کند و حکمتها و نعمتهای خدا را مشاهده نماید. تا زمانی که آن نعلین خراب شود و عصا بشکند. این پیام به انسان میآموزد که باید صبور باشد، چرا که این دین محکم و استوار است و باید با مهربانی و ملایمت در آن پیش رفت. همچنین در تورات آمده است که خداوند میفرماید: ما شما را مشتاق کردیم ولی شما شوقی نشان ندادید، صدای ساز و نواهایی به گوش شما رسید اما شما نرقصیدید.
هوش مصنوعی: او گفته است که در برخی از کتابهای منزل خوانده که خداوند، امت پیامبر محمد (ص) را دو هدیه داده است که به جبرئیل و میکائیل داده نشده است: یکی این است که "مرا یاد کنید تا من شما را یاد کنم" و دیگری "مرا بخوانید تا اجابتتان کنم."
هوش مصنوعی: او گفت: در کتاب تورات خواندهام که خداوند میفرماید، ای درستکاران، در دنیا از نعمتهای من بهرهمند شوید، زیرا یاد و ذکر من در این دنیا نعمتی بزرگ است و در آخرت پاداشی بزرگ در انتظار شماست.
هوش مصنوعی: او گفت: در برخی کتابها آمده است که خداوند میفرماید، با دانشمندی که دنیا را دوست دارد، کمترین کاری که خواهم کرد این است که شیرینی یاد خود را از دل او بگیرم.
67
وگفت:هرکهبرشهواتدنیاغلبهکنددیوازطلبکردناوفارغبود.
هوش مصنوعی: او گفت: هر کس بر خواستههای دنیا غلبه کند، دیگر دیو از خواستههای او دست برمیدارد.
هوش مصنوعی: در قیامت، بزرگی خواب دید که ندایی به او رسید و گفت که مالک دینار و محمد واسع را به بهشت بیاورید. او نگاه کرد که کدام یک از آنها زودتر به بهشت میرود و متوجه شد که مالک زودتر وارد شد. او تعجب کرده گفت: "چرا محمد واسع که فاضلتر و عالمتر است، دیرتر میآید؟" پاسخ دادند: "بله، اما محمد واسع در دنیا دو پیراهن داشت و مالک تنها یک پیراهن. این تفاوت به این خاطر است که در این دنیا هیچ چیز با دو پیراهن برابر نخواهد بود."