این متن دربارهی زندگی و سیر معنوی زنی مشهور به نام «رابعه العدویه» است که به عنوان یک عارفه بزرگ و زاهده شناخته میشود. او در اوایل زندگی با فقر و سختی مواجه بود و هیچگاه از مخلوقات چیزی نخواست. رابعه در عبادت و قرب به خداوند بسیار جدی بود و همواره در حال دعا و مناجات بود. او به قدری در عشق به خدا غرق شده بود که هیچ چیز دنیوی را نمیخواست و به اصول معنوی اعتقاد راسخی داشت.
او با وجود دشواریها، مقام بالایی در درک و محبت الهی به دست آورد و به دیگران نیز یاد داد که عشق به خدا را باید فارغ از ترس از جهنم یا طمع به بهشت ورزید. رابعه باور داشت که باید بندهی حقیقی خداوند بود و هرگونه وابستگی به دنیا را کنار گذاشت. در نهایت، او به زندگی معنویاش ادامه داد و وقتی مرگش نزدیک شد، به آرامی جان سپرد و در خواب به دیگران از رحمت خدا خبر داد. متنی که روایت شده نشاندهندهی عشق عمیق او به خداوند و زندگیای است که در راه او صرف کرده است.
آن بانوی بزرگ، که نشانی از پاکی و اخلاص دارد، آن سوخته در آتش عشق و اشتیاق، آن شیفته نزدیکی به خداوند و سوز و گداز در عشق الهی، آن گمشدهای که در پی وصال است، و آن زنی که مورد پذیرش مردان قرار دارد، همچون مریم و صفیه، رابعه العدویه رحمتالله علیهاست. اگر کسی بپرسد چرا نام او را در صف مردان آوردهام، پاسخ میدهم که پیامبر بزرگوار اسلام میفرماید: خداوند به ظاهر و صورت افراد توجه نمیکند. مهم نیت و درون انسانهاست. همانطور که ایشان نیز فرمودند، مردم بر اساس نیات خود محشور میشوند. اگر جایز است که دو سوم دین از عایشه صدیقه فرا گرفته شود، جایز است که از یکی از کنیزهای او نیز بهرهبرداری دینی گردد. زیرا اگر زنی در راه خداوند باشد، دیگر نمیتوان او را زن نامید. چنانکه عباسه طوسی گفت: در روز قیامت که ندا میدهند ای مردان! اولین کسی که به صف مردان میپیوندند، مریم خواهد بود.
کسی که در مجلس حسن حضور نداشته باشد، از آن مجلس خارج میشود و میتوان او را در میان رجال توصیف کرد. در واقع، اینجا که این افراد حضور دارند، هیچیک به حقیقت توحید نمیرسند. در اصل توحید، وجود من و تو نیز مطرح نیست، چه برسد به مرد و زن. همانطور که بوعلی فرمذی میگوید که نبوت خود نمایانگر عزت و مرتبه بالا است و در آن تفاوتی بین بزرگ و کوچک وجود ندارد. بنابراین، ولایت نیز به همین ترتیب است. بهویژه رابعه که در رفتار و معرفت در میان بزرگان زمان خود بینظیر بود و بر اهل روزگار حجتی قاطع داشت. نقل شده است که شب تولد رابعه، در خانه پدرش هیچ چیزی نبود و او به شدت فقیر بود و حتی یک قطره روغن نداشت که نافش را چرب کند. هیچ چراغی هم نبود و هیچ وسیلهای برای روشنایی وجود نداشت.او سه دختر داشت و رابعه چهارمین دختر خانواده بود(برای همین نامش را رابعه گذاشتند) و وقتی به دنیا آمد، همسرش گفت که به همسایه برو و از او کمی روغن بگیر تا چراغ را روشن کنم.
همسرش بسیار گریه کرد. مرد در آن اندوه سرش را به زانو گذاشت و به خواب رفت. در خواب پیامبر را دید که به او گفت: غمگین نباش، زیرا این دختر که به دنیا آمده، سرور است و هفتاد هزار نفر از امتم را شفاعت میکند.
او گفت: فردا به نزد عیسی زادان، امیر بصره، برو و بر روی کاغذی بنویس که هر شب صدبار بر من صلوات میفرستی و در شب جمعه چهارصد بار؛ اما شب جمعه گذشته فراموش کردی بر من صلوات بفرستی. برای جبران این موضوع، چهار صد دینار حلال به این مرد بده.
پدر رابعه وقتی بیدار شد، بسیار گریه کرد. بلند شد و نامه را نوشت و آن را به دست یکی از خدمتکاران برای امیر فرستاد. وقتی امیر آن نوشته را دید، گفت: دو هزار دینار به درویشان بدهید تا شکر اینکه رسولالله یاد من کرده و چهارصد دینار نیز به آن شیخ بدهید و به او بگویید که میخواهم که به دیدن من بیاید تا او را ببینم. اما درست نمیدانم که چنین شخص بزرگی پیش من بیاید(به نشانه احترام) من خودم میآیم و سرم را به پای تو میگذارم و تو را قسم میدهم که هر حاجتی که داری به من بگویی.
مرد(پدر رابعه) زر(آن چهارصد دینار) را گرفت و هر چیزی که لازم داشت خرید. پس از مدتی، وقتی که رابعه بزرگتر شد، پدر و مادرش فوت کردند و در بصره قحطی پدید آمد. خواهران او از هم جدا شدند. رابعه به بیرون رفت و مردی ظالم او را دید و به بردگی گرفت. او را به شش درهم فروخت و خریدارش او را به کارهای سخت مجبور میکرد. یک روز، هنگامی که رابعه در حال گذر بود، یک مرد ناآشنا قصد تجاوز به او کرد. او به سرعت فرار کرد و در این حین، ناگهان افتاد و دستش شکست. صورتش را بر روی زمین گذاشت و گفت: خدایا! من غریبم و یتیم و اسیر، بدون والدین و به بردگی گرفتار شدهام و دستم هم شکسته است. تنها غم من این است که آیا تو از من راضی هستی یا نه.
هوش مصنوعی: رابعه به خانه خواجه برگشت و هر روز روزه میگرفت و به خدمت مشغول بود و تا صبح در حال عبادت بود. یک شب خواجه از خواب بیدار شد و به درون خانه نگاه کرد. او رابعه را دید که با سر به سجده افتاده و میگوید: "خدایا، تو میدانی که دل من در اطاعت از فرمان تو است و روشنی چشمانم در خدمت به توست. اگر کار در دست من بود، یک لحظه هم از خدمت به تو غافل نمیشدم، اما تو مرا زیر دست مخلوقی قرار دادهای."
هوش مصنوعی: او به راز و نیاز مشغول بود که ناگهان قندیلی را دید که از بالای سرش آویزان و بدون زنجیر معلق است و تمام خانه از نور آن روشن شده است. خواجه وقتی آن را دید، ترسید و به جای خود بازگشت و تا صبح در تفکر نشست. با روشن شدن روز، رابعه را صدا زد و او را نوازش کرد و آزادش کرد.
هوش مصنوعی: دستوری صادر شد. او از مکان خارج شد و به یک ویرانه رفت که هیچ کس از او خبری نداشت. آنجا مشغول عبادت شد و هر روز هزار رکعت نماز میخواند. گاهی هم به محفل حسن میرفت و با او گفتوگو میکرد. برخی میگویند که در دامن مطرب افتاد و سپس بر دست حسین توبه کرد و در همان ویرانه ماند. بعد از مدتی، از آن ویرانه بیرون آمد و به یک صومعه رفت و مدتی در آنجا به عبادت مشغول شد. پس از مدتی تصمیم به رفتن به حج گرفت و راهی بیابان شد. بر روی خود الاغی بار گذاشت، اما در وسط مسیر الاغ مرد. مردم گفتند: بار تو را چه کنیم؟
13
گفت:شمابرویدکهمنبرتوکلشمانیامدهام.
هوش مصنوعی: گفت: شما بروید، من به خاطر شما نیامدهام.
هوش مصنوعی: مردم رفتند و رابعه به تنهایی ماند. او سرش را بلند کرد و گفت: "خدای من، تو پادشاهان را چنین میسازی که با یک زن بیپناه و غریب اینگونه رفتار کنند. مرا به خانهات دعوت کردی، اما در میانه راه زندگیام را گرفتی و مرا در بیابان تنها گذاشتی."
هوش مصنوعی: راوی داستان میگوید: مدتی بعد، خرکی را دیدم که در بازار فروخته میشد. سپس چند روزی به بیابان رفتم. در آنجا به خدا گفتم: دل من گرفته است. من کجا میروم؟ من فقط یک تکه خاک هستم و آن خانهای که بر پا شده، از سنگ است. تو هم مرا در اینجا پیدا خواهی کرد.
هوش مصنوعی: خداوند به او بیواسطه گفت: ای رابعه! تو در خون هجدهمین عالم غرق میشوی. آیا ندیدی که موسی خواست خدا را ملاقات کند؟ وقتی که چند ذره از تجلی خداوند را به کوه افکندیم، کوه شکافت و به چهل پاره تبدیل شد. پس تو هم باید در همین جا به همان چیزی که داری راضی باشی.
هوش مصنوعی: روایت شده که زمانی که او به سمت مکه میرفت، در میان راه کعبه را دید که به استقبالش آمده است. رابعه گفت: "من باید چگونه در برابر ربالکعبه رفتار کنم؟ اگر قرار است به من احترام بگذارد، من باید به او نزدیک شوم؛ اما من نمیتوانم از کعبه فاصله بگیرم. چطور میتوانم از زیبایی کعبه شاد باشم وقتی که درک او برایم ممکن نیست؟"
هوش مصنوعی: روایت شده که ابراهیم ادهم به مدت چهل سال در مسیر سلوک و تقرب به خداوند تلاش کرد تا به کعبه رسید. او در طول این مدت در هر محل عبادت دو رکعت نماز میخواند و هیچ گاه به خانه کعبه نگاه نکرد. وقتی که به آنجا رسید، با تعجب گفت: "چقدر عجیب است! آیا چشمانم دچار نقصان شده است؟"
هوش مصنوعی: بدوید و دید که رابعه به سوی او میآید و در آن لحظه، کعبه نیز با مکان خودش قرار گرفت. وقتی ابراهیم این صحنه را مشاهده کرد، به رابعه گفت: "ای رابعه! این چه شلوغی و هیاهویی است که در جهان به راه انداختهای؟"
هوش مصنوعی: گفت: من در این دنیا هیچ نشانی از شور و شوق خود نداشتهام. تو اما شور و هیجان را به دنیا آوردهای که به خاطرش چهار دهه در انتظار بودهای تا به خانهای برسی.
24
گفت:آری!چهاردهسالدرنمازبادیهقطعکردهام.
هوش مصنوعی: او گفت: بله! من چهارده سال در نماز در بیابان قطع ارتباط کردهام.
25
گفت:تودرنمازقطعکردهایومندرنیاز.
هوش مصنوعی: او گفت: تو در نماز قطع کردهای و من در خواستههایم.
هوش مصنوعی: او به سفر حج رفت و بسیار گریه کرد. گفت: ای پروردگار! تو هم به حج وعده پاداش خوبی دادهای و هم به مصیبت. حال اگر حج من را پذیرفتهای، پاداش این سفر را به من بده. اگر نپذیرفتهای، این یک مصیبت بزرگ است، پس پاداش این مصیبت را به من عطا کن.
هوش مصنوعی: سپس به شهر بصره برگشت و مشغول عبادت شد تا سال دیگری فرا رسید. او تصمیم گرفت که اگر سال گذشته کعبه به استقبال او آمد، امسال او به استقبال کعبه برود.
هوش مصنوعی: زمانی که شیخ ابوعلی فارموی به سفر افتاد، به سمت بیابان حرکت کرد و به مدت هفت سال در حال سفر بود تا به عرفات رسید. زمانی که به آنجا رسید، صدایی از آسمان به او گفت: ای مدعی! چه چیزی تو را در بر گرفته است؟ اگر به ما نیاز داری، من میتوانم یک تجلی انجام دهم که در آن لحظه تو را شگفتزده کند.
هوش مصنوعی: صدا شنیده شد که: ای رابعه، فقر و خشکی سالها به خاطر قهر ما در مسیر مردان قرار گرفته است. زمانی که فقط یک تار مو فاصله باقی مانده باشد تا به وصال ما برسند، ممکن است که این مسیر تغییر کند و وصال تبدیل به فراق شود. تو هنوز در هفتاد حجاب زمان خود هستی و تا زمانی که از این حجابها بیرون نیایی، نمیتوانی به راهی قدم بگذاری و در هفتاد مقام نیز نمیتوان با تو از فقر صحبت کرد. اما به این نکته توجه کن.
هوش مصنوعی: رابعه نگاه کرد و دریایی از خون را دید که در فضا معلق بود. ناگهان صدایی از سیمایی نامشخص برخاست و گفت: این همه خون، آب دیده عاشقانی است که برای رسیدن به ما آمدهاند، اما همه آنها در مرحله اولیه مسیر خود غرق شدهاند و نام و نشانی از آنها در هیچیک از دو جهان به مقام بلندی نرسیده است.
32
رابعهگفت:یاربالعزة!یکصفتازدولتایشانبهمننمای.
هوش مصنوعی: رابعه گفت: ای خدای بزرگ! یک ویژگی از قدرت آنها را به من نشان بده.
هوش مصنوعی: زمانی که زنان عذرشان پیش آمد، صدایی از هاتف برخاست و گفت: مقام اصلی آنها این است که به مدت هفت سال در کنار هم راه میروند تا بتوانند به یک سنگ کوچک در مسیر ما برسند. وقتی به آن سنگ نزدیک میشوند، به دلیل آنها، مسیر به طور کامل بر رویشان بسته میشود.
هوش مصنوعی: رابعه احساس عجیبی داشت و گفت: خداوندا! مرا نه در خانه خودت میپذیری و نه در خانه خودم قرار میدهی. یا مرا در خانهات بگذار یا به خانهات در مکه بیاور. من به هیچ خانهای نخواهم رفت. من فقط تو را میخواستم و حالا احساس میکنم که لایق ورود به خانهات نیستم.
هوش مصنوعی: روزی در یک صومعه، شخصی به عبادت مشغول بود و خوابش برده بود. در حین خواب، متوجه نشد که حصیر زیرش خراب شده و خونش بیرون رفته است. ناگهان دزدی وارد شد و چادری را برداشت. وقتی خواست خارج شود، نتوانست راه را پیدا کند، پس چادر را به زمین گذاشت و رفت. بعد از مدتی، دوباره به سوی چادر برگشت و باز هم نتوانست بیرون برود. این وضعیت چندین بار تکرار شد و تا هفت بار از گوشه صومعه صدایی به او گفت: "ای مرد! خود را در زحمت نینداز، زیرا او سالهاست در پی توست. ابلیس جرات ندارد به تو نزدیک شود! دزد را چه جراتی است که به چادر تو نزدیک شود؟ از این زحمت دست بردار! اگر یک دوست به خواب است، یک دوست دیگر بیدار است و از تو مراقبت میکند."
هوش مصنوعی: دو مقام بزرگ دین به دیدن او رفتند. هر دوی آنها گرسنه بودند و با هم صحبت کردند که امیدوارند غذایی به آنها داده شود که از منابع حلال تهیه شده باشد.
هوش مصنوعی: وقتی همه نشسته بودند، کسی پارچهای به دو شخص دیگری داد. آن دو نفر خوشحال شدند. در همین حین، سؤالی پیش آمد و رابعه به آن سؤالی دوپارچه را داد. آن دو نفر تغییر حالت دادند و هیچ چیزی نگفتند. مدتی بعد، دختری وارد شد و یک دسته نان گرم آورد و گفت: «این را کدبانو فرستاده است.»
هوش مصنوعی: کنیزک هرچند بر این باور بود که سودی ندارد، اما باز هم چیزی برداشت و همراه برد. او دو گرده نان برای خود برداشت. سپس از کدبانو پرسید و آن دو را در آنجا گذاشت و دوباره برداشت. رابعه نانها را شمرد و گفت که بیست گرده نان برایش فرستاده شده است.
هوش مصنوعی: و در برابرشان گذاشت. آنها خوردند و تعجب کردند. سپس به او گفتند: این چه ماجرایی است که ما آرزوی نان تو را داشتیم، اما تو آن را از ما گرفتی و به درویش دادی. سپس گفتی که هژده گرده است و آن از من نیست، حالا که بیست گرده شد، چرا برداشتی؟
هوش مصنوعی: او گفت: وقتی شما وارد شدید، متوجه شدم که گرسنهاید. صحبت از دو نان کردم و گفتم که چگونه میتوانم این دو نان را در مقابل دو بزرگترین چیز قرار دهم. وقتی کسی وارد شد، نانها را به او دادم و از خدا خواستم که تو گفتهای اگر به یکی عطا کنید، ده برابر باز میدهید و من به این وعده یقین داشتم. اکنون دو نان را برای رضایت تو دادم تا بیست نان به من برگردانی. وقتی نان هجده نفر را آوردند، فهمیدم که این عمل از تصرفی خالی نیست یا از آن من نیست.
هوش مصنوعی: داستانی نقل شده است که وقتی خادمه رابعه در حال آمادهسازی پیاز بود و غذا هنوز تهیه نشده بود، نیاز به پیاز داشت. او گفت که بهتر است از همسایه درخواست کند.
هوش مصنوعی: روزی رابعه به کوه رفت و در آنجا تعدادی آهو و دیگر حیوانات وحشی گرد او جمع شدند و به او نگاه میکردند و به سمت او نزدیک میشدند. ناگهان حسن بصری ظاهر شد و وقتی رابعه را دید، به سمت او نگاه کرد. اما به محض این که آن حیوانات حسن را دیدند، به یکباره فرار کردند و رابعه تنها ماند. حسن وقتی این وضعیت را دید، تغییر حالت داد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است.
48
رابعهگفت:توامروزچهخوردهای؟
هوش مصنوعی: رابعه پرسید: امروز چه چیزی خوردهای؟
49
گفت:اندکیپیهپیاز.
هوش مصنوعی: گفت: کمی چربی پیاز.
50
گفت:توپیهایشانخوریچگونهازتونگریزند.
هوش مصنوعی: گفت: تو چطور میتوانی از آنها فرار کنی در حالی که درونت به آنها پیوند خورده است؟
هوش مصنوعی: روایت شده که وقتی رابعه به خانه حسن رسید، حسن از پنجره بیرون نگاه کرده و در حال گریه بود. اشکهای حسن روی لباس رابعه افتاد و او فکر کرد باران است. اما وقتی فهمید که این اشکها از چشمان حسن است، به سوی او برگشت و گفت: "آیا فهمیدی؟ ای استاد! این گریه نشانههای نفس است. اشکهایت را نگهدار تا در درون تو دریایی عمیق شکل بگیرد. زیرا اگر در آن دریا دل را جستجو کنی، نمیتوانی آن را بیابی مگر در حضور پادشاه مقتدر."
هوش مصنوعی: حسن این حرف را نپسندید، اما مدتی صبر کرد تا یک روز به رابعه رسید. در آنجا سجادهاش را بر روی آب گذاشت و گفت: ای رابعه! بیا تا اینجا دو رکعت نماز بخوانیم.
هوش مصنوعی: حسن در آن مقام هیچ حرفی نزد. رابعه قصد داشت دل او را به دست آورد و گفت: ای حسن! آنچه تو انجام دادی، همه ماهیها هم میتوانند انجام دهند و آنچه من انجام دادم، مگسی هم میتواند انجام دهد. بنابراین باید از این دو حالت دست برداریم و به کار دیگری مشغول شویم.
هوش مصنوعی: حسن بصری نقل میکند که یک روز و شب همراه رابعه بود. در طی این مدت درباره طریقت و حقیقت سخن گفتند و هیچیک از آنها به جنسیت یکدیگر فکر نکردند؛ نه او به اینکه مرد است و نه رابعه به اینکه زن است. در پایان، وقتی بلند شد و نگاهی به خود انداخت، خود را در وضعیتی ضعیف و بیچیز احساس کرد و رابعه را در حالت اخلاص و خلوص مشاهده کرد.
هوش مصنوعی: روزی حسن و یارانش به خانه رابعه رفتند. رابعه بدون چراغ بود و آنها به روشنایی نیاز داشتند. او با پف کردن در دهانش، انگشت خود را روشن کرد و تا صبح در آن نور نشسته و صحبت کردند. اگر کسی بخواهد بداند این چگونه ممکن بوده، باید بگویم مانند دست موسی پیامبر است. همچنین اگر کسی سوال کند که آیا او پیامبر بود، میگویم هر کسی که از پیامبران پیروی کند، بخشی از رحمت نبوت را نصیب خواهد شد. پیامبر گفته که هرکسی از حرام چیزی به دشمن دهد، نمایندهای از نبوت خواهد داشت. او همچنین گفته که خواب راست یکی از اجزای نبوت است.
هوش مصنوعی: نقل شده است که رابعه حسن را سه چیز فرستاد: تکهای موم، سوزنی و مویی. او گفت: «اگر مانند موم باشی، عالم را روشن کن و خودت بسوز. و اگر مانند سوزن باشی، همیشه در کار باش. وقتی این دو کار را انجام دادی، به مویی اشاره میکنم که میتواند هزار سال برای تو مفید باشد.»
هوش مصنوعی: او گفت: عقد ازدواج در حقیقت بر وجودی اتفاق میافتد. اینجا وجودی در نظر گرفته شده که من در آن وجود ندارم و خود را به وجود آوردهام. و من به واسطه او هستی یافتهام و همه چیز از آن اوست. بنابراین، در سایه حکم او، خطبه باید از او خواسته شود و نه از من.
61
گفت:ایرابعه!اینبچهیافتی؟
هوش مصنوعی: او گفت: ای رابعه! آیا این بچه را پیدا کردی؟
62
گفت:بهآنکههمهیافتهاگمکردمدرو.
هوش مصنوعی: او گفت: به کسی که همهی آنچه را یافتهام را در او گم کردهام.
63
حسنگفت:اوراچوندانی؟
هوش مصنوعی: حسن گفت: آیا تو او را میشناسی؟
64
گفت:یاحسن!چونتودانی،مابیچوندانیم.
هوش مصنوعی: او گفت: ای حسن! همانطور که میدانی، ما بدون شک میدانیم.
هوش مصنوعی: روزی حسن به محل عبادت یکی از عالمان رفت و از او خواست تا درباره علمهایی صحبت کند که نه از طریق آموزش به دست آمده و نه از شنیدن، بلکه بهصورت مستقیم و الهامی در دل انسان نشستهاند.
هوش مصنوعی: او گفت: من به شدت کلافه شده بودم و تصمیم گرفتم یک ریسمان درست کنم تا آن را بفروشم و از آن درآمدی به دست آورم. فروش کردم و دو قطعه سیم درست کردم. یکی را در این دستم گرفتم و دیگری را در دست دیگرم. ترسیدم که اگر هر دو را در یک دست بگیرم، ممکن است گره بخورد و مرا از مسیرم منحرف کند. امروز این کار را انجام دادم.
هوش مصنوعی: حسن میگوید اگر حتی یک لحظه در بهشت از دیدن خدا محروم شوم، آنقدر گریه و نالان میشوم که همه اهل بهشت به من رحمت کنند. رابعه در پاسخ گفت: این حرف خوب است، اما اگر چنین باشد که در دنیا نیز اگر یک لحظه از خدا غافل شوم، باید همینطور ماتم و گریه و ناله کنم.
هوش مصنوعی: او گفت: من از شما سه چیز میپرسم و اگر به آنها پاسخ دهید، به دستورات شما عمل میکنم. اول اینکه آیا در لحظه مرگ باید دعا کنم که ایمانم حفظ شود یا خیر؟
هوش مصنوعی: او گفت: من فقط به خودم وابستهام. هر چیزی که درون من است را نمیتوانم از خودم جدا کنم و هر چیزی که بیرون از من است را هم درون خودم جای نمیدهم. اگر کسی به زندگیام وارد شود یا از آن بیرون برود، برایم مهم نیست. من فقط دل خود را نگه میدارم، نه احساسات و ظواهر.
86
گفتند:حضرتعزترادوستمیداری.
هوش مصنوعی: گفتند: آیا تو حضرت عزت را دوست داری؟
87
گفت:دارم.
هوش مصنوعی: او گفت: من دارم.
88
گفتند:شیطانرادشمنداری؟
هوش مصنوعی: از تو پرسیدند: آیا شیطان را دشمن میدانی؟
هوش مصنوعی: او گفت: من از محبت خداوند چنان پر هستم که به دشمنی شیطان اهمیت نمیدهم. رسول خدا در خواب به من گفت: ای رابعه، آیا مرا دوست داری؟ پاسخ دادم: ای رسول الله، کیست که تو را دوست نداشته باشد؟ اما محبت خداوند چنان در وجود من عمیق است که جا برای دوست داشتن یا دشمن داشتن دیگران باقی نمیماند.
هوش مصنوعی: او گفت: محبت از آغاز جهان آمده و تا ابد ادامه دارد و در هجدهمین عالم، هیچ کس را نیافته که حتی یک جرعه از آن را بچشد تا به حقیقت واقعی برسد و از این موضوع عبارتی شکل گرفته است که میگوید: «او (خدا) آنها را دوست دارد و آنها (مؤمنان) نیز او را دوست دارند».
94
گفتند:تواوراکهمیپرستیمیبینی؟
هوش مصنوعی: آنها گفتند: آیا تو او را که میپرستی، میبینی؟
95
گفت:اگرندیدمینپرستیدمی.
هوش مصنوعی: گفت: اگر تو را نمیدیدم، هرگز تو را نمیپرستیدم.
هوش مصنوعی: روایتی وجود دارد که رابعه همیشه گریه میکرد. از او پرسیدند چرا اینقدر اشک میریزی؟ او پاسخ داد که از قطعی بودن مرگ میترسم چون به آن عادت کردهام. نمیخواهم در لحظه مرگ بشنوم که من را نمیشناسد.
97
گفتند:بندهراضیکیبود؟
هوش مصنوعی: گفتند: آیا بنده راضی بود؟
98
گفت:آنگاهکهازمحنتشادشود.چنانکهازنعمت.
هوش مصنوعی: او گفت: زمانی که انسان از مشکلات و رنجها خوشحال شود، همانطور که از نعمتها و شادیها خوشحال میشود.
99
گفتند:کسیکهگناهبسیاردارداگرتوبهکنددرگذرد.
هوش مصنوعی: گفتند: اگر کسی مرتکب گناه زیادی شده باشد و توبه کند، بخشیده میشود.
هوش مصنوعی: گفت: چگونه میتوان از گناه توبه کرد؟ مگر اینکه خداوند توبه را بر ما بپذیرد و از ما درگذرد. او میگوید که انسانها نمیتوانند حقیقت را به طور کامل درک کنند. کلمات نمیتوانند به او نزدیک شوند و گوشها تنها بار زحمت گویندگان را حمل میکنند. اندامهای حیرتزده نیز در برنامهریزی ناتوانند. تلاش کنید که دل را بیدار کنید؛ زیرا وقتی دل بیدار شد، دیگر نیازی به یار ندارد. دل بیدار، دلی است که در حقیقت گم شده و هر کس که در این گمشدگی قرار گیرد، هرچه کند، به فنا در خداوند میرسد.
101
وگفت:استغفاربهزبان،کاردروغزناناست.
هوش مصنوعی: او گفت: درخواست بخشش با زبان، تنها کار افرادی است که به دروغ گویی متوسل میشوند.
102
وگفت:اگرمابهخودتوبهکنیمبهتوبهدیگرمحتاجباشیم.
هوش مصنوعی: او گفت: اگر ما به توبه واقعی و راستین بپردازیم، دیگر نیازی به توبه دیگر نخواهیم داشت.
103
وگفت:اگرصبرمردیبودی،کریمبودی.
هوش مصنوعی: او گفت: اگر صبر داشتی، میتوانستی فردی بزرگوار باشید.
104
وگفت:ثمرهمعرفترویبهخدایآوردناست.
هوش مصنوعی: او گفت: نتیجهٔ شناخت و معرفت، روی آوردن به خداست.
هوش مصنوعی: عارف کسی است که دلش را از خدا میطلبد. هنگامی که خداوند دلی به او عطا کند، او بلافاصله دلش را به سوی خدا برمیگرداند تا در حفاظت و نگهداری او باقی بماند و در پوشش خدا از دیگران پنهان باشد.
106
صالحمریبسیگفتیکههرکهدریمیزندزودبازشود.
هوش مصنوعی: صالح مری بارها گفته است که هر کسی درِ کمکی را میزند، باید سریعاً برایش باز شود.
هوش مصنوعی: رابعه یک بار حاضر شد و گفت: با چه کسی صحبت میکنید در حالی که این در بسته است و قرار است دوباره باز شود؟ آیا اصلاً از ابتدا بسته بوده که بخواهند آن را باز کنند؟
108
صالحگفت:عجبا!مردیجاهلوزنیضعیفدانا.
هوش مصنوعی: صالح گفت: چه عجیب! مردی نادان و زنی ناتوان اما باهوش.
109
یکروزرابعهرادیدکهمیگفت:وااندوها!
هوش مصنوعی: یک روز رابعه را دیدم که میگفت: چه اندوهی!
هوش مصنوعی: داستانی نقل شده که شخصی به یکی از دوستان خود چهار درم سیم داده تا برایش یک گلیم بخرد چون او لباس نداشت. آن مرد به خرید رفت و پس از مدتی برگشت و از او پرسید: "خانم! چه رنگی باید بخرم؟"
120
رابعهگفت:چونرنگدرمیانآمدبهمنده.
هوش مصنوعی: رابعه گفت: وقتی رنگ به وجود آمد، آن را به من بده.
هوش مصنوعی: گفته شده که گروهی به نزد او رفتند و او را دیدند که گوشتی را با دندانش تکهتکه میکند. از او پرسیدند: آیا چاقویی نداری تا گوشت را بهتر برش بزنی؟
125
گفت:منازبیمقطعیتهرگزکاردچهدرخانهنداشتموندارم.
هوش مصنوعی: او گفت: من به خاطر ترس از مشخص بودن، هیچگاه و هرگز چاقو در خانه نداشتم و ندارم.
هوش مصنوعی: روزی نقل شده که شخصی به مدت هفت روز روزه گرفت و هیچ چیزی نخورده بود و حتی در شبها هم نمیخوابید و تمام شب را به نماز میگذرانید. او به شدت گرسنه شده بود. ناگهان کسی به در خانه او آمد و یک کاسه غذا برایش آورد. او کاسه را برداشت و به داخل رفت تا چراغی بیاورد. وقتی برگشت، متوجه شد که گربه آن کاسه را شکسته است. او تصمیم گرفت برود و یک کوزه بیاورد تا روزهاش را بشکند.
هوش مصنوعی: وقتی که کوزه را آوردند، چراغ خاموش بود. تصمیم گرفت در تاریکی آب بنوشد. اما کوزه از دستش افتاد و شکست. رابعه نالید و آهی کشید که نگران بود نیمی از خانه بسوزد.
128
گفت:الهیاینچیستکهبامنبیچارهمیکنی؟
هوش مصنوعی: گفت: خدایا، این چه بلایی است که بر سر من بیچاره میآوری؟
هوش مصنوعی: صدایی به گوش میرسد که میگوید: اگر میخواهی تا تمامی نعمتهای دنیا را در اختیارت بگذارم، باید اندوهت را از دل خود برطرف کنی. زیرا اندوه و نعمت هرگز نمیتوانند در یک دل کنار هم باشند. ای رابعه! تو ارادهای داری و ما هم آرزوهایی داریم. اما آرزوهای تو و ما هرگز نمیتوانند در یک دل جمع شوند.
هوش مصنوعی: گفت: وقتی این سخن را شنیدم، آنقدر از دنیا دل کندم و امیدم را کم کردم که برای سی سال به گونهای نماز خواندم که هر بار که نماز میخواندم، فکر میکردم این آخرین نماز من خواهد بود. به گونهای از مردم کنارهگیری کردم که در روز روشن، از ترس اینکه هیچکس مرا از یاد تو غافل نکند، از آنها دور بودم. به خدا گفتم: ای پروردگار! خودت مرا مشغول خودت کن تا دیگران نتوانند مرا از تو دور کنند.
هوش مصنوعی: گفت: بله! دلیلی داریم که هیچ یک از پزشکان در دنیا نمیتوانند آن را درمان کنند. تنها دارویی که میتواند بر زخم محبت دوست اثر بگذارد همین است. بیایید کمی تأمل کنیم تا فردا به هدف خود برسیم، زیرا زمانی که خودمان در درد هستیم، نمیتوانیم خود را به افرادی که در درد به سر میبرند نشان دهیم و این برای ما کافی نیست.
هوش مصنوعی: او گفت: ابتدا همسایه، سپس خانه. افزود که ما نه خود در همه امور اختیار داریم، بلکه دستوری داریم که باید او را پرستش کنیم. اگر بهشت و دوزخ وجود نداشت، لازم نبود که به او اطاعت کنیم. او شایستگی این را نداشت که بدون واسطه مورد عبادت قرار گیرد.
هوش مصنوعی: روزی بزرگمردی به او مراجعه کرد و متوجه شد که لباس او پر از نقص و عیب است. او گفت: "بسیاری از افراد هستند که اگر به آنها اشاره کنی، در مورد تو قضاوت خواهند کرد."
هوش مصنوعی: رابعه گفت: من خجالت میکشم که از کسی که مالک همه چیز در دنیا است چیزی بخواهم، پس چطور میتوانم از کسی که به او این دنیا به امانت سپرده شده درخواست کنم؟
هوش مصنوعی: گفته شده است که گروهی به امتحان او آمده و خواستند از او سخنی بگویند. آنها بیان کردند که تمام فضیلتها به مردان اختصاص یافته و مقام نبوت برای مردان قرار داده شده و کرامت نیز بر دوش مردان گذاشته شده است. هرگز پیامبری به هیچ زنی نرسیده است.
هوش مصنوعی: رابعه گفت: همه چیز وجود دارد، اما خودخواهی و خودپسندی از دل هیچ زنی بیرون نیامده است و هیچ زنی هرگز به نرمی مردانه نبوده است. این ویژگیها در مردان وجود دارد.
هوش مصنوعی: گفت: به بهشت نگاه کن که پروردگارم مرا تربیت کرده است. در سحرگاه، دل ما به سوی بهشت کشیده شد. دوست ما را سرزنش کرد و این بیماری ناشی از سرزنش اوست.
هوش مصنوعی: حسن بصری به دیدن او رفت. او گفت: مردی را دیدم از درباریان بصره که در کنار صومعه رابعه کیسهای پر از طلا گذاشته و در حال گریه کردن بود. به او گفتم: ای مرد! چرا گریه میکنی؟
هوش مصنوعی: حسن رفت و صحبت کرد. رابعه به او با گوشه چشم نگریست و گفت: کسی که به او بیاحترامی میکند، روزیاش از او گرفته نمیشود. کسی که دلش مملو از عشق اوست، چگونه میتواند روزیاش از او باز گرفته شود، در حالی که من او را شناختهام و او را در دل مردم آوردهام و نمیدانم که چیزی از او ناحق است. وقتی که پیراهنی را که دوخته بودم، پاره کردم، دلم به روشنی چراغ سلطانی روشن شد. زمانی دلم تنگ بود تا اینکه به یاد آوردم آن پیراهن را پاره کردم. آنجا که دوخته بودم، بعدها دلم باز شد. خواجگی هست که از او عذرخواهی میکنم تا دلم در بند نباشد.
هوش مصنوعی: عبدالواحد عامر میگوید: من و سفیان ثوری به عیادت رابعه رفتیم. وقتی او را دیدیم، به قدری تحت تأثیر او قرار گرفتیم که نتوانستیم صحبت کنیم. در نهایت به سفیان گفتم: لطفاً چیزی بگو.
151
گفت:اگردعاییبگوییاینرنجبرتوسهلکند.
هوش مصنوعی: گفت: اگر دعای کردهای، این سختی برای تو آسان خواهد شد.
هوش مصنوعی: گفت: ای سفیان! تو که مردی دانشمند هستی، چرا اینگونه صحبت میکنی که چه آرزویی داری؟ به خدا سوگند، که دوازده سال است که آرزوی خرما دارم، اما میدانی که در بصره خرما کم نیست. من هنوز نتوانستهام بخورم، و بنده را با آرزو چه کار؟ اگر من بخواهم و خدا نخواهد، این کفر است. آنچه باید خواسته شود، آن است که خدا بخواهد تا بندهای واقعی باشی. اگر او خودش عطا کند، موضوعی متفاوت است.
هوش مصنوعی: او گفت: تو انسان خوبی هستی، وگرنه دنیا را دوست نمیداشتی. همچنین اشاره کرد که تو علیقه به شنیدن احادیث داری، یعنی اینکه این موضوع در اینجا اهمیت دارد.
160
سفیانگفت:مرارقتآورد.گفتم:خداوندا!ازمنخوشنودباش.
هوش مصنوعی: سفیان گفت: احساس ناراحتی کردم. من هم گفتم: خدایا! از من راضی باش.
161
رابعهگفت:شرمنداریکهرضایکسیجوییکهتوازاوراضینیی.
هوش مصنوعی: رابعه گفت: شرم نمیکنی که به دنبال جلب رضایت کسی باشی که خودت از او راضی نیستی.
هوش مصنوعی: مالک دینار نقل میکند که در حضور رابعه (زنی معروف و عارف) بود و او را دید که با یک کوزه شکسته آب میخورد و وضو میساخت. دربارهی بوریایی کهنه نیز صحبت کرد که وقتی سرش را بر آن گذاشت، احساس درد در دل کرد. مالک به او گفت که دوستان ثروتمندی دارد و اگر رابعه بخواهد، میتواند از آنها برایش چیزی بگیرد.
هوش مصنوعی: پس گفت: وقتی او وضعیت را میداند، چگونه میتوانم چیزی به ذهنش بسپارم؟ او اینگونه میخواهد، پس ما نیز همانطور عمل خواهیم کرد که او میخواهد.
هوش مصنوعی: روزی حسن بصری، مالک دینار و شقیق بلخی به دیدن رابعه رفتند که بیمار بود. حسن بیان کرد که کسی نمیتواند در ادعای خود راستگو باشد، اگر بر زخمهای مولای خود صبر نکند.
169
رابعهگفت:ازاینسخنبویمنیمیآید.
هوش مصنوعی: رابعه گفت: از این حرف بوی نامطبوعی به مشام میرسد.
هوش مصنوعی: رابعه گفت: از این صحبت بوی شراب به مشام میرسد. شقیق پاسخ داد: کسی که شکر گذار زخمهای مولای خود نباشد، در ادعای خود صادق نیست. رابعه ادامه داد: از این باید به این نکته توجه شود. مالک دینار گفت: کسی که از زخم مولای خود لذت نمیبرد، هم در ادعای خود صادق نیست. هرکسی که نتواند از زخمهای دوستش خوشی ببیند، در حقیقت در حقیقت ادعای درستی ندارد.
172
رابعهگفت:بهازاینمیبایدگفتتوبگوی
هوش مصنوعی: رابعه گفت: بهتر است بگویی چیزهایی را که باید بگویی.
هوش مصنوعی: او گفت: کسی که در دیدن معشوق خود، دردها و زخمها را فراموش نکند، نمیتواند در ادعای خود صادق باشد. این تعجبی ندارد که زنان مصر در دیدن مخلوق درد و زخم احساس نکردند، اگر کسی در دیدن خالق به این شکل باشد، جای تعجب ندارد.
هوش مصنوعی: روزی یکی از بزرگان بصره نزد رابعه نشست و به شدت از دنیا شکایت کرد و آن را نکوهید. رابعه به او گفت: تو به دنیا بسیار علاقهمند هستی. اگر اینگونه نبود، چرا اینقدر از آن یاد میکنی؟ دنیا چون کالایی شکننده است، اگر واقعاً از آن فارغ بودی به نیک و بد آن اهمیت نمیدادی. اما چون به دنیا توجه داری، نشاندهنده این است که هر کسی که چیزی را دوست داشته باشد، به یاد آن نیز بیشتر میافتد.
هوش مصنوعی: حسن گفت: یک روز به دیدن رابعۀ النّسایی رفتم. او چیزی برایم پخته بود و در دیگ گوشت میجوشید. وقتی با من صحبت کرد، گفت: این گفتوگو برایم خوشایندتر از پختن غذا در دیگ است.
هوش مصنوعی: در حینی که صحبت میکردیم، تا وقت نماز شام برسد. نان خشکی آورد و کوزهای آب تا بتوانیم روزهمان را افطار کنیم. رابعه رفت تا دیگ غذا را بیاورد. دستش سوخت و ما نگاهی کردیم، دیگ به خوبی پخته و در حال جوشیدن بود، به قدرت خداوند. او دیگ را آورد و ما با آن گوشت خوردیم و واقعاً غذایی بود که هرگز به خوشمزگیاش برخورد نکرده بودیم. رابعه گفت: برای بیمارها حتماً باید دیگ غذایی اینچنینی درست کرد.
هوش مصنوعی: سفیان گفت: به نزد رابعه رفتم، او در محراب مشغول نماز شد و تا وقت صبح به عبادت پرداخت و من هم در گوشهای دیگر نماز میخواندم. وقتی به صبح نزدیک شد، به این فکر افتادم که چقدر باید از خداوند شکرگزاری کنیم که به ما این توفیق را داد تا تمام شب را در نماز و عبادت او سپری کنیم.
178
گفت:بدانکهفرداروزهداریم.
هوش مصنوعی: او گفت: باید بدانید که فردا روزه خواهیم داشت.
هوش مصنوعی: و گفتی: پروردگارا، هر چیزی که از دنیا برای ما مقدر کردهای، به دشمنان خود بده و هر چه از آخرت برای ما مقدر کردهای، به دوستان خود عطا کن چون که من به تو بسیار وابستهام.
هوش مصنوعی: و گفتی: پروردگارا! اگر به خاطر ترس از جهنم تو را میپرستم، مرا در دوزخ بسوزان. و اگر به امید بهشت تو را میپرستم، آن را بر من حرام کن. اما اگر برای خودت، فقط به خاطر خودت تو را میپرستم، زیبایی پایدار خود را از من دریغ مکن.
هوش مصنوعی: در دل دعا و مناجات خود میگفت: پروردگارا! اگر فردا مرا به دوزخ ببری، من فریاد خواهم زد که تو را دوست داشتم. آیا با دوست چنین رفتاری میشود؟
هوش مصنوعی: هاتفی صدا زد و گفت: ای رابعه، گمان بد درباره ما نکن. این تصور را نداشته باش که ما قصد داریم تو را به جمع دوستان خود بیاوریم تا با تو صحبت کنیم.
هوش مصنوعی: در دعا و نیایش میگفت: ای خدا! هدف و آرزوی من در این دنیا فقط یاد توست و در آخرت تنها دیدن توست. من تنها این را گفتم و هر کاری که بخواهی انجام ده.
هوش مصنوعی: زمانی که مرگش فرا رسید، مردم دور او جمع شدند و در دلتنگی و اندوه قرار گرفتند. صدایی را شنیدند که میگفت: «ای نفس مطمئنه، به سوی پرورگار خویش برگرد، در حالی که خشنود و پسندیدهای.» مدتی هیچ صدایی نیامد. وقتی در را باز کردند، جانش را از دست داده بود. بزرگان گفتند که رابعه به دنیا آمد و به سرای آخرت رفت و هرگز با خدای خود جسارت نکرد و هیچ چیزی نخواست و نگفت که مرا چنین قرار ده یا چنین کن تا به آنچه که از دیگران خواسته باشد برسد.
هوش مصنوعی: گفتم: برگردید و به خدا بگویید که با وجود هزاران نفر، هنوز پیرزنی ضعیف را فراموش نکرده است. من که تو را در تمام جهان دارم، هرگز تو را فراموش نخواهم کرد. تا کی کسی را بفرستی که به من بگوید خدایت کیست؟
هوش مصنوعی: محمد بن اسلم الطوسی و نعمی طرطوسی که در بیابان برای سی هزار مرد آب آورده بودند، هر دو به آرامگاه رابعه رفتند. گفتند: حالا که آن ادعای بزرگ را میکردی که هیچگاه به هیچ یک از دو دنیا نمیافتم، حالا به کجا رسیدهای؟
191
آوازآمدکه:رسیدمبدانچهدیدم.رحمهاللهعلیها.
هوش مصنوعی: پیامی آمده که: به آنچه مشاهده کردم رسیدم. رحمت خدا بر او باد.