هوش مصنوعی: احمد خضرویه بلخی، یک شخصیت مهم و مشهور در خراسان بود که در زمینه طریقت و فتوت شناخته میشد. او مریدان بسیار زیادی داشت و در ریاضت و تعلیمات عالی معروف بود. فاطمه، همسر او، نیز از خاندان معزز بلخ بود و با هم در طریقت فعالیت داشتند. در یکی از دیدارها با بایزید بسطامی، فاطمه با بایزید صحبت کرد که باعث غیرت احمد شد، اما فاطمه به او فهماند که بایزید از او بینیاز است.
احمد در زندگی خود توکل به خدا را سرلوحه کار خود قرار داد و بارها با مشکلاتی چون آسیب دیدن از خارها در سفر حج ورزید. او همچنین در داستانهایی از رفتارهای نیک خود با دیگران و پاسخ به نیازمندان یادآور شد. درویشها و عارفان به وی احترام میگذاشتند و او به بهبود حال آنان کمک میکرد.
احمد خضرویه همچنین بر این باور بود که بهترین خدمتی که انسان میتواند به خدا کند، حفظ صداقت و صبر در برابر مشکلات است. او بر این نکته تأکید داشت که عشق و محبت به خدا باید در دل و ذهن انسان رسوخ کند و انسان باید از دنیا و غیرحق دوری کند. در پایان زندگیاش، او تمام داراییهای خود را به نیازمندان داد و قبل از فوتش درخواست کرد تا از او در برقراری حقوق دیگران نگهداری شود.
هوش مصنوعی: این جوانمرد بزرگ، کسی بود که در مسیر طریقت قدم مینهاد و به حقیقت توکل داشت. او از بزرگترین مشایخ خراسان و از شخصیتهای برجسته فتوت به شمار میرفت و در عالم ولایت و نزد همگان مقبول بود. معروفیت او در ریاضت و کلمات بلندش زبانزد بود، و آثار و تألیفات زیادی داشت. او هزار مرید داشت که هر کدام از آنها آماده بودند تا برای او جانفشانی کنند. در ابتدا به همراه حاتم اصم بود و با ابو تراب گفتوگو کرده بود و با شخصیتهایی مانند حفص نیز آشنا بود.
2
بوحفصراپرسیدندکهازینطایفهکهرادیدی؟
هوش مصنوعی: از بو حفص پرسیدند که آیا از این گروه کسی را دیدهای؟
هوش مصنوعی: او گفت: هیچکس را بلندهمتتر و صادقتر از احمد خضرویه ندیدم. پس ابوحفص گفت اگر احمد نبود، فتوت و مروت پیدا نمیشد. احمد لباسی به علامت لشکریان پوشید و فاطمه که همسر او بود، در طریقت نمادی از دیانت بود و از دختران امیر بلخ به شمار میرفت. او به احمد پیامی فرستاد و خواست تا از پدرش درخواست کند. احمد درخواست او را اجابت نکرد و دوباره فردی فرستاد که به احمد بگوید: "ای احمد، من تو را مردانهتر از این میدانم، یا راه را باز کن یا نکن." احمد پیامی فرستاد و خواست تا برایش از پدرش درخواست کند. پدر او به خاطر برکت احمد، فاطمه را به او داد. فاطمه از شغل دنیا کنارهگیری کرد و به حکم عزلت با احمد زندگی کرد تا اینکه احمد تصمیم به زیارت بایزید گرفت. فاطمه با او رفت و وقتی به محضر بایزید رسیدند، فاطمه نقاب از چهره برداشت و با ابو یزید صحبت کرد. احمد از این کار متغیر شد و غیرتی در دلش احساس کرد و گفت: "ای فاطمه، این چه جسارت بود که با بایزید کردی؟"
هوش مصنوعی: فاطمه گفت: به این دلیل که تو برای من راز دار طبیعت هستی، بایزید نیز برای من راهنمایی در طریقت است. من از تو به سمت خدا میرسم و از او به خداوند. دلیل این گفته من این است که او به صحبت من نیازی ندارد و این تو هستی که به من احتیاج داری. بایزید همیشه با فاطمه جسورانه رفتار میکرد تا اینکه یک روز نگاهش به دستان فاطمه افتاد که حنا بسته بود.
هوش مصنوعی: از زمانی که نگاهت به این مسائل افتاد، صحبت ما با تو دیگر جایز نیست. اگر کسی خیال دیگری به مخیلهاش برسد، پیش از این به او گفتهام. بایزید بیان میکند که از خداوند خواسته تا زنان را برایش همچون دیواری قرار دهد و چشمش را بر آنها مسدود کند و خداوند نیز خواستهاش را پذیرفته است. زیرا کسی که چنین حالتی دارد، چگونه میتواند به زنان بنگرد؟ سپس احمد و فاطمه از آنجا به نیشابور آمدند و مردم نیشابور نزد احمد بسیار خوش بودند. زمانی که یحیی معاذ رازی به نیشابور آمد و قصد سفر به بلخ داشت، احمد خواست که او را دعوت کند. در این باره با فاطمه مشورت کرد و او گفت که برای پذیرایی از یحیی به چندین گاو و گوسفند، مواد غذایی، چند شمع، عطر و همچنین چند خر نیاز است. احمد از کشتن خر تعجب کرد و پرسید چرا باید خر بکشند؟ فاطمه پاسخ داد که وقتی مهمان کریمی بیاید، باید از نظر مهماننوازی، سگان محله نیز بهرهمند شوند. این نشاندهنده بزرگواری و مهربانی فاطمه بود و از این رو بایزید گفته است که هر کس بخواهد مردی را ببیند، میتواند در رفتار فاطمه چنین چیزی را مشاهده کند.
هوش مصنوعی: احمد نقل میکند که مدت زیادی نفس خود را تحت کنترل داشته است. یک روز گروهی به سوی جنگ میرفتند و او احساس شوق و عطشی عظیم برای جهاد در دلش شکل گرفت. او به یاد احادیثی که درباره پاداش جهاد شنیده بود، افتاد و با تعجب گفت که این نشاط ناشی از طاعت نیست، بلکه به دلیل آن است که او همواره در حال روزه بوده و از گرسنگی توانش به پایان رسیده و فقط منتظر است که روزهاش را افطار کند.
هوش مصنوعی: گفتم: آیا او به این دلیل میگوید که من را به نماز شب دعوت کند؟ میخواهد برود سفر تا شب بخوابد و استراحت کند. گفتم تا صبح بیدارت میکنم. او گفت: این را رخصت میدهم. تعجب کردم و فکر کردم که شاید به خاطر این میگوید تا با مردم معاشرت کند زیرا در تنهایی کسل شده و به دنبال معاشرت با دیگران است. گفتم هر جا که بروم، تو را در یک جای دور میگذارم و با مردم نمینشینم.
هوش مصنوعی: در حالت ناچاری و با دلخواه به درگاه خدا بازگشتم. امیدوار بودم که او مرا آگاه کند یا مرا به او نزدیک کند تا بگوید: تو مرا هر روز به هزاران روش میکشی و دیگران از این آگاهی ندارند. پس بگذار یک بار کشته شوم و دوباره به حیات برگردم، تا همه جا بگویند: چه کسی احمد خضرویه است که کشته شد و به شهادت رسید! او میگفت: سپاس خدایی را که روح را آفرید، درحالی که زندگانی منافقین را نادیده میگیرد. بعد از مرگ، نه در این دنیا و نه در آن دنیا، ایمان واقعی به اسلام نخواهند آورد. فکر میکردم که در جستجوی اطاعت هستی، اما نمیدانستم که به چیز دیگری مشغولم و گناهان خود را بیشتر از پیش مرتکب میشوم.
هوش مصنوعی: نقل شده که یک بار با توکل به خدا راهی سفر حج شدم. در این سفر در میانه راه، خار مغیلانی به پایم ضربه زد. اما تصمیم گرفتم خار را از پایم بیرون نیاورم، چون میترسیدم که توکل من آسیب ببیند. با حال بد و لنگلنگان به مکه رسیدم و مناسک حج را انجام دادم. وقتی در حال بازگشت بودم، خار از پایم بیرون نمیآمد و من به سختی ادامه میدادم. مردم که مرا دیدند، آن خار را از پایم خارج کردند و پایم زخمی شد.
هوش مصنوعی: به نزد بایزید در بسطام رفتم و وقتی او مرا دید، لبخندی زد و از من سؤال کرد که آن کفشی که بر پایت داری، چه شده است؟ من پاسخ دادم که اختیار خود را به او سپردهام. بایزید در پاسخ گفت: "ای مشرک، وقتی میگویی اختیار من، یعنی تو نیز وجود و اختیاری داری، و این شرک نیست!" همچنین نقل شده است که او گفت: "عزت درویشی را پنهان نگهدار." سپس گفت: در خانهاش در ماه رمضان، درویشی یک ثروتمند را به خانهاش برد و در آنجا جز نان خشکی نبوده است.
هوش مصنوعی: توانگر، مقداری طلا برای درویش فرستاد، اما درویش آن طلا را به او بازگرداند و گفت: "این پاداش کسی است که دلش را به کسی مثل تو نشان دهد. ما این درویشی را برای هیچ چیز در این دنیا و آن دنیا فرو نخواهیم کرد." گفته شده که یک دزد به خانه او آمد و در آنجا خیلی گشت اما چیزی نیافت. او که ناامید شده بود قصد بازگشت داشت، اما احمد به او گفت: "ای جوان، سطل را بردار و آب را از چاه بکش و وضو بگیر و مشغول نماز شو، تا وقتی چیزی برایت بیاورم، خالیدست از خانه ما نروی."
هوش مصنوعی: شیخ گفت: این پاداش یک شبی است که تو نماز خواندی. ناگهان حالتی به او دست داد و لرزه به اندامش افتاد. او گریه کرد و گفت که من راه اشتباهی رفته بودم. شبانه برای خداوند کاری انجام دادم و حالا خداوند این گونه مرا مورد احترام قرار داد. او توبه کرد و به سوی خدا برگشت و پول را نپذیرفت و به جمع مریدان شیخ پیوست. نقل شده که یکی از بزرگواران گفت:
هوش مصنوعی: احمد خضرویه را در حالی دیدم که بر گردونی نشسته بود و زنجیرهای طلا به آن متصل بود. فرشتگان این گردون را در آسمان حمل میکردند. از او پرسیدم که با این مقام والایش به کجا میخواهد برود؟ او پاسخ داد که به دیدن دوستی میرود. گفتم با این جایگاه چرا باید به ملاقات کسی برود؟ او گفت که اگر من نروم، او خودش به ملاقات نمیآید و فقط زائرانش را میبیند. داستانی نقل شده که یک بار، در خانقاهی به لباس عادی درآمد و از رسوم صوفیان دور بوده است. در این زمان، اهالی آن خانقاه از باطن او انکار کردند و به شیخ خود گفتند که او متعلق به این خانقاه نیست. تا اینکه روزی احمد به چاه رفت و دلو اش در چاه افتاد. او را به کمک خواستند و احمد نزد شیخ رفت و خواست که فاتحهای بخواند تا دلو از چاه بیرون بیاید.
21
شیخمتوقفشدکهاینچهالتماساست؟
هوش مصنوعی: شیخ موقوف شد و از خود پرسید که این چه نوع التماسی است؟
22
احمدگفت:اگرتوبرنمیخوانیاجازتدهتامنبرخوانم.
هوش مصنوعی: احمد گفت: اگر تو نمیخوانی، اجازه بده تا من بخوانم.
هوش مصنوعی: شیخ اجازه داد. احمد فاتحهای خواند. سپس دلو به بالای چاه آمد. شیخ که این را دید، کلاهش را برداشت و گفت: ای جوان! تو کیستی که مقام و جایگاه من در مقابل تو به اندازه یک دانه کاه شده است؟
هوش مصنوعی: آن مرد فهرستی از مشاغل نوشت و آن را به شیخ نشان داد. شیخ دستش را به سمت کیسهاش برد و یکی از کاغذها را بیرون آورد. بر روی آن نوشته شده بود که دزدی انجام شده است. او گفت: تو باید دزدی کنی.
هوش مصنوعی: مرد متعجب ماند. سپس بلند شد و به سمت گروهی رفت که در کنار راه دست به دزدی زده بودند. او گفت: من هم به این کار علاقهمند هستم، چه کار باید بکنم؟
هوش مصنوعی: ایشان فرمودند: انجام این کار وابسته به یک شرط است، و آن اینکه هر کاری که ما از تو خواستیم، انجام دهی. او نیز پاسخ داد: من همینطور که میگویید عمل خواهم کرد.
هوش مصنوعی: چند روزی با آنها بودند تا اینکه روزی یک کاروان به آنجا رسید. آن کاروان را مورد حمله قرار دادند. یکی از اعضای کاروان، که دارایی زیادی داشت، به اسارت گرفته شد. به این جوان تازه کار گفتند:
هوش مصنوعی: او شمشیر را برداشت و بازرگان را رها کرد و سر رهبر دزدان را از بدنش جدا کرد. دزدان وقتی این را دیدند فرار کردند و بارها سالم ماندند. بازرگان آزاد شد و پس از آن به او طلا و نقره فراوانی داد تا به رفاه رسید.
هوش مصنوعی: روایت است که وقتی یک درویش به مهمانی احمد رفت، شیخ هفتاد شمع را روشن کرد. درویش گفت: این کار برای من خوشایند نیست زیرا تکلف با سلوک عرفانی سازگار نیست.
هوش مصنوعی: آن شب درویش تا صبح مشغول ریختن آب و خاک بود، اما نتوانست حتی یکی از آن هفتاد شمع را خاموش کند. روز بعد، به او گفتند: چرا اینقدر تعجب میکنی؟ بلند شو و از عجایب ببین.
هوش مصنوعی: او به اسلام گروید و از میان گروهش هفتاد نفر نیز به اسلام آمدند. آن شب را خوابید و در خواب دید که خداوند به او گفت: ای احمد! تو برای ما هفتاد شمع روشن کردی و ما نیز به پاس حرمت تو، هفتاد دل را با نور ایمان روشن کردیم.
هوش مصنوعی: او گفت که من هم کنار آنها بودم. اما تفاوتی که وجود داشت این بود که آنها میخوردند و میخندیدند و سرگرم بودند، اما من خوردم و گریه کردم و سرم را بر زانویم گذاشته بودم و حال و اوضاع را میدانستم.
هوش مصنوعی: او گفت: هر کسی که میخواهد خداوند با او باشد، باید همیشه راستگویی را همراه خود داشته باشد، چون خداوند در قرآن میفرماید که خداوند با راستگویان است.
هوش مصنوعی: او گفت: کسی که دلش از یاد خدا پر باشد، هیچ چیز در جهان برایش بزرگ نیست. چنین شخصی هیچ آرزویی جز خدمت به خدا ندارد و دنیا و آخرت را فقط در خدمت او میبیند. همچنین او خود را غریب حس میکند، حتی اگر در میان نزدیکانش باشد، زیرا هیچکس در آنچه او انجام میدهد با او همنظر نیست و در خدمت محبوبش قرار ندارد.
56
وگفت:دلهاروندهاستتاگردعرشگرددیاگردپاکی.
هوش مصنوعی: او گفت: دلها به حرکت درمیآیند تا به دور عرش الهی یا پاکی بچرخند.
هوش مصنوعی: دلها نظیر مکانهایی هستند. هنگامی که دل از حق پر شود، نورهای آن بر اعضای بدن نمایان میشود. اما اگر دل از باطل پر شود، کلمات آن بر اعضای بدن خود را نشان میدهد.
هوش مصنوعی: او گفت: هیچ خواب و غفلتی گرانتر از غفلت نیست و هیچ چیزی به اندازه شهوت قوی نیست. اگر انسان در خواب غفلت به سر ببرد، هرگز از لذتهای شهوت بهرهمند نخواهد شد.
هوش مصنوعی: در زمان نزدیک به مرگش، او هفتصد دینار وام داشت و تمام آن را به فقرا و مسافران داده بود. در لحظههای آخر زندگیاش، نزدیکانش به یکباره به بالینش آمدند. احمد در آن وضعیت به دعا و مناجات پرداخت و گفت: "خدای من، تو مرا به سوی خود میبری و این افراد جای من هستند و من در دلشان قرار دارم. وقتی که از آنها وثیقه میگیری، کسی را برگزین تا حق آنها را پایمال نکند، سپس جانم را بگیر."
69
دراینسخنبودکهکسیدربکوفتوگفت:غریمانشیخبیرونآیند.
هوش مصنوعی: در این میان، کسی صحبت کرد و گفت: ای شیخ، به بیرون بیایید.