شمارهٔ ۳۸۶
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف احساسات و اندوه شاعر نسبت به محبوبش میپردازد. او با تعجب از رنگ و حال محبوبش و شور و شوقی که در او ایجاد کرده است صحبت میکند. شاعر از غیبت محبوبش رنج میبرد و نمیداند چگونه با این جدایی کنار بیاید. او حال خود را به گلی تشبیه میکند که به آب نیاز دارد و از فقدان محبوبش پژمرده شده است. در پایان، او به این نکته اشاره میکند که زندگیاش بدون محبوب هیچ معنایی ندارد و تمامی زیباییها در وجود او آمیخته شده است.
این چه رنگست برین گونه که آمیختهایاین چه شورست که ناگاه برانگیختهای
هوش مصنوعی: این چه رنگ و حالتی است که بر چهرهات دیده میشود و چه حس و انگیزهای است که به ناگهان در درونت ایجاد شده است؟
خوابم از دیده شده غایب و دیگر به چه صبرتا تو غایب شدهای از من و بگریختهای
هوش مصنوعی: خوابم از چشمانم دور شده و دیگر چگونه میتوانم صبر کنم وقتی تو از من دوری و رفتهای؟
رخ زردم به گلی ماند نایافته آبکابرویم همه از روی فرو ریختهای
هوش مصنوعی: چهرهام مانند گلی است که پژمرده و بیآب شده است، و همه این حال و روزم به خاطر این است که از روی محبت و زیباییات افتادهام.
چو فسون دانم کردن چه حیل دانم ساختتا بدانم که تو در دام که آویختهای
هوش مصنوعی: من میدانم که چگونه جادو و فریب بسازم، اما نمیدانم چطور بفهمم که تو در دام چه چیزی گرفتار شدهای.
پس برآمیخت ندانم به جهان جز با توکه تو شمشاد به گلبرگ برآمیختهای
هوش مصنوعی: تنها با تو میتوانم به زندگی ادامه دهم، چرا که تو همچون شمشادی هستی که با گلبرگها آمیخته شدهای و زیبایی تو در هارمونی با طبیعت تبلور یافته است.