شمارهٔ ۱۴
هوش مصنوعی: این شعر دربارهٔ عشق و جنون ناشی از آن است. شاعر از زلف محبوبش یاد میکند که او را به دنیای عشق میکشاند و هر بار که سعی میکند از این فتنه دور شود، عشق او دوباره او را به سمت خود میکشاند. شاعر به این موضوع اشاره میکند که هرگز نمیتواند دل به زیباییهای ظاهری محبوب بسپارد، زیرا تنها عشق و دیوانگی او را به خود جذب میکند. او از شدت عشق و درد دلش میگوید و از یار میخواهد که به این کشش و جنون پایان دهد، چرا که این احساسات او را به سمت جنون میبرند.
زلف تو در کمند جنون میکشد مراخوشخوش به کوی عشق درون میکشد مرا
هوش مصنوعی: موهای تو مرا با خود میکشند و در آغوش جنون میبرند، خوشحال و سرمست به کوی عشق میکشانندم.
هرجا که میگریزم از این فتنه، ناگهانعشقت عنان گرفته برون میکشد مرا
هوش مصنوعی: هر جا که از این مشکل و آشفتگی فرار میکنم، ناگهان عشق تو مرا به سمت خود میکشد.
من دل نمیدهم به لب و چشم او، که یارگاه از فسانه گه به فسون میکشد مرا
هوش مصنوعی: من به لب و چشم او دل نمیسپارم، چون گاهی یار با سخنان فریبنده و جادوییاش مرا به سوی خود میکشاند.
بر خاک آستان تو گریم به خون دلچون خاک میدواند و خون میکشد مرا
هوش مصنوعی: من بر سر خاک آستان تو با دلدرد و اشک میگریم، چون خاکی که به دلشوره میخورد و من را با خود میکشد.
شاهی به کوی عشق مکن بعد از این قرارکاین دل به گوشههای جنون میکشد مرا
هوش مصنوعی: ای پادشاه، دیگر در کوی عشق تصمیم نگیر، چرا که دل من مرا به گوشههای دیوانگی میبرد.