تناجی
امیر شاهی سبزواری

شمارهٔ ۴۲

ساقی، به غم تو عقل و جان رفتمی ده، که تکلف از میان رفت
شد تاب و توانم اندر این راهمن هم بروم، اگر توان رفت
تا شد رخ و زلفت از نظر دورکام دل و آرزوی جان رفت
من بودم و دل که قامتت بردآن نیز بجای راستان رفت
شاهی که چو لاله غرق خون استبا داغ تو خواهد از جهان رفت