شمارهٔ ۴۵
هوش مصنوعی: این شعر به زیبایی و جذابیت معشوق پرداخته و احساسات شاعر را نسبت به او بیان میکند. در آغاز، شب از چهره معشوق نقاب برمیدارد و سایهای روی آفتاب میافتد. وقتی معشوق میخندد، دل شاعر به درد میآید و این خنده مانند نمک بر زخم اوست. مژگان معشوق در دل مردم چون خار در خواب است. شاعر به زیباییهای معشوق و اثراتی که بر طبیعت دارد اشاره میکند، مانند بنفشهها که به زلف او میپیچند و یا خط زنگاری که دور صورتش میافتد. در پایان، شاعر به این نتیجه میرسد که شاهی به باده نیاز ندارد زیرا تنها از لبان معشوق خود مست و خراب شده است.
تا ز شب بر مهت نقاب افتادسایه بالای آفتاب افتاد
هوش مصنوعی: وقتی شب به پایان رسید و ماه از پشت ابرها نمایان شد، سایهای بر بالای خورشید افتاد.
در رخم تا بناز خنده زدینمکی بر دل کباب افتاد
هوش مصنوعی: وقتی که با خندهات به من ناز کردی، همچون نمکی بر دل من که مثل کباب میسوزد، اثر گذاشتی.
مردم دیده را ز مژگانتخار در جایگاه خواب افتاد
هوش مصنوعی: مردم با دیدن چشمان تو، مانند خار در خوابشان به زمین افتادند.
شیشه زان سر نهد بپای قدحکه حریف تنک شراب افتاد
هوش مصنوعی: شیشه را به خاطر اینکه دوست ما شراب کمی دارد، بر روی پای جام میگذارد.
در چمنها بنفشه بیتاب استتا به زلف تو پیچ و تاب افتاد
هوش مصنوعی: در چمنها، گل بنفشه بیقرار است تا وقتی که زلفهای تو دچار پیچ و تاب شود.
گرد روی تو خط زنگاریسبزه ای بر کنار آب افتاد
هوش مصنوعی: بر روی تو، خطی از زنگار سبز بر کناره آب نقش بسته است.
حاجت باده نیست شاهی راکه ز جام لبت خراب افتاد
هوش مصنوعی: ضروری نیست که پادشاه باده بنوشد، وقتی که نشانههای عشق و جذابیت از لبان تو او را به مستی کشانده است.