تناجی
امیر شاهی سبزواری

شمارهٔ ۱۰۴

عید شد، ما را دل دیوانه زندانی هنوزگل شکفت از گریه، چشمم ابر نیسانی هنوز
سبزه تر خاست زان لب‌ها و من رفتم ز هوشناچشیده جرعه‌ای زان راح ریحانی هنوز
گر بدانی سوز من، رحم آیدت بر روز منجان من، آگه نه‌ای زین محنت جانی هنوز
گریه‌های گرم بین ابر بهاری را به باغگل به رویش خنده‌ای ناکرده پنهانی هنوز
گفته‌ای: دانسته‌ام شاهی گدای کوی ماستعمر اگر باقی بود زین بهترش دانی هنوز