تناجی
امیر شاهی سبزواری

شمارهٔ ۱۰۵

غم روی تو دارد دل، همین بسنخواهد کرد از فکر چنین بس
دل و جان و خرد بردی و اکنونسری مانده است ما را بر زمین بس
اگر بیند ترا با زلف پرچینکند صورتگری نقاش چین بس
سگ کوی خودم خواندی، عفااللهاگر من آدمی باشم، همین بس
دلی کز دولت وصل است مغرورچو هجرانش بلایی در کمین بس
برای جیب گل، از گرد راهشصبا را شمه‌ای در آستین بس
تو با گل جام گیر و شاد بنشینکه شاهی را غم آن نازنین بس